سمی و زیبا مثل گل های لیلیوم p

سمی و زیبا مثل‌ گل های لیلیوم‌ « p² »

همچنان از زبان دابی
* پایان فلش بک *
هرروز‌ به اون مبارزه فکر میکردم اوه ساعت ۱:۳۰ دقیقه هست اون احتمالا‌ الان هاست که برسه اونجا بهتره منم‌ برم واقعا نمیخوام‌ الهه‌ زیباییمو‌ از دست بدم‌

از زبان نویسنده‌
دابی سریعا از شیگاراکی و بقیه خداحافظی کرد و به سمت بیرون راه افتاد از میون سایه ها به سمت قبرستون مربوطه حرکت کرد و بعد از ده دقیقه ای رسید و پشت درختی ایستاد‌ و لیلیا‌یِ همیشگی‌ اش را دید ، اون داشت گریه میکرد و دابی نمیتونست‌ هیچکاری‌ بکنه چون نمیتونست‌ رازشو به لیلیا بگه نه تا وقتی دنیای بهتری نساخته ..
همینطور توی افکارش و زل زدن به لیلیا بود که صدای گریه های لیلیا بیشتر شد ‌
دابی دیگه نمیتونست‌ تحمل کنه و قدم هایی به سمتش برداشت که یهو لیلیا بلند شد و روبه قبر تویا گفت : تویا یکم دیگه مونده منتظرم باش
و تیغه ای رو از توی جیبش آورد بیرون و بهش نگاه کرد و دوباره دهن باز کرد : این تیغ میشه حاصل برگشت ما به هم یکم دیگه طاقت بیار تویایِ‌ من ، وقتی که انتقامم‌ رو از پدرم گرفتم میام پیشت بهت قول میدم‌ .
‌دابی با شنیدن‌ حرف‌ های لیلیا‌ خشکش زد و افکارش مبهم شد ، افکار دابی : منظورش چیه ؟ اون واقعا میخواد بخاطر من خودکشی کنه ؟ نه نه نباید اینطوری بشه
و بعد گفتن آخرین جمله توی ذهنش‌ با سرعت به لیلیا نزدیک شد و مچ دستشو گرفتو لیلیا رو به سمت خودش کشید ، اونها برای دقایقی توی چشم های هم دیگه زل زده بودن ، لیلیا حس عجیبی داشت انگار این چشم هارو قبلا دیده بود .
« و ناگهان چشم بد ترین انسان ها هم با دیدن معشوق خود رام می‌شوند »
خیلی تلخ بود معشوق‌ کودکیت تورو نشناسه‌ واقعا سخت بود‌
لیلیا‌ : دستمو‌ ولی کن با خودت چی فکر کردی
دابی : نمیزارم اینکارو کنی
لیلیا : به چه حقی این حرفو میزنی میدونی که فالگوش‌ وایسادن کار خوبی نیست نه؟
سعی کرد از دابی جدا شه اما دابی لیلیا رو محکم گرفته بود و نمیذاشت تکون بخوره و گفت : فکر میکنی با کشتن‌ خودت ، تودوروکی ( منظورش خودشه ) خوشحال میشه؟
لیلیا‌ اخم کرد و گفت : بس کن تو چی میدونی اخه‌
صورتشون‌ چند میلی متری هم قرار گرفته بود و هردوشون‌ برای ثانیه ای سکوت کردن
لیلیا بوی عجیبی رو حس کرد این بوی سوختگی فقط برای یک نفر بود .. اون یک نفر هم تویا بود این چطور ممکنه‌ با خودش فکر کرد حتما داره اشتباه میکنه‌ و اما واقعا نمیتونست‌ جلوی تپش قلبش رو بگیره‌ و با دیدن‌ چشمای‌ دابی یاد تویا‌ میوفتاد‌
دابی با حالتی که پر از غم بود گفت : نه نمیر ...
بغض برای بار هزارم لیلیا‌ رو فرا گرفت و گفت : طوری حرف میزنی‌ انگار از زندگیم‌ خبر داری دابی ولم کن تا همینجا‌ هردومون رو نکشتم‌
‌دابی دستشو‌ بالا آورد و کشید روی صورت لیلیا و لبخندی زد و گفت : تو قهرمانی اول به بزرگ ترین هدفت برس بعد بمیر باشه؟
لیلیا که متعجب شده بود بخاطر لبخند دابی گفت : ب‌... با..شه
و دابی آروم‌ اونجا رو ترک کرد و برای آخرین بار گفت : میبینمت‌ الهه روشنایی‌
دابی داخل سایه ها گم شد و اونجارو ترک‌ کرد و دقیقا همون‌ موقع کسی که نباید از راه رسید ...

#دابی #تودوروکی #تویا #هاکس #مای_هیرو_اکادمی #فن_فیک #شوتو #اندوور‌ #رمان_تویا #وانشات_تویا #فن_فیک_دابی #مدرسه_قهرمانانه_من
#شاهین‌
دیدگاه ها (۴)

سمی و زیبا مثل‌ گل های لیلیوم‌ « p³ »‌‌دابی داخل سایه ها گم ...

سمی و زیبا مثل‌ گل های لیلیوم‌ « p⁴ »‌‌‌لیلیا با شنیدن هدف ب...

سمی و زیبا مثل گل های لیلیوم‌ « ادامه p¹ »‌ هیچوقت یادم نمیر...

سمی و زیبا مثل گل های لیلیوم‌ « p¹ »یه توضیح کوتاه قبل شروع ...

سمی و زیبا مثل‌ گل های لیلیوم‌ « p¹⁰ »‌‌‌‌ بی خبر از اینکه د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط