🖤🥀 سکوت
🖤🥀 سکوت
𓆩 پــارت سیونــهم 𓆪 🖤🥀
صدای مرد در تاریکی پیچید.
ـ «بالاخره برگشتید... بچههای من.»
اسما بیحرکت ایستاده بود.
ـ «بچههای تو؟»
یون نفس عمیقی کشید.
ـ «این صدا...»
نامجون چراغقوه را روشن کرد.
ـ «خودشه؟»
یون آرام سر تکان داد.
ـ «آره.»
سلیا با ترس پرسید:
ـ «تو میشناسیش؟»
یون به صفحهی خاموش خیره شد.
ـ «بیشتر از چیزی که فکر میکنید.»
اسما جلو رفت.
ـ «اسمش چیه؟»
یون جواب نداد.
صدای مرد دوباره پخش شد:
ـ «اسما... هنوز هم وقتی میترسی، دست چپت میلرزه.»
اسما فوراً به دستش نگاه کرد.
دستش واقعاً میلرزید.
ـ «چطور میدونه؟»
صدای مرد آرام خندید.
ـ «چون من اولین کسی بودم که تو رو شناخت.»
نامجون با عصبانیت گفت:
ـ «خودتو نشون بده.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد چراغ کوچکی در انتهای اتاق روشن شد.
مردی پشت شیشه ایستاده بود.
صورتش هنوز در تاریکی پنهان بود.
اما روی گردنش همان علامت S دیده میشد.
اسما قدمی جلو رفت.
ـ «تو... پدر منی؟»
مرد سکوت کرد.
سلیا با نگرانی گفت:
ـ «اسما، نرو جلو.»
اما اسما ایستاد.
مرد آرام گفت:
ـ «پدرت بودن... سادهترین جوابی بود که میتونستی پیدا کنی.»
اسما اخم کرد.
ـ «یعنی چی؟»
مرد گفت:
ـ «من فقط کسی نیستم که گذشتهات رو میدونه.»
مکث کرد.
ـ «من بخشی از اون گذشتهام.»
ناگهان صفحه روشن شد.
تصویری از سه کودک ظاهر شد.
این بار...
اسما متوجه چیزی شد.
روی لباس هر سه نفر، یک شماره نوشته شده بود.
۰۷ — اسما
۰۸ — یون
۰۹ — سلیا
اسما آرام گفت:
ـ «ما... سوژه بودیم.»
یون سرش را پایین انداخت.
سلیا اشک در چشمانش جمع شد.
و مرد پشت شیشه گفت:
ـ «حالا وقتشه بدونید چرا فقط شما سه نفر زنده موندید.»
صفحه دوباره تغییر کرد.
یک فایل باز شد.
عنوانش فقط یک کلمه بود:
«انتخاب»
اسما به صفحه خیره ماند.
ـ «انتخاب چی؟»
مرد لبخند زد.
ـ «اینکه کدومتون باید حقیقت رو به یاد بیاره.»
ناگهان صدای آژیر در تمام ساختمان پیچید.
نامجون برگشت.
ـ «یکی سیستم امنیتی رو فعال کرده.»
درهای اتاق یکییکی قفل شدند.
مرد پشت شیشه آخرین جملهاش را گفت:
ـ «و اسما...»
اسما سرش را بلند کرد.
ـ «اگر خاطراتت کامل برگرده، ممکنه دیگه نتونی همون آدم قبلی باشی.»
چراغها خاموش شدند.
و روی صفحه فقط یک جمله باقی ماند:
«سوژه ۰۷، آمادهی یادآوری.» 🖤🥀
𓆩 پــارت سیونــهم 𓆪 🖤🥀
صدای مرد در تاریکی پیچید.
ـ «بالاخره برگشتید... بچههای من.»
اسما بیحرکت ایستاده بود.
ـ «بچههای تو؟»
یون نفس عمیقی کشید.
ـ «این صدا...»
نامجون چراغقوه را روشن کرد.
ـ «خودشه؟»
یون آرام سر تکان داد.
ـ «آره.»
سلیا با ترس پرسید:
ـ «تو میشناسیش؟»
یون به صفحهی خاموش خیره شد.
ـ «بیشتر از چیزی که فکر میکنید.»
اسما جلو رفت.
ـ «اسمش چیه؟»
یون جواب نداد.
صدای مرد دوباره پخش شد:
ـ «اسما... هنوز هم وقتی میترسی، دست چپت میلرزه.»
اسما فوراً به دستش نگاه کرد.
دستش واقعاً میلرزید.
ـ «چطور میدونه؟»
صدای مرد آرام خندید.
ـ «چون من اولین کسی بودم که تو رو شناخت.»
نامجون با عصبانیت گفت:
ـ «خودتو نشون بده.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد چراغ کوچکی در انتهای اتاق روشن شد.
مردی پشت شیشه ایستاده بود.
صورتش هنوز در تاریکی پنهان بود.
اما روی گردنش همان علامت S دیده میشد.
اسما قدمی جلو رفت.
ـ «تو... پدر منی؟»
مرد سکوت کرد.
سلیا با نگرانی گفت:
ـ «اسما، نرو جلو.»
اما اسما ایستاد.
مرد آرام گفت:
ـ «پدرت بودن... سادهترین جوابی بود که میتونستی پیدا کنی.»
اسما اخم کرد.
ـ «یعنی چی؟»
مرد گفت:
ـ «من فقط کسی نیستم که گذشتهات رو میدونه.»
مکث کرد.
ـ «من بخشی از اون گذشتهام.»
ناگهان صفحه روشن شد.
تصویری از سه کودک ظاهر شد.
این بار...
اسما متوجه چیزی شد.
روی لباس هر سه نفر، یک شماره نوشته شده بود.
۰۷ — اسما
۰۸ — یون
۰۹ — سلیا
اسما آرام گفت:
ـ «ما... سوژه بودیم.»
یون سرش را پایین انداخت.
سلیا اشک در چشمانش جمع شد.
و مرد پشت شیشه گفت:
ـ «حالا وقتشه بدونید چرا فقط شما سه نفر زنده موندید.»
صفحه دوباره تغییر کرد.
یک فایل باز شد.
عنوانش فقط یک کلمه بود:
«انتخاب»
اسما به صفحه خیره ماند.
ـ «انتخاب چی؟»
مرد لبخند زد.
ـ «اینکه کدومتون باید حقیقت رو به یاد بیاره.»
ناگهان صدای آژیر در تمام ساختمان پیچید.
نامجون برگشت.
ـ «یکی سیستم امنیتی رو فعال کرده.»
درهای اتاق یکییکی قفل شدند.
مرد پشت شیشه آخرین جملهاش را گفت:
ـ «و اسما...»
اسما سرش را بلند کرد.
ـ «اگر خاطراتت کامل برگرده، ممکنه دیگه نتونی همون آدم قبلی باشی.»
چراغها خاموش شدند.
و روی صفحه فقط یک جمله باقی ماند:
«سوژه ۰۷، آمادهی یادآوری.» 🖤🥀
- ۱۱۰
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط