بابا لنگ درازم خیلی دلم برات تنگ شد یادته گفتی منم مث تو

بابا لنگ درازم خیلی دلم برات تنگ شد یادته گفتی منم مث تو خستم و منم گفتم چخوب پس ما مث همین تو گفتی اره منم دنبال ی عشق و دوس داشتنم منم بهت گفتم قبول فقط باهام صادق باش بهم دروغ نگو ،
پس چی شدن اون قولایی ک بمن دادی هان مگه خودت نگفتی پس چرا زندگیمو سیاا کردی روزگارمو پر از دلتنگی کردی ؟! بهت گفتم شیطونم قبول کردی ، بهت گفتم خیلی بیقرارم خیلی حرف میزنم اگه ی چیزم انتخاب کنم تو زندگیم تا اخرش همونه فقط ، پس چرا با منی ک انقد باهات صادق بودم دوست داشتم اینجور کردی ، بابا لنگ درازم خیلی بدی خیلی دلم ازت پره خیلی ، دیگه خستم میترسم روزی برسه دیگه دوست نداشته باشم اونوقت چجوری زندگی کنم هان تو بگو .....
baran...
دیدگاه ها (۱۵)

حال بگو گفتم :دلی ویران سری حیران غمی پنهان تنی بیجان .

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۲ *سانیار*سانیار : بابا‌؟ تو همچی...

رمان عشق ممنوع

پارت ۴/بازی بدون بازگشتچند تا بوق...جین:الو؟ ته تویی؟ته:تعجب...

رمان تو خود منی

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

کی منظره پارت مست شدن هان بود!!!

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 137♡⁠。⁠)⁩خوش حا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط