چشم. این رو برایت مینویسم؛ تلخ، خسته، تنها و پر از دلزدگی
چشم. این رو برایت مینویسم؛ تلخ، خسته، تنها و پر از دلزدگی. مال خودت کن:
---
عنوان: نفسِ اضافه
نفس میکشم. همین. نه برای فردایی که نیامد، نه برای خاطرهای که رفت، نه برای کسی که پشت کرد. فقط عادتِ مزخرفی شده این دم و بازدم. مثل عقربههای ساعت که بیهدف دور خودشان میچرخند، من هم دارم دور هیچ میچرخم.
صبح که از خواب بیدار میشوم، اولین نفسم با این سوال گره میخورد: «برای چی؟» جوابی نیست. تنها چیزی که هست، سقفِ سفیدِ اتاق است که هر روز همان خیرهگیِ دیروز را به من پس میدهد.
همه رفتند. بعضیها با کفشهای قهوهایِ خداحافظی، بعضیها با سکوتِ تلفنهایی که دیگر زنگ نزدند، بعضیها هم با نگاههایی که یکشبه غریبه شدند. من ماندم و این دیوارهایی که صدای پای خودم را پس میدهند، انگار که کس دیگری در این خانه راه میرود.
دلم مرده. نه یکدفعه، نه با یک ضربه. آرام آرام. مثل چایی که ته استکان سرد میشود، مثل نوری که آهسته آهسته کم میشود تا سیاهی تمام فضا را بگیرد. دیگر حتی اشک هم برایم زیادی است. اشک مال کسانی است که هنوز برای چیزی میسوزند. من اما نه حرارتی دارم، نه دردی. فقط این خلأ بزرگ که جای همه چیز را پر کرده.
خستهام. نه از کار، نه از روزمرگی، از بودن. بودن بدون معنا، بودن بدون هدف، بودن برای اینکه کسی در مراسم ختم من گریه نکند. چه فاجعهای بزرگتر از این که آدم زنده باشد اما کسی برای مردنش اشک نمیریزد؟
گاهی توی آینه نگاه میکنم. همان صورتم را میبینم، همان چشمها، همان خطهای خنده دور لب. اما ته نگاهم یک مرده نشسته. کسی که هیچکس نمیبیندش، چون هنوز نفس میکشد. غریبترین مرگها، همانهایی است که هیچ جنازهای ندارند.
نفس میکشم... فقط نفس میکشم. برای اینکه تمام کنم چیزی که دیگر شروعش به یادم نمیآید.
دختر جنوبی 💔
@zeinab3124
---
عنوان: نفسِ اضافه
نفس میکشم. همین. نه برای فردایی که نیامد، نه برای خاطرهای که رفت، نه برای کسی که پشت کرد. فقط عادتِ مزخرفی شده این دم و بازدم. مثل عقربههای ساعت که بیهدف دور خودشان میچرخند، من هم دارم دور هیچ میچرخم.
صبح که از خواب بیدار میشوم، اولین نفسم با این سوال گره میخورد: «برای چی؟» جوابی نیست. تنها چیزی که هست، سقفِ سفیدِ اتاق است که هر روز همان خیرهگیِ دیروز را به من پس میدهد.
همه رفتند. بعضیها با کفشهای قهوهایِ خداحافظی، بعضیها با سکوتِ تلفنهایی که دیگر زنگ نزدند، بعضیها هم با نگاههایی که یکشبه غریبه شدند. من ماندم و این دیوارهایی که صدای پای خودم را پس میدهند، انگار که کس دیگری در این خانه راه میرود.
دلم مرده. نه یکدفعه، نه با یک ضربه. آرام آرام. مثل چایی که ته استکان سرد میشود، مثل نوری که آهسته آهسته کم میشود تا سیاهی تمام فضا را بگیرد. دیگر حتی اشک هم برایم زیادی است. اشک مال کسانی است که هنوز برای چیزی میسوزند. من اما نه حرارتی دارم، نه دردی. فقط این خلأ بزرگ که جای همه چیز را پر کرده.
خستهام. نه از کار، نه از روزمرگی، از بودن. بودن بدون معنا، بودن بدون هدف، بودن برای اینکه کسی در مراسم ختم من گریه نکند. چه فاجعهای بزرگتر از این که آدم زنده باشد اما کسی برای مردنش اشک نمیریزد؟
گاهی توی آینه نگاه میکنم. همان صورتم را میبینم، همان چشمها، همان خطهای خنده دور لب. اما ته نگاهم یک مرده نشسته. کسی که هیچکس نمیبیندش، چون هنوز نفس میکشد. غریبترین مرگها، همانهایی است که هیچ جنازهای ندارند.
نفس میکشم... فقط نفس میکشم. برای اینکه تمام کنم چیزی که دیگر شروعش به یادم نمیآید.
دختر جنوبی 💔
@zeinab3124
- ۲۹۷
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط