ات هنوز گوشی را توی دستش گرم نگه داشته بود، انگار اگه ولش

ات هنوز گوشی را توی دستش گرم نگه داشته بود، انگار اگه ولش می‌کرد، تماس می‌شکست و واقعیت می‌آمد توی صورتش.

**ات:** کوک… ساعت ده و نیم تو پارک پشت کتابخونه.

**کوک (از پشت خط):** میام.
وقت دارم.

ات لبخند زد. نه برای خوشحالی—برای اینکه جواب کوک همان چیزی بود که باید می‌بود.

**ات:** پس گوش بده.
امشب قراره چیزی که جک ازش می‌ترسه رو بگیریم.

کوک مکث کرد. صدایش خشک‌تر شد.

**کوک:** از “گرفتن” حرف می‌زنی یا از “سربه‌نیست کردن”؟

ات نزدیک‌تر به آینه رفت. صورتش با نور کمرنگ می‌لرزید، ولی دست‌هاش نه.

**ات:** تو بلدیش. تو می‌خوای نابودش کنی، نه من.

**کوک:** پس بازی نکن.

کوک چیزی نگفت. همون سکوت کوتاه، بدتر از هر جواب بود—سکوتِ کسی که تصمیم گرفته جلو بره، حتی اگه طرف مقابلش قابل اعتماد نباشه.

**کوک:** فقط برنامه رو بگو.

ات نفسش را آروم بیرون داد، مثل کسی که داشت یک حکم را صادر می‌کرد.

**ات:** دو نفر قرار نیست باشن. یکی میاد جلو، یکی پشت خط می‌مونه.
تو می‌مونی پشت خط.
اون کاغذی که بهت می‌دم… فقط وقتی بازش کن که دیدی جک داره در رو قفل می‌کنه.

**کوک:** کدوم کاغذ؟

ات مکث کرد—عمداً.
بعد با صدایی که حتی خودش هم از شدت سردی‌اش تعجب می‌کرد گفت:

**ات:** چیزی که جک رو از “آدمِ دست‌نیافتنی تبدیل می‌کنه به فردِ قابل اثباتِ جرم

کوک: پس می‌خوای رسماً بکشیش پایین.

ات: رسمی.
بی‌سر و صدا.
نه با داد. نه با افتخار.
فهمیدی؟

کوک همان‌طور که همیشه بود، موافق یا مخالف نبود—فقط اندازه‌ی خطر را می‌سنجید.

کوک: امشب همونیه که می‌خوای، ات.

**ات:** نه.
امشب همونیه که *تو* باید بخوای.

صدای قطع شدن تماس مثل ضربه خوردنِ یک در بود.

ات گوشی را کنار گذاشت. چند ثانیه تکان نخورد.
بعد رفت سراغ کیفش و چیزی را بیرون آورد: یک پاکت نازک، خیلی تمیز. خیلی بی‌رحم.

روی پاکت فقط یک چیز نوشته بود: «برای کوک»

نه نام. نه توضیح. چون ات توضیح نمی‌داد.
ات ثابت می‌کرد.
دیدگاه ها (۰)

ویو کوک (چند خط)کوک وقتی تماس قطع شد، به دیوار تکیه داد. نه...

تمام پارت های فیک باید لایک شن تا بعدی رو بزارماینکه فقط آخر...

ات:من دختر تو نیستم بکش اونور (میزنتش کنار می‌ره تو)الی:حتی ...

part60 عشق پنهانجونگ کوک: آفرین کوچولوات: یه کار نکن لگد بند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط