وانشات تایجو
وانشات تایجو
.
.
.
بارون روی سقف کلیسا میبارید.
تایجو بیحرکت روی نیمکت چوبی نشسته بود آرنجهایش روی زانو و دستش تو هم قفل شده بودن.
از صدای در که بلند شد حتی سرش را هم بلند نکرد.
«بازم اومدی؟»
هیچ جوابی نشنید.
فقط صدای قدمهایی آرام که نزدیکتر میشدن.
ا/ت کنار او نشست نه از روی ترس نه از روی شجاعت... فقط چون میدانستی گاهی سکوت، بلندتر از هر حرفی فریاد میزند.
تایجو پوزخندی زد.
تایجو : همه فکر میکنن من هیولام.
چند لحظه سکوت بینتون موند.
ا/ت اروم گفت : «شاید چون هیچوقت اجازه ندادی چیز دیگهای ببینن.
برای اولین بار نگاهش رو به تو دوخت.
چشمهاش مثل همیشه سرد بودن اما خستهتر از اون چیزی که میخواست نشون بده.
تایجو : آدمای ضعیف دنبال مهربونیان.
لبخند کمرنگی زدی.
تایجو : نه... آدمای زخمی.
کلمات انگار سنگینی عجیبی داشتن.
تایجو آه کوتاهی کشید و سرش رو به پشتی نیمکت تکیه داد.
تایجو : اگه یه روز همه ازم برگردن چی؟
نگاهش کردی.
ا/ت : اون روز... خودت از خودت برنگرد.
چند ثانیه بعد، گوشهی لبش بالا رفت.
نه یک لبخند واقعی...
فقط چیزی که شاید نزدیکترین حالت ممکن به آرامش برای مردی مثل او بود.
باران هنوز میبارید؛ اما این بار، سکوت کلیسا دیگر سنگین نبود.
.
.
.
خب خب منو جر ندین دوستم توی نوشتن این یکی بهم کمک کرد و آخرش گفت 👍🏻 و دیگه ایده ای نداشت و منم با داستان ....اهم عالیهههه دوستم ایده به ذهنم نرسید شرمنده اگر بد شد
.
.
.
بارون روی سقف کلیسا میبارید.
تایجو بیحرکت روی نیمکت چوبی نشسته بود آرنجهایش روی زانو و دستش تو هم قفل شده بودن.
از صدای در که بلند شد حتی سرش را هم بلند نکرد.
«بازم اومدی؟»
هیچ جوابی نشنید.
فقط صدای قدمهایی آرام که نزدیکتر میشدن.
ا/ت کنار او نشست نه از روی ترس نه از روی شجاعت... فقط چون میدانستی گاهی سکوت، بلندتر از هر حرفی فریاد میزند.
تایجو پوزخندی زد.
تایجو : همه فکر میکنن من هیولام.
چند لحظه سکوت بینتون موند.
ا/ت اروم گفت : «شاید چون هیچوقت اجازه ندادی چیز دیگهای ببینن.
برای اولین بار نگاهش رو به تو دوخت.
چشمهاش مثل همیشه سرد بودن اما خستهتر از اون چیزی که میخواست نشون بده.
تایجو : آدمای ضعیف دنبال مهربونیان.
لبخند کمرنگی زدی.
تایجو : نه... آدمای زخمی.
کلمات انگار سنگینی عجیبی داشتن.
تایجو آه کوتاهی کشید و سرش رو به پشتی نیمکت تکیه داد.
تایجو : اگه یه روز همه ازم برگردن چی؟
نگاهش کردی.
ا/ت : اون روز... خودت از خودت برنگرد.
چند ثانیه بعد، گوشهی لبش بالا رفت.
نه یک لبخند واقعی...
فقط چیزی که شاید نزدیکترین حالت ممکن به آرامش برای مردی مثل او بود.
باران هنوز میبارید؛ اما این بار، سکوت کلیسا دیگر سنگین نبود.
.
.
.
خب خب منو جر ندین دوستم توی نوشتن این یکی بهم کمک کرد و آخرش گفت 👍🏻 و دیگه ایده ای نداشت و منم با داستان ....اهم عالیهههه دوستم ایده به ذهنم نرسید شرمنده اگر بد شد
- ۲۹۵
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط