آرام به راهي که ميخواست برود ، نگاهي کرد ....

آرام به راهي که ميخواست برود ، نگاهي کرد ....
دستانم را گرفت ....
و نگاهم کرد ....
دستانش سر و نگاهش سردتر ....
همه بوي غربت گرفته بودند ....
اما با سر سختي انکار ميکرد ....
برايم ديگر ، آني نبود که قبل سفر برايم بود ...
کاملا غريبه شده بود با نگاهم و کلام ....
اما باز اميدوار ميکرد خود را به آشنايي که ديگر برايم کاملا ناآشنا شده بود ....
او ، نميدانست که من با تمامي واژه ها ،زندگي کرده ام ....
و در پس هر واژه ، حس نگارنده برايم به مانند قطرات باران قابل لمس است ....
هر گاه نگرانم شد ....
بيشتر از قبل غمگينم کرد ...
او نميدانست ....
دستان و کلام مهربانش خالي از حس آشنايي قبلي بود ...
هر گاه دستانش را به سويم دراز کرد ....
سنگ ميان دستانش را نديد ....
که چگونه خراش هاي از نامهربانيش را برايم به يادگار ميگذارد ....
هنوز خاطره اي است از يک رفيق واژه ها برايم ...
رفيق واژه هاي که براي هميشه ، مسافري بي بازگشت شده است برايم ....


N...
دیدگاه ها (۳۰)

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵⁰_ آروم باشین آقای ...

.آدم هایی که آخرین سانس به سینما می روند نمیتوانند آدم های م...

آدم هایی که آخرین سانس به سینما می روند نمیتوانند آدم های مع...

《 امتحان زندگی‌ 》فصل 2 )‌ p⁸²تهیونگ با تعجب نگاهش بین بچه رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط