Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.2
(روایت از زبان ا.ت)
چند ثانیه فقط به صفحه گوشی خیره موندم.
نمیدونستم باید چی بگم.
جونگکوک هنوز منتظر جوابم بود.
ا.ت، پرسیدم مطمئنی؟
نگاهش کردم.
آره.....
حتی خودمم میدونستم صدایم اصلاً قانعکننده نبود.
جونگکوک یه قدم نزدیکتر اومد.
- پس چرا رنگت پریده؟
+ چیزی نیست، فقط یکم خستهام.
نگاهش چند لحظه روی صورتم موند.
حس میکردم میفهمه دارم یه چیزی رو ازش قایم میکنم.
ولی نمیتونستم چیزی بگم.
نه وقتی اون پیام هنوز توی ذهنم بود.
«به شوهرت چیزی نگو.»
جونگکوک آخرش چیزی نگفت و از اتاق رفت بیرون.
همین که در بسته شد، سریع گوشی رو برداشتم.
پیامها هنوز اونجا بودن.
انگشتم رو روی شماره نگه داشتم تا بلاکش کنم...
ولی قبل از اینکه کاری کنم، یه پیام جدید اومد.
«هنوزم همون کتابخونهی قدیمی رو دوست داری؟»
قلبم یه لحظه ایستاد.
آروم زیر لب گفتم:
نه...
این دیگه فقط یه تهدید ساده نبود.
اون منو میشناخت.
خیلی بیشتر از چیزی که باید.
چند ثانیه بعد، پیام دیگهای اومد.
«فردا ساعت پنج. همونجا.»
گوشی از دستم افتاد روی تخت.
من حتی نمیدونستم باید برم یا نه...
ولی یه چیز رو خوب میدونستم.
این آدم قصد نداشت به این راحتی دست از سرم برداره.
ادامه دارد...........
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.2
(روایت از زبان ا.ت)
چند ثانیه فقط به صفحه گوشی خیره موندم.
نمیدونستم باید چی بگم.
جونگکوک هنوز منتظر جوابم بود.
ا.ت، پرسیدم مطمئنی؟
نگاهش کردم.
آره.....
حتی خودمم میدونستم صدایم اصلاً قانعکننده نبود.
جونگکوک یه قدم نزدیکتر اومد.
- پس چرا رنگت پریده؟
+ چیزی نیست، فقط یکم خستهام.
نگاهش چند لحظه روی صورتم موند.
حس میکردم میفهمه دارم یه چیزی رو ازش قایم میکنم.
ولی نمیتونستم چیزی بگم.
نه وقتی اون پیام هنوز توی ذهنم بود.
«به شوهرت چیزی نگو.»
جونگکوک آخرش چیزی نگفت و از اتاق رفت بیرون.
همین که در بسته شد، سریع گوشی رو برداشتم.
پیامها هنوز اونجا بودن.
انگشتم رو روی شماره نگه داشتم تا بلاکش کنم...
ولی قبل از اینکه کاری کنم، یه پیام جدید اومد.
«هنوزم همون کتابخونهی قدیمی رو دوست داری؟»
قلبم یه لحظه ایستاد.
آروم زیر لب گفتم:
نه...
این دیگه فقط یه تهدید ساده نبود.
اون منو میشناخت.
خیلی بیشتر از چیزی که باید.
چند ثانیه بعد، پیام دیگهای اومد.
«فردا ساعت پنج. همونجا.»
گوشی از دستم افتاد روی تخت.
من حتی نمیدونستم باید برم یا نه...
ولی یه چیز رو خوب میدونستم.
این آدم قصد نداشت به این راحتی دست از سرم برداره.
ادامه دارد...........
- ۷۸۲
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط