تو همچون رعد، بر سجاده برق، نماز ميخواني که اثرش همچون صا

تو همچون رعد، بر سجاده برق، نماز ميخواني که اثرش همچون صاعقه، آرزوي ديدار عاشقانت را به خاکستر تبديل مي کند.
تو انعکاس کدامين صفت خداوندي، که عاشقانت ميان غيبت و ظهورت غوطهورند؟!
تو چگونه در غيبت به سر ميبري که همه منتظرانت تو را مي شناسند؟!
تو چگونه آشکاري که عاشقانت قامت معشوقشان را نميبينند؟!
تو چگونه در غيبتي که عاشقانت با التماس در برابرت. آرزوي ظهورت را دارند؟!
تو چگونه در غيبتي که مظلومان، چشم به قيام تو بستهاند و داد از تو ميخواهند؟!
تو چگونه در غيبتي که نيازمندان عاشقت، شفاعت از تو مي خواهند؟!
تو چگونه در غيبتي که عاشقانت، همچون پروانه، ديوانهوار گرد وجود تو ميگردند، تا با آتش زدن وجودشان به تو رسند؟
تو چگونه در غيبتي که وقتي ميرفتي نويد آمدنت را دادي و گفتي من و تو در مکه به هم ميرسيم.
هر روز و شب به اميد آن روز رو به کعبه، خانه آرزوهايم، ميايستم و چشم به راهت، به افق نگاه مي کنم و لحظهلحظه وجودم بي قرارتر از ديروز ميشود. امروزم تشنهتر از ديروز و فردايم تشنهتر از امروز. به اميد ديدارت ميايستم و درتلألؤ خيرهکننده نورها، تو را مي جويم.
ميجويمت، ميبويمت، ولي همچنان دل در آرزوي ديدارت مي
دیدگاه ها (۱)

آید آن روز که خاک سر کویش باشم ترک جان کرده و آشفته...

بر مشامم میرسد هر جمعه بوی انتظاربر دلم ترسم بماند آرزوی وصل...

‌‌من پرستوی مهاجر توام...‌هرجا بروی دنبال راهت می آیم...‌امر...

آقاســـــــــلام!بازمنــم ،خاک پایــــتان . دیـــوانه ای که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط