ملودی بله
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ¹⁹
.
.
ملودی : بله ؟
لبخندی زد و ارنجاش رو روی میزم اهرم کرد و سرش رو روی دستاش قرار داد
مینجی : عاشق جسارت و اعتماد به نفست شدم
و بعد دستاش رو برداشت و وایساد و روی کمرش گذاشت و با اخمی مصنوعی گفت
مینجی : راجب معلماتون همچین طرز فکری نداشته باشید!
تک خندهای کردم
ملودی : اینطوری هم نبودم
چشماشو تا جایی که میتونست درشت کرد رفت پشتم وایساد ، رسما داشتم یه نمایش زنده میدیدم
مینجی : نه نبودی درواقع شبیه یه ملکه بودی داره اختار میدههههه
آخرشو بلند و کشیده گفت اما یهو متوقف شد و با صدای متعجبی لب زد
مینجی : اوه ، جونسئو ، سوهون اینجا نیست
سرمو برگردوندم تا سئو رو ببینم ، به در کلاس تکیده داده بود و ظاهرش خیلی ضایع بود
سئو : میدو.. یعنی اوه که اینطور
یکم صبر کرد و بعد با اعتماد به نفس گفت
سئو : اومدم ملودی رو ببینم
لبخندی زدم
ملودی : سلام مجدد ، جونسئو
سئو : اول هفته یه خورده مدرسه بهم خورده ، این زنگ تفریح طولانی تره و کلاسا جا به جا شده.. پس
با دستش به بیرون اشاره کرد و ادامه داد
سئو : پس... میای یکم وقت بگذرونیم؟
بهش خیره شدم ، یکم غیرعادی بود که با اینکه میدونست داهی ازش خوشش نمیاد و با من صمیمیه ، توی جمع اینطوری باهام رفتار میکرد
نگاهی به دختر کنارم کردم
مینجی : راحت باش
لبخندی زدم و سری براش تکون دادم ؛ از جام بلند شدم و همراهیش کردم
توی محوطه بیرون از ساختمون مدرسه رویِ نیمکت نشسته بودم و اون رفته بود تا از بوفه خرید کنه .
بعد از چند دقیقه با سه تا شیر توی دستاش برگشت
سئو : توت فرنگی ، شکلاتی ، موزی ؟
ملودی : ممنونم میل ندارم
اخمی کرد و طعم شکلاتی رو توی دستام گذاشت و کنارم نشست ، به دستام نگاهی کردم و سرمو به طرفش برگردوندم
ملودی : اگر اینطوره ترجیحم توتفرنگیه
گوشه لبش به طرز نامحسوسی بالا رفت و توتفرنگی رو هم توی دستام قرار داد
سئو : پس هردوتاش برای تو
ملودی : یکیش کافیه
طعم شکلاتی رو بینمون روی نیمکت گذاشتم و نی رو توی شیر زدم و شروع کردم به خوردن . نزدیک یک دقیقه بینمون سکوت بود ، و انگار تا زبون باز نمیکردم قرار بود برقرار بمونه
ملودی : اون حرفت راست بود؟
با تعجب سرشو طرفم چرخوند
سئو : کدوم؟
ملودی : راجع به طولانی بودن زنگ تفریح و جا به جایی کلاسا
نفسی کشید
سئو : چرا دروغ باشه؟ زنگ نجوم با ریاضیات جابه جا شده ، و کلاس شما زنگ نجوم آزاده چون معلم نیست و خب زنگ تفریح ، برای تمامیِ پایهها به جای ۱۵ دقیقه ۲۰ دقیقهست
از دهنم در رفت
ملودی : چه جالب ، اینجا به جای ۱۰ دقیقه ۱۵ دقیقه زنگ تفریحه و حالا هم که شده ۲۰ دقیقه
نگاهی گذرایی بهم انداخت
سئو : عجیبه؟
ملودی : من توی مدرسه مفرح ها نبودم ، و امسال اولین سالمه پس ، اره تازگی داره برام
انگار جا خورده بود از اینکه مدرسه رو مرفح معرفی میکردم . اما سعی کردم این رفتارش رو پشت گوش بندازم..
دوباره سکوتی بینمون برقرار شد ، ولی اینبار کسی که اون رو شکست من نبودم
سئو : راستش هیچوقت درک نکردم چیشد که اینقدر جدایی بینمون افتاد
سرم رو سمتش برگردوندم ، راجع به داهی حرف میزد ، و حالهای از غم و دردی توی چشماش موج میزد ، حاله ای از اندوه که نمیدونستم منشاء اون از عشقیه که هیچوقت فرصت شکل گرفتن رو نداشته یا رابطه گرم دوستانهای که مثل شیشه شکسته . نگاهم رو از روش برداشتم و به پاکت شیر توتفرنگی توی دستام خیره شدم ، بهش فرصت دادم تا افکارش رو کنار هم بچینه و کلماتی که توی این زمان نسبتا طولانی به خودش تحمیل کرده تا قورت بده رو بالا بیاره . بعد از چند ثانیه حرفش رو از سر گرفت
سئو : همه چیز مثل یه روز عادی داشت میگذشت ، با این تفاوت که داداشم اون روز میخواست درخواست ازدواج بده ، به خواهرِ داهی..
حس کردم اخر حرفش صداش لرزید ، و نمیخواستم که به روش بیارم که متوجه شدم ، بغضشو قورت داد و ادامه داد
سئو : ولی این چیزی نبود که سرنوشت براشون نوشته بود
𝒫𝒶𝓇𝓉 ¹⁹
.
.
ملودی : بله ؟
لبخندی زد و ارنجاش رو روی میزم اهرم کرد و سرش رو روی دستاش قرار داد
مینجی : عاشق جسارت و اعتماد به نفست شدم
و بعد دستاش رو برداشت و وایساد و روی کمرش گذاشت و با اخمی مصنوعی گفت
مینجی : راجب معلماتون همچین طرز فکری نداشته باشید!
تک خندهای کردم
ملودی : اینطوری هم نبودم
چشماشو تا جایی که میتونست درشت کرد رفت پشتم وایساد ، رسما داشتم یه نمایش زنده میدیدم
مینجی : نه نبودی درواقع شبیه یه ملکه بودی داره اختار میدههههه
آخرشو بلند و کشیده گفت اما یهو متوقف شد و با صدای متعجبی لب زد
مینجی : اوه ، جونسئو ، سوهون اینجا نیست
سرمو برگردوندم تا سئو رو ببینم ، به در کلاس تکیده داده بود و ظاهرش خیلی ضایع بود
سئو : میدو.. یعنی اوه که اینطور
یکم صبر کرد و بعد با اعتماد به نفس گفت
سئو : اومدم ملودی رو ببینم
لبخندی زدم
ملودی : سلام مجدد ، جونسئو
سئو : اول هفته یه خورده مدرسه بهم خورده ، این زنگ تفریح طولانی تره و کلاسا جا به جا شده.. پس
با دستش به بیرون اشاره کرد و ادامه داد
سئو : پس... میای یکم وقت بگذرونیم؟
بهش خیره شدم ، یکم غیرعادی بود که با اینکه میدونست داهی ازش خوشش نمیاد و با من صمیمیه ، توی جمع اینطوری باهام رفتار میکرد
نگاهی به دختر کنارم کردم
مینجی : راحت باش
لبخندی زدم و سری براش تکون دادم ؛ از جام بلند شدم و همراهیش کردم
توی محوطه بیرون از ساختمون مدرسه رویِ نیمکت نشسته بودم و اون رفته بود تا از بوفه خرید کنه .
بعد از چند دقیقه با سه تا شیر توی دستاش برگشت
سئو : توت فرنگی ، شکلاتی ، موزی ؟
ملودی : ممنونم میل ندارم
اخمی کرد و طعم شکلاتی رو توی دستام گذاشت و کنارم نشست ، به دستام نگاهی کردم و سرمو به طرفش برگردوندم
ملودی : اگر اینطوره ترجیحم توتفرنگیه
گوشه لبش به طرز نامحسوسی بالا رفت و توتفرنگی رو هم توی دستام قرار داد
سئو : پس هردوتاش برای تو
ملودی : یکیش کافیه
طعم شکلاتی رو بینمون روی نیمکت گذاشتم و نی رو توی شیر زدم و شروع کردم به خوردن . نزدیک یک دقیقه بینمون سکوت بود ، و انگار تا زبون باز نمیکردم قرار بود برقرار بمونه
ملودی : اون حرفت راست بود؟
با تعجب سرشو طرفم چرخوند
سئو : کدوم؟
ملودی : راجع به طولانی بودن زنگ تفریح و جا به جایی کلاسا
نفسی کشید
سئو : چرا دروغ باشه؟ زنگ نجوم با ریاضیات جابه جا شده ، و کلاس شما زنگ نجوم آزاده چون معلم نیست و خب زنگ تفریح ، برای تمامیِ پایهها به جای ۱۵ دقیقه ۲۰ دقیقهست
از دهنم در رفت
ملودی : چه جالب ، اینجا به جای ۱۰ دقیقه ۱۵ دقیقه زنگ تفریحه و حالا هم که شده ۲۰ دقیقه
نگاهی گذرایی بهم انداخت
سئو : عجیبه؟
ملودی : من توی مدرسه مفرح ها نبودم ، و امسال اولین سالمه پس ، اره تازگی داره برام
انگار جا خورده بود از اینکه مدرسه رو مرفح معرفی میکردم . اما سعی کردم این رفتارش رو پشت گوش بندازم..
دوباره سکوتی بینمون برقرار شد ، ولی اینبار کسی که اون رو شکست من نبودم
سئو : راستش هیچوقت درک نکردم چیشد که اینقدر جدایی بینمون افتاد
سرم رو سمتش برگردوندم ، راجع به داهی حرف میزد ، و حالهای از غم و دردی توی چشماش موج میزد ، حاله ای از اندوه که نمیدونستم منشاء اون از عشقیه که هیچوقت فرصت شکل گرفتن رو نداشته یا رابطه گرم دوستانهای که مثل شیشه شکسته . نگاهم رو از روش برداشتم و به پاکت شیر توتفرنگی توی دستام خیره شدم ، بهش فرصت دادم تا افکارش رو کنار هم بچینه و کلماتی که توی این زمان نسبتا طولانی به خودش تحمیل کرده تا قورت بده رو بالا بیاره . بعد از چند ثانیه حرفش رو از سر گرفت
سئو : همه چیز مثل یه روز عادی داشت میگذشت ، با این تفاوت که داداشم اون روز میخواست درخواست ازدواج بده ، به خواهرِ داهی..
حس کردم اخر حرفش صداش لرزید ، و نمیخواستم که به روش بیارم که متوجه شدم ، بغضشو قورت داد و ادامه داد
سئو : ولی این چیزی نبود که سرنوشت براشون نوشته بود
- ۱.۱k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط