قهوه تلخ

☕️قهوه تلخ☕️
پارت پنجاه ششم

جنا: من آدمایی که عوض می‌شن رو دوست دارم.

دو-هیون: یعنی... منو دوست داری؟

جنا: (خندید) یعنی شاید بتونم دوست داشته باشم.

همون لحظه من از پشت سرشون نگاه می‌کردم. به جونگکوک گفتم: ببین. دارن عاشق می‌شن.

جونگکوک: انگار همه جفت شدن.

لی لی: همه به جز تهیونگ.

جونگکوک: اونم بالاخره یه روز...

لی لی: شاید توی یه داستان دیگه.

---

غروب - کنار پنجره

همه رفتن. کافه خلوت شد. فقط من و جونگکوک موندیم. هانا و جیمین رفته بودن خونه‌شون. دو-هیون و جنا هنوز داشتن حرف می‌زدن. تهیونگ مشغول تمیز کردن بود.

جونگکوک دست منو گرفت. نگاه به غروب کرد.

جونگکوک: ..............

لایکو بزن بعد برو پارت بعد🍭
دیدگاه ها (۱)

☕️قهوه تلخ☕️پارت پنجاه هفتمجونگکوک: می‌بینی؟ همه چی درست شد....

☕ قهوه تلخ☕️پنجاه هشتم---یک سال بعد...دنیا عوض شده بود. نه، ...

جیگرام این فیک نویس زیبا رو فالو کنید خیلی رمانش قشنگ پیجش ع...

بچه ها ایشون حمایت شه خیلی رمانش قشنگ من خودم دارم می خونم ل...

☕ قهوه تلخ ☕️پارت پنجاه نهم---کافه‌ی قهوه تلخ - ساعت ۵ عصرکا...

☕️ قهوه تلخ☕️پارت چهل سومهانا با گل‌ها موند. نگاه به تهیونگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط