آرزوی دیدارت را دارم...
آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 73
["ویو جونگکوک"]
من هنوز معتقدم تهیونگ زیادی خوشحال بود.
خیلی زیادی.
یعنی در حدی که اعصاب آدمو خرد میکرد.
همه هنوز توی هال نشسته بودیم.
آوا پسرمون رو بغل کرده بود.
آمِلیا روی فرش نشسته بود و داشت برای خواهر یا داداش آیندهاش نقاشی میکشید.
و تهیونگ...
دستش هنوز روی شکم سلین بود.
انگار اگر دستش رو برمیداشت بچه فرار میکرد.
اخم کردم.
+"دستتو بردار."
سرش رو بلند کرد.
_"چی؟"
+"از پنجاه دقیقه پیش دستت همونجاست."
_"بچه منه."
+"بچه هنوز اندازه یه دونه لوبیاست."
_"لوبیای منه."
چند ثانیه بهش خیره موندم.
بعد برگشتم سمت آوا.
+"شنیدی؟"
آوا خندید.
_"خیلی ذوق داره."
+"زیادی ذوق داره."
تهیونگ بیتوجه به من خم شد.
و پیشونی سلین رو بوسید.
اخمم عمیقتر شد.
+"هی."
_"چی؟"
+"من اینجام."
_"خب باش."
+"خواهر منه."
سلین چشمهاشو بست.
چون میدونست دوباره شروع کردیم.
تهیونگ دستش رو دور شونه سلین انداخت.
_"زن منه."
+"خواهر منه."
_"زن منه."
+"خواهر منه."
_"زن منه."
آمِلیا بدون اینکه سرش رو از روی نقاشی بلند کنه گفت:
_"باز شروع شد."
آوا از خنده روی مبل خم شده بود.
من با اخم به تهیونگ نگاه کردم.
و اون هم با لبخند احمقانه خودش نگام میکرد.
بعد یهو سلین از جاش بلند شد.
من و تهیونگ همزمان ساکت شدیم.
سلین چند قدم اومد جلو.
و قبل از اینکه بفهمم چی شده...
منو بغل کرد.
خشکم زد.
+"سلین؟"
سرش رو روی شونهام گذاشت.
_"دوستت دارم کوکی."
لعنت.
تموم شدم.
رسماً تموم شدم.
همون لحظه بغضم گرفت.
دستم رفت دورش.
و موهاشو نوازش کردم.
+"منم دوستت دارم."
اما درست همون لحظه...
صدای تهیونگ بلند شد.
_"بغلش تموم شد؟"
برگشتم سمتش.
اخم کردم.
+"چی؟"
_"نوبت منه."
_"خفه شو."
_"زنمه."
_"خواهرمه."
_"زنمه."
_"خواهرمه."
_"زنمه."
_"خواهرمه."
سلین از بینمون خندید.
و قبل از اینکه دوباره دعوا کنیم...
رفت سمت تهیونگ.
و این بار اون رو هم بغل کرد.
تهیونگ با قیافه پیروزمندانهای نگام کرد.
_"دیدی؟"
اخم کردم.
+"چی رو؟"
_"آخرش اومد بغل من."
+"دارم برات."
_"پنج ساله داری."
آوا از شدت خنده اشک میریخت.
آمِلیا هم دست زد.
_"بابا برد!"
+"نه بابا نبرد."
_"برد."
+"نبرد."
_"برد."
و ناگهان کل هال تبدیل شد به دادگاه تعیین برنده دعوای من و تهیونگ.
و وسط همه اون سر و صداها...
سلین روی شونه تهیونگ خندید.
و دستش رو روی شکمش گذاشت.
روی جایی که کوچولوی جدید خانواده آروم داشت رشد میکرد.
و برای چند لحظه...
همه چیز کامل به نظر میرسید...
پارت 73
["ویو جونگکوک"]
من هنوز معتقدم تهیونگ زیادی خوشحال بود.
خیلی زیادی.
یعنی در حدی که اعصاب آدمو خرد میکرد.
همه هنوز توی هال نشسته بودیم.
آوا پسرمون رو بغل کرده بود.
آمِلیا روی فرش نشسته بود و داشت برای خواهر یا داداش آیندهاش نقاشی میکشید.
و تهیونگ...
دستش هنوز روی شکم سلین بود.
انگار اگر دستش رو برمیداشت بچه فرار میکرد.
اخم کردم.
+"دستتو بردار."
سرش رو بلند کرد.
_"چی؟"
+"از پنجاه دقیقه پیش دستت همونجاست."
_"بچه منه."
+"بچه هنوز اندازه یه دونه لوبیاست."
_"لوبیای منه."
چند ثانیه بهش خیره موندم.
بعد برگشتم سمت آوا.
+"شنیدی؟"
آوا خندید.
_"خیلی ذوق داره."
+"زیادی ذوق داره."
تهیونگ بیتوجه به من خم شد.
و پیشونی سلین رو بوسید.
اخمم عمیقتر شد.
+"هی."
_"چی؟"
+"من اینجام."
_"خب باش."
+"خواهر منه."
سلین چشمهاشو بست.
چون میدونست دوباره شروع کردیم.
تهیونگ دستش رو دور شونه سلین انداخت.
_"زن منه."
+"خواهر منه."
_"زن منه."
+"خواهر منه."
_"زن منه."
آمِلیا بدون اینکه سرش رو از روی نقاشی بلند کنه گفت:
_"باز شروع شد."
آوا از خنده روی مبل خم شده بود.
من با اخم به تهیونگ نگاه کردم.
و اون هم با لبخند احمقانه خودش نگام میکرد.
بعد یهو سلین از جاش بلند شد.
من و تهیونگ همزمان ساکت شدیم.
سلین چند قدم اومد جلو.
و قبل از اینکه بفهمم چی شده...
منو بغل کرد.
خشکم زد.
+"سلین؟"
سرش رو روی شونهام گذاشت.
_"دوستت دارم کوکی."
لعنت.
تموم شدم.
رسماً تموم شدم.
همون لحظه بغضم گرفت.
دستم رفت دورش.
و موهاشو نوازش کردم.
+"منم دوستت دارم."
اما درست همون لحظه...
صدای تهیونگ بلند شد.
_"بغلش تموم شد؟"
برگشتم سمتش.
اخم کردم.
+"چی؟"
_"نوبت منه."
_"خفه شو."
_"زنمه."
_"خواهرمه."
_"زنمه."
_"خواهرمه."
_"زنمه."
_"خواهرمه."
سلین از بینمون خندید.
و قبل از اینکه دوباره دعوا کنیم...
رفت سمت تهیونگ.
و این بار اون رو هم بغل کرد.
تهیونگ با قیافه پیروزمندانهای نگام کرد.
_"دیدی؟"
اخم کردم.
+"چی رو؟"
_"آخرش اومد بغل من."
+"دارم برات."
_"پنج ساله داری."
آوا از شدت خنده اشک میریخت.
آمِلیا هم دست زد.
_"بابا برد!"
+"نه بابا نبرد."
_"برد."
+"نبرد."
_"برد."
و ناگهان کل هال تبدیل شد به دادگاه تعیین برنده دعوای من و تهیونگ.
و وسط همه اون سر و صداها...
سلین روی شونه تهیونگ خندید.
و دستش رو روی شکمش گذاشت.
روی جایی که کوچولوی جدید خانواده آروم داشت رشد میکرد.
و برای چند لحظه...
همه چیز کامل به نظر میرسید...
- ۲.۶k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط