((پارت چهاردهم))
((پارت چهاردهم))
((پشت در، کسی منتظرم بود))
«پس... من واقعاً کیام؟»
صدای آرینا در تاریکی پیچید.
هیچ جوابی نیامد.
چند ثانیه بعد، چراغ کوچکی در انتهای اتاق روشن شد.
لیانا آنجا ایستاده بود.
اما دیگر شبیه یک دختر بچه نبود.
قدش بلندتر شده بود.
موهایش روی شانههایش ریخته بود.
و چشمان سیاهش مستقیم به آرینا خیره شده بودند.
سایرس آرام گفت:
«آرینا، بهش نگاه نکن.»
آرینا بدون اینکه چشم از لیانا بردارد، پرسید:
«چرا؟»
«چون اون میتونه خاطراتت رو تغییر بده.»
لیانا خندید.
«هنوز هم دروغ میگه.»
آرینا برگشت سمت سایرس.
«پس حقیقت رو بگو.»
سایرس چند لحظه سکوت کرد.
«تو...»
صدایش لرزید.
«تو اولین نفری نبودی که وارد اتاق ۰۷ شد.»
آرینا اخم کرد.
«پس کی بود؟»
لیانا جواب داد:
«من.»
اتاق برای چند لحظه ساکت شد.
لیانا ادامه داد:
«من وارد اتاق شدم تا چیزی رو که داخل آینه بود بیرون بیارم.»
آرینا پرسید:
«چی؟»
لیانا به سینهی خودش اشاره کرد.
«اون وارد من شد.»
سایرس سرش را پایین انداخت.
«اما نتونست کنترلش کنه.»
لیانا لبخند زد.
«پس اونها منو از بین بردن.»
آرینا آرام گفت:
«تو مردی؟»
لیانا سرش را تکان داد.
«نه.»
مکث کرد.
«من هنوز اینجام.»
ناگهان آینهی شکسته روی زمین شروع به لرزیدن کرد.
تکههای شیشه یکییکی از زمین بلند شدند.
و در هوا کنار هم قرار گرفتند.
تصویری درون شیشه شکل گرفت.
دو دختر کوچک.
آرینا و لیانا.
اما این بار...
آرینا دید که یکی از آن دو دختر اصلاً انسان نبود.
چهرهاش آرامآرام تغییر کرد.
پوستش تیره شد.
چشمهایش سیاه شدند.
و سایهای از بدنش جدا شد.
آرینا عقب رفت.
«این... من نیستم.»
لیانا آرام گفت:
«نه.»
«پس اون کیه؟»
لیانا به تصویر اشاره کرد.
«چیزی که سالهاست توی وجودته.»
آرینا به سایرس نگاه کرد.
«تو میدونستی.»
سایرس چیزی نگفت.
«از اول میدونستی!»
صدای آرینا در اتاق پیچید.
سایرس نزدیک شد.
«من میخواستم نجاتت بدم.»
«با پاک کردن خاطراتم؟»
«اگر خاطراتت برمیگشت، اون هم بیدار میشد.»
آرینا خشکش زد.
«اون... کیه؟»
سایرس به چشمهای آرینا نگاه کرد.
«اسمش رو هیچوقت نباید صدا بزنی.»
لیانا ناگهان خندید.
«دیگه دیر شده.»
سایرس برگشت.
«لیانا، ساکت شو.»
لیانا به آرینا خیره شد.
«اون اسمش رو نمیگه چون میترسه.»
آرینا آرام پرسید:
«از چی؟»
لیانا لبخند زد.
«از اینکه بفهمی چرا سایرس هنوز زندهست.»
آرینا به سایرس نگاه کرد.
«چرا؟»
سایرس جواب نداد.
لیانا نزدیکتر آمد.
«چون برای زنده موندن...»
مکث کرد.
«باید بخشی از تو رو داخل خودش نگه میداشت.»
آرینا با ناباوری گفت:
«چی؟»
چشمهای سایرس دوباره سیاه شدند.
اما این بار...
یک صدای دیگر از دهانش بیرون آمد.
صدایی که آرینا قبلاً شنیده بود.
صدای همان مرد پشت آینه.
«بالاخره وقتش رسید.»
آرینا خشکش زد.
سایرس دستش را روی گلویش گذاشت.
«نه...»
صدای مرد دوباره از دهان او خارج شد:
«آرینا...»
لبخند شیطانی روی صورت سایرس نشست.
«من سالهاست منتظر برگشتنت بودم.»
آرینا یک قدم عقب رفت.
و همان لحظه...
درِ اتاق ۰۷ از پشت سرش قفل شد.
((پایان پارت چهاردهم))
((پشت در، کسی منتظرم بود))
«پس... من واقعاً کیام؟»
صدای آرینا در تاریکی پیچید.
هیچ جوابی نیامد.
چند ثانیه بعد، چراغ کوچکی در انتهای اتاق روشن شد.
لیانا آنجا ایستاده بود.
اما دیگر شبیه یک دختر بچه نبود.
قدش بلندتر شده بود.
موهایش روی شانههایش ریخته بود.
و چشمان سیاهش مستقیم به آرینا خیره شده بودند.
سایرس آرام گفت:
«آرینا، بهش نگاه نکن.»
آرینا بدون اینکه چشم از لیانا بردارد، پرسید:
«چرا؟»
«چون اون میتونه خاطراتت رو تغییر بده.»
لیانا خندید.
«هنوز هم دروغ میگه.»
آرینا برگشت سمت سایرس.
«پس حقیقت رو بگو.»
سایرس چند لحظه سکوت کرد.
«تو...»
صدایش لرزید.
«تو اولین نفری نبودی که وارد اتاق ۰۷ شد.»
آرینا اخم کرد.
«پس کی بود؟»
لیانا جواب داد:
«من.»
اتاق برای چند لحظه ساکت شد.
لیانا ادامه داد:
«من وارد اتاق شدم تا چیزی رو که داخل آینه بود بیرون بیارم.»
آرینا پرسید:
«چی؟»
لیانا به سینهی خودش اشاره کرد.
«اون وارد من شد.»
سایرس سرش را پایین انداخت.
«اما نتونست کنترلش کنه.»
لیانا لبخند زد.
«پس اونها منو از بین بردن.»
آرینا آرام گفت:
«تو مردی؟»
لیانا سرش را تکان داد.
«نه.»
مکث کرد.
«من هنوز اینجام.»
ناگهان آینهی شکسته روی زمین شروع به لرزیدن کرد.
تکههای شیشه یکییکی از زمین بلند شدند.
و در هوا کنار هم قرار گرفتند.
تصویری درون شیشه شکل گرفت.
دو دختر کوچک.
آرینا و لیانا.
اما این بار...
آرینا دید که یکی از آن دو دختر اصلاً انسان نبود.
چهرهاش آرامآرام تغییر کرد.
پوستش تیره شد.
چشمهایش سیاه شدند.
و سایهای از بدنش جدا شد.
آرینا عقب رفت.
«این... من نیستم.»
لیانا آرام گفت:
«نه.»
«پس اون کیه؟»
لیانا به تصویر اشاره کرد.
«چیزی که سالهاست توی وجودته.»
آرینا به سایرس نگاه کرد.
«تو میدونستی.»
سایرس چیزی نگفت.
«از اول میدونستی!»
صدای آرینا در اتاق پیچید.
سایرس نزدیک شد.
«من میخواستم نجاتت بدم.»
«با پاک کردن خاطراتم؟»
«اگر خاطراتت برمیگشت، اون هم بیدار میشد.»
آرینا خشکش زد.
«اون... کیه؟»
سایرس به چشمهای آرینا نگاه کرد.
«اسمش رو هیچوقت نباید صدا بزنی.»
لیانا ناگهان خندید.
«دیگه دیر شده.»
سایرس برگشت.
«لیانا، ساکت شو.»
لیانا به آرینا خیره شد.
«اون اسمش رو نمیگه چون میترسه.»
آرینا آرام پرسید:
«از چی؟»
لیانا لبخند زد.
«از اینکه بفهمی چرا سایرس هنوز زندهست.»
آرینا به سایرس نگاه کرد.
«چرا؟»
سایرس جواب نداد.
لیانا نزدیکتر آمد.
«چون برای زنده موندن...»
مکث کرد.
«باید بخشی از تو رو داخل خودش نگه میداشت.»
آرینا با ناباوری گفت:
«چی؟»
چشمهای سایرس دوباره سیاه شدند.
اما این بار...
یک صدای دیگر از دهانش بیرون آمد.
صدایی که آرینا قبلاً شنیده بود.
صدای همان مرد پشت آینه.
«بالاخره وقتش رسید.»
آرینا خشکش زد.
سایرس دستش را روی گلویش گذاشت.
«نه...»
صدای مرد دوباره از دهان او خارج شد:
«آرینا...»
لبخند شیطانی روی صورت سایرس نشست.
«من سالهاست منتظر برگشتنت بودم.»
آرینا یک قدم عقب رفت.
و همان لحظه...
درِ اتاق ۰۷ از پشت سرش قفل شد.
((پایان پارت چهاردهم))
- ۳۱۰
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط