بریم✨

بریم✨

با این حرف های اون دختر تو خیلی عصبانی شدی و اضطراب رو فراموش کردی، سرتو بالا آوردی
+ چطوری میتونی انقد بدجنس باشی؟ برای چی سانزو رو ول کردی؟
& ها؟ نخیرم من هیچم بدجنس نیستم اتفاقا خیلیم دلم برای سانزو میسوزه اما اون خودش باعث شد که ازش جدا بشم
راستش اون موقع ها که باهاش بودم من و اون تو یه خونه باهم زندگی می‌کردیم و حتی میخواستیم بچه دار بشیم اون درسته که عاشقم بود اما همش به فکر کارش بود وقتیم یه بار رودر روی مایکی وایسادم بهم سیلی زد و همینم منو خیلی ناراحت کرد اونجا توی اون باغ بود که کوکونوی رو دیدم اون بهم گفت که مراقبمه و همیشه دوستم داشته
اونجا تصمیم گرفتم زندگیم رو با کوکونوی بسازم
درضمن الانم خیلی براش خوشحالم چون اونموقع که داشتید باهم حرف میزدید دیدم که داشت می‌خندید و لبخند محوی روی صورتش داشت خوشحالم که باتو آشنا شده و حالا دیگه میتونه خوشحال باشه
راستش بهم گفته بود از دوازده سالگی به بعد دیگه نخندیده
یه بار وقتی داشتیم باهم قدم میزدیم یه بچه ای خورد زمین و سانزو بلندش کرد و بهش لبخند زد اما اون بچه ترسید و فرار کرد چون زخم های لبش وقتی میخنده دهنش رو خیلی بزرگ و دراز نشون میدن برای همین تنها کسی که پیشش می‌خندید من بودم اما حالا دیگه تورو داره و یجورایی خیال منم راحته
امیدوارم باهم خوشبخت بشید
( نویسنده : ببند دیگه زنیکه چقد زر زدی یه سوال پرسید چرا زندگی نامتو تعریف کردی؟ )
& راستی رابطه تو و سانزو چیه؟
+ عااا خ.. خب راس.. راستش
در همین لحظه سانزو از پشت کمر نانسی رو محکم گرفت و بدنش به بدن خودش چسبوند
_ عزیزم مگه نگفتم منتظر من بمون و باکسی حرف نزن؟
+.... بله ببخشید
سانزو به دختر نگاه کرد و آروم دستشو سمتش دراز کرد
_ میاا از دیدنت خوشبختم خیلی وقت شده ندیده بودمت
& ها؟......... اوه..... آره راست میگی خیلی وقت شده بود
دختر با چهره ای که تعجب کرده بود دستش رو به سمت سانزو دراز کرد و به اون دست داد سانزو به خندا ای مهربان به سمت من کرد و بعد به سمت میا برگشت
_ اوه راستی درباره سوالت نانسی دوست دخترمه
( و بعد آروم به سمت گوش میا خم شد و زمزمه کرد )
_ اما میخوام ازش درخواست کنم
میا هم با چهره ای که حسودی و شوک ازش می‌بارید دستش رو از دست سانزو ول کرد
& هوم...... خوشبخت بشین
و بعد هم با قدم هایی سریع و تند از اونجا دور شد
سانزو به سمت نانسی برگشت و بهش نگاه کرد و لبخند زد
+ آقا....اون حرفتون راست بود؟
_ ها؟... بیا بریم
داشتیم باهم میرفتین که یهو دوباره میا دوباره جلوی سانزو اومد و گفت
& سانزو میشه باهم تنهایی صحبت کنیم؟
سانزو به تو نگاه کرد و منتظر جواب تو بود
توهم به نشانه ی تایید سرتو تکون دادی
_ خیلی خوب باشه
اونا باهم رفتن به باغ پشتی و توهم از سر کنجکاوی داشتی دنبالشون میرفتی که یهو برخوردی به یه اقا سرتو که بالا آوردی دیدی که همون آقای اون روزی با موهای بلند بنفش که ریندو خطاب میشد جلوت ایستاده و با نگاهی از بالا به پایین بهت نگاه میکنه
ریندو : عه باز که تویی.. یعنی انقد سانزو بهت اهمیت میده که ورداشته تو رو آورده به مهمونی و جلسه بانتن؟
بعد با نگاهی کلافه دست کرد تو موهاش
ریندو : باید خدمتتون بگم که سانزو اون پشت داره با اون دختره میا لاس میزنه... دلم براد میسوزه البته توهم یکی بمثل بقیه ای
+ یع... یعنی چی؟
ریندو : بعد از رفتن اون دختره میا اون دنبال یکی دیگه بود تا خلعه خودشو پر کنه یا شایدم جای خالی میارو خلاصه که هرشب با یه نفر بود بلکه میارو یادش بره
توهم از همون آدمایی بودی که قرار بود باهاش برای یه شب باشه اما...... خب آره ولش کن دیگه
من دیگه میرم حوصله تلف کردن وقتم باتو رو ندارم
ریندو درحالی که داشت میرفت زیر لب غر میزد
ریندو : عاح خیلی خستم الانم باید برم به اون مهمونی چرت قراره دخترا دوباره اویزونم بشن یعنی باید کیو برای امشب انتخاب کنم؟
نانسی هم گیج. نگران به سمت باغ پشتی دوید و دید که سانزو و میا دارن باهم دعوا میکنن و میا هعی سعی میکنه که سانزو رو توی بغل بگیره یا حتی فقط دستاشو بگیره اما سانزو مقاومت میکنه اجازه نمیده و باهم بحث میکنن

بفرمایید ✨ ببخشید اگه بد شد 🎀
دیدگاه ها (۲۶)

وااای تیک تاکم پر شده از این بشر فوق العاده ما البته از بابت...

جوذاب ببنیید 🎀

خب بریم 🎀 حالا تقریبا یه روز از اون اتفاق گذشت و دیشب سانزو...

دوستان خیلی دوستون دارممرسی که منتظرین خب بریمیکم هنتای داره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط