جادویی عشق part ۵۲

جادویی عشق part ۵۲

ونسا با حرص گفت: احمق..

و سریع و پاکوبان رفت بیرون

آلبرت به من گفت حرومزاده؟

هر سه متعجب نگاهمون رو کشیدم رو البرت... گنگ ولی ناراحت گفت: من.. حروم زاده ام؟

كمي

نه این حرف میتونه تا اخر عمر روحیه اش رو داغون کنه و تا ابد

یادش میمونه..

سریع گفتم نه آلبرت.. با تو نبود..با.

به همه افراد میز نگاه کردم.

بازدم عمیقم رو تند بیرون دادم و گفتم با من بود

امیلی و وی شوکه و ابرو بالا انداخته نگام کردم. تند گفتم اون درباره من این فکر بد رو داره..

البرت اخم غلیظی کرد و گفت احمق دماغو.. تو خيلي هم مهربوني.. ولش کن بره بمیره گاو قهوه اي..

لبخندي زدم و گفتم ممنونم ..البرت

همه مشغول خوردن صبحانه مون شدیم.

سنگيني

نگاه وی کامل روم بود و به محض رفتن آلبرت اروم

:گفت چرا اینکارو کردی؟

سر بلند کردم و نگاش کردم

وی توهيني رو به خودت نسبت دادی که مال تو نبود؟ شونه بالا انداختم و گفتم این قضیه تاابد تو ذهن آلبرت میموند.. داغون میشد. همین کافیه که میدونم مال من نبوده..حداقل

البرت ناراحت نشده..

لبخند باريكي روي لبش نقش بست.

اميلي بوسیدم و گفت تو واقعا خيلي مهربوني.. خندیدم و گفتم دیگه شلوغش نکنین

اميلي میرم ببینم آلبرت این دختره رو آتیش نزنه..

و سریع رفت بیرون.

خندیدم.

نگاهم رو به روبروم کشیدم.

نگاهم رو به روبروم کشیدم. وی هنوز داشت نگام میکرد

نفس عمیقی کشید و گفت: اولا فک میکردم دارم بدترین کار ممکن رو میکنم که یه به ظاهر دزد زبون دراز و بي ادب رو کنار امیلی میذارم

اما...

عمیق تو چشمام نگاه کرد و گفت یه چیزی توی چشمات بود که مجبورم میکرد بهت اعتماد کنم. ارامش و قدرت و شيطنتي توي چشمات بود که حس میکردم امیلی به یه بی پروای شیطون نياز داره تا بیشتر از زندگی لذت ببره..

لحظاتي چشمام رو ورنداز کرد و گفت:و حالا میفهمم نه تنها اميلي.. بلكه... تمام خانواده حالا به تو نیاز داره

حس میکردم اب دهنم توي گلوم گیر کرده و برای پایین فرستادنش

قدرت لازم رو ندارم

دستم رو نرم مشت کردم

بلند شد و اروم و جدي گفت: با تو همه چیز جور ديگه اي ميشه..

و سمت در رفت.

تلخ گفتم: دیشب که هرزه بودم..

اونم به تلخي لحن من گفت کاش بودي..اونوقت دردم نمیومد..

و از سالن رفت بیرون.

اب دهنم رو به زحمت قورت دادم و لبخند ارومي روي لبام نشست. واقعا با من همه چیز جور ديگه اي ميشه؟

جمله اش با صداي خودش مدام توی سرم میچرخید:با تو همه چیز

جور ديگه اي ميشه..

لبخندم عمیق و عمیق تر شد.

این بهترین تعريفي بود که تو کل عمرم شنیده بودم.

صداي جورج بلند شد که بلند اعلام کرد بانو ;مارگارت ; تشریف

آوردن قربان..

کي هست؟

چشمامو باريك كردم و از سالن بیرون آمدم و بالاي پله ها ایستادم و نگاه کردم که از دیدن زن مو قرمزي که صورتش كمي كك و مك داشت و با لباس شيك خاکستری طبقه پایین جلوي در ايستاده بود کردم قلبم داره از تعجب از جا کنده میشه..

حس

همون زن بود. زن توی خوابم..

دستم رو به نرده فشردم.

همون زن احتمالا اسكاتلندي

سرش رو بلند کرد و چشمای آبی روشنش رو با لبخند موذیانه ی،
سرش رو بلند کرد و چشماي ابي روشنش رو با لبخند موذیانه ي

خاصي دوخت به من..

تمام تنم توی یه لحظه یخ کرد

اسمش مارگارت بود
همونجور تو چشماي آبي غريبه اي خيره بودم که تو خوابم دیده

بودمش و حالا اینجا بود.

به فاصله يك طبقه از من طبقه پایین ایستاده بود. وی سمتش رفت و باعث شد نگاه زن از من کنده بشه.

زن لبخند عمیقی زد و وی رو تو بغل کشید و گفت: اوووه ویلیام

ابرو بالا انداختم.

واقعا خودش بود..با همون لهجه اسكاتلندي..

نفسم تند شد.

کسی کنارم ایستاد.

نگاش کردم

اميلي..

خشك و جدي به زن خیره بود.

اروم و گنگ گفتم: این کیه؟

اميلي مارگارت.. ما در آلبرت..همسر دوم پدرم.

همسر دوم پدر وی؟؟

گیج گفتم اسکاتلندیه؟

سر تکون داد.

نگاهم رو کشیدم روش

با لبخندي از اغوش وی بیرون اومد و به بالا و ما نگاه کرد و

گفت: قصد دارین از همون بالا نگام کنین؟

صداش تیز و برنده بود..

امیلی با غیض روبرگردوند و رفت تو اتاقش.
دیدگاه ها (۰)

جادویی عشق part ۵۴احتمالا کارگران سريع وهول ازشون فاصله گرفت...

جادویی عشق part ۵۵هر دو خیره بودن به هم و من گنگ و اشفته خیر...

جادویی عشق part ۵۱.. شيرين.. اونم کی؟ این گند اخلاق؟ صدایی ا...

جادویی عشق part ۵۰بالاخره جناب كنت رونالد روده دراز و پر صحب...

ادامه پارت 3۴میشنید. با لبخند رفتم بیرون. اميلي اومد سمتم و ...

جادویی عشق part 37 چرا من مدام باید خواب این مرد رو ببینم؟؟ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط