جونگکوک: خوبی ..

جونگکوک: خوبی ..
غمگین نگاهش کرد دخترک آروم با دستمال کاغذی صورتی را تمیز کرد و بیشتر قرمز شد : خوبم .. ادای قرمز و توت فرنگی مانندش حالت قرمز قرمز شده بودن .. جونگکوک جلویش روی تخت همانند آروم گفت : آخه چرا تو خونه تنها میمونی تو هوم
غمگین گفت و موهای آوا را پشت گوش فرستاد دخترک آورم و با حق حق گفت : پدر اجازه نداد برم... جونگکوک پاشو ببرمت جای دیگه ای ساید سئو اینا دیر بیان
دخترک تند گفت : نه نمیخواهم برای شما هم دردسر بشم..
جونگکوک اخم کرد و تند گفت : چه دردسری بیا دیگه بریم .. آوا قرمز مانند به زمین خیره شد : یه امشب رو فکر کنیم شما منو میبری و ازنگ تون خون‌آشام نجات میدی بقیه زندگی رو چی؟ بازم شما ... منو میبری
جونگکوک از شنیدن این سوال خودش هم شوکه شد .. مات و مبهوت به زمین خیره شد سپس آروم گفت : نمیدونم .. ولی فعلا که اینجام هر جایی که تو بخواهی می‌برمت .. اوکی ولی ازم نخواه ترو اینجا تنها بزارم ..
آروم دستش را روی دست آوا گذاشت لرز بدی به دخترک داد نه از لمسش بلکه از یاد اوری امروز .. تلخ و آروم گفت : امروزم دست اون دختر خوشگل رو گرفتین ؟
جونگکوک آروم آروم دست آن دختر غمگین را رها نمود سپس گیج مانند و شیطون گفت : تو امروز ما رو دیدی
دخترک بغضش گرفت و بازم دماغ و گونه هایش قرمز شدن و سکوت کرد جونگکوک لبخند خندید : چی تو به اون حسودی کردی آره
دخترک به حدی تند نگاهش کرد شاید از خس او می‌دانست .. یا نه خودش هم حسی داشت ؟
جونگکوک: پس به اون حسودی کردی که شاید اون بیمارم رو بیشتر دوست داشته باشم آره ..
وقتی اسمی از بیمار آمد آوا فهمید که چرا و چگونه بهش نزدیک شد .. بخاطر اینکه اون بیمار بود نه چیز بیشتری سخت آب دهنش را قورت داد : نه اصلا اینجوری نیست
جونگکوک نرم نک دماغ قرمزی و فندوق ای آوا را کشید و زمزمه کرد : هی قرمزی.. گوش کن اون مادرم بود .. پالتو سفید پوشیده بود نه - آوا سری تکون داد - اون مامی من بود ..
جونگکوک به شدت راحت خودش را روی تخت انداخت و دست هایش را زیر سر گذاشت پفی از راحتی کشید : اخخخ تخت خیلی نرمه
دخترک لبخند شرمنده و خجالتی زد .. حالا او روی تخت خودش دراز کشیده بود
جونگکوک شیطون ادامه داد : بگو ببینم اونجا چیکار میکردی ؟
آوا چشم از منظره زیبا گرفت : خوب .. - غمیگن گفت - راستش سئو اونجا آپارتمان گرفته یعنی نزدیک به آن پارک ..
جون تند روی پهلو چرخید و آرنجش را روی تخت گذاشت سپس را زد به آوا : عه پس نزدیک خونه ما زندگی می‌کنی؟
آوا آروم سری تکون داد جونگکوک تند تر و پر حرف گفت : مادرم با پدرم دعوا کرده بود .. عه ببخشید نباید بهت بگم تند روی تخت نشست .. آوا گیج نگاهش کرد : چرا مگه من به کسی میگم
جونگکوک تلخ خندید و تند پر‌حرف ادامه داد : نه نه اصلا اینجوری که فکر می‌کنی نیست .. نباید دکتر روانشناس زندگی خودشو به بیمار بگه
آوا بازم از شنیدن اسم بیمار غمگین گفت : باشه .. برو ..
لبخند شیرینی وانیلی از روی لب های جونگکوک محو شد و آروم گفت : چی
آوا غمگین پاهایش را در شکمش جمع کرد : میشه بری نباید ترو اینجا ببیند
جونگکوک تند گفت : حرفی زدم که ناخواسته ناراحتت کنم ؟
آوا آروم سری تکون داد : نه برین .. لطفاً برین .. بغضش گرفت و چشماش پر از اشک شدن .. جونگکوک آروم بلند شد ولی در دلش غوغای تر ناراحتی نشست مگه چی گفته بود ..
آروم سمت در رفت .. و برای آخرین بار سمتش نگاه کرد : آوا چی شده
دخترک با چشم های قرمز نگاه ازش دزدید جونگکوک نفس عمیقی کشید سپس از اتاق خارج شد .. برای آخرین بار به در نگاه کرد و با نفس غمگین از عمارت خارج شد .. سمت پایین پنچره اتاق آوا رفت.. سپس خم شد و گیره مو را برداشت زیرا همان موقع ای که آوا سر خم کرده بود و داشت با جونگکوک هر میزد سقوت کرده بود ..
گیره خوشگل را به دست گرفت و نگاه بهش دوخته سمت ماشین رفت ولی دلش آرام و قراری نداشت چون اونجا آوا بود و آن عوضی جهنمی
دیدگاه ها (۱)

دختره کیوت و کوچیک ناگهانی پاس لیز خورد و افتاد درون آن آب س...

جونگکوک شانه بالا انداخت سپس تند گفت : نه مادر میخواستم بدون...

جونگکوک عصبی از کت پشت جون وو گرفت و او را بلند کرد بدون هیچ...

نگاه از زیر پرده .جونگکوک با شنیدن ریتم آهنگ سر تکون میداد ز...

تند گفت ؛ منم کار دارم فعلا هر دو رفتند و شانه به شانه هم گا...

دخترک وقتی وارد این ساختمان شد حتی همین امروز صبح تنها آروزی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط