پارت

پارت۱۲
گویی پسرش واقعا خیلی نسبت به مراقبت از ایزوکو جدی بود .ماسارو(میتسوکی، ببین! )کاتسوکی هم با یک قیافه ی بانمک دست را بالا آورد به نشانه ی سکوت پیش دهانش برد و هیسی از لبانش خارج شد. میتسوکی که حال شرایط را اینطور به نفع کاتسوکی میدید ناچار شد این بار را قسر در رفتن کاتسوکی را بپذیرد. میتسوکی(ـ ایزوکو ؟اوه خواب رفته! وای عزیزم ترو خدا نگاش کن! بگذریم ولی بهتره دفعه یه بعدی بیشتر از این حرفا احتیاط به خرج بدی!بیا بریم خونه!) پایان فلش بک!‌~~~ ایزوکو ب ایجاد آوری آنچه از سر گذرانده بود دوباره به زمان حال بازگشت. زمرد های آغشته به اشک خویش را پاک کرد و از حوضچه ی مدرسه ی راهنمایی اوشیماتو فاصله گرفت. انگار چشمش انتظار دیدار با کسی را می‌کشید. کسی که امروز هم مانند دیروز و سایر روز هایش با به مدرسه می رفت و از همانجا هم بازمی گشتند .ولی امروز روز چندان خوبی برای آن دو نبود. نگران بود کاچان مدت زیادی میشد که رفته بود . در دلش می‌دانست که فراموش کردنش هم پس از وقایع امروز چندان دور از ذهن نمیرسید. ایزوکو مدت زیادی نبود که از دور به خیلی چیزها تنها نگاه میکرد و لبخند میزد. در میان مابقی دختر های کلاس و مدرسه گهگاهی قضاوت می‌شد.. با وجود طرد شدن برایش در مقابل چنین افرادی باور آنکه هیچ اشتباهی از او سر نزده بود عجیب بود. همیشه دست هایش زخم می‌گشت ولی با تمام وجود همچنان تلاش می‌کرد.چرا که او واقعا قصد کمک و یاری دیگران را در قلب داشت. باقی دخترها نیز یا مسحور زیبایی او میشدند و با او همکلام یا از راهی نه چندان زیبا.. ولکن ایزوکو همچنان با وقار و متین بدون اینکه از قصد آنها با خبر باشد با ملایمت رفتار می نمود. او حتی آنچنان درس برایش حرف اول را میزد که دوست نداشت برای حتی یک زنگ از نیمکت اش ،که نزدیک ترین میز به میز استاد بود جدا شود!تا جایی که روزی که خانم استاد در دوران ابتدایی اش به شوخی به او گفته بود که اگر به همین شکل قد بکشد سال بعد را نمی‌تواند همینجا بنشیند.بعد از آن روز بود که ایزوکو در خانه نه دستبر غذاهای رنگ وارنگ میتسوکی میبرد و نه خبر بود از رفع تشنگی! برای همین بود که تا مدت ها در حالی که دستی در دست میتسوکی داشت و یک پا هم در دفتر متخصص تغذیه و سو تغذیه!.. به قدر که میتسوکی می‌دانست که اگر تأثیر حرف زور پسر بلوند بر دختر سبز نبود قطعاً ایزوکو نرسیده به دوره ی راهنمایی از گرسنگی جان به جان آفرین تسلیم میکرد!از زمانی را که به یاد داشت همیشه سرش در درس و بود و کتاب هایش! او اغلب اوقات شوخی ها و طعنه های دیگران را جدی می گرفت و نصیحتی برای انجام آن قلمداد می‌کرد...حالا میخواست فردی با نیست خوبی و صرفا شوخی آنها را بر زبان خود جاری ساخته باشد چه فردی کینه توز که چشم دیدن او و زیبایی هایش را به ویژه یک چیز... آن هم موقعیت اش نزد آن پسر محبوب بلوند مدرسه که اسمش در میان دختر و پسر ورد زبان ها شده بود! در مدرسه برخی این حس حسادت را مخفی و با ظاهر سازی و زخم زبان هایشان غیر مستقیم دخترک جنگلی را تحقیر می‌کردند. دخترک هم بی هیچ سو ظنی و بد بینی در مدرسه حتی فکرش هم لحظه ای به آن خطور نمی‌کرد که مورد حسادت کسی واقع شود.چه برسد به دخترانی که چون خاطر خواه پسر مو بلوند بودند دست به دست یکدیگر داده و پشت سرش شایعاتی راه بیندازند.خلاصه با آن اوصاف هم طبیعی انتظار اینکه ایزوکو بی دوست صمیمی همسن بر عکس دختران در مدرسه پرسه می‌زد و درباره ی آرزوی قهرمانی با دلار خاطراتش سخن می‌گفت.البته جز دفتر خاطرات ـتحلیلی دخترک یک نفر دیگر هم از این آرزوی دیرینه ای که سال های سال در بذر وجود ایزوکو کاشته شده رود آگاه بود..آن یک نفر نه میتسوکی بود و نه حتی ماسارو ! بلکه پسری بود که هر روز که از خواب بیدار می‌شد بر روی میز صبحانه ،هنگام رفتن مدرسه و بعد از اون در اکثر کارها و بازی ها همبازی اسادامه دارد...🦋🌿🌋
دیدگاه ها (۶)

سناریو انفجار رنگ پارت۱۳... البته پسرک مدت زیادی بود که پیدا...

انیمه ای خفن با موضوع جنگ !

یه کار خفن دیگه از اخبار انفجاری

پارت۱۱.. ایزوکو و کاتسوکی بعد از خلاصی از آن اتاق سرد و تنها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط