قمآرتآریک
::قـــمــآرـــتــآرـیــکـــ!🌑🕯️::
P:::3
آرام آرام اشک میریخت.میتوانستم حس کنم که بیش از حد به من وابسته است.این را خوب میدانستم.
خدمتکار در زد و گفت:«مای لِیدی؟میشه بیام داخل؟»
$«آره آسوکا_چان.ببا داخل.»
¥«مای لِیدی؟شما آماده اید؟»
$«خب...تقریبا،آره...نمیدونم»
¢«این دست تو نیست که آماده باشی!تو باید آماده باشی،و این لباس مزخرف چیه که پوشیدی؟میخوای آبرومون رو جلوی مستر هایتانی و مستر سانو ببری؟»
$«نه،فقط علاقه ندارم که لباس بازی رو جلوی مرد غریبه ای که تا حالا ندیدمش و پدر و مادر عــزیــزم!به اجبار کاری کردن که با اون ازدواج کنم!چیز عجیبیه؟نمیخوام مثل یه جنــ❌ده به نظر بیام!»و رویش را برگرداند و شروع به مرتب و تمیز کردن چتری هایش کرد و ریملش را تمدید کرد.مادرش چیزی نگفت و برگشت و رفت.صدای صندل های پاشنه بلندش در تمام عمارت پیچید.بارفتنش،عذاب وجدان،ماننده لایه ای از پوستش روی صورتش نشست،و سپس به خشم تبدیل شد.
بعد از نیم ساعت یا ۳۵ دقیقه،رفتم به پزیرایی خونه.اونجا یه مرد،با لنگ های دراز و موهایی بنفش که هایلایت سیاه رنگ شده بود با یه کت و شلوار بنفش که به تتو روی گلوش بود،نشسته بود(هایتانی ران).وکنارش یه مرد کوتاه با موهای کوتاه سفید و کت و شلواری به سیاهی قیر،بود(سانو مانجیرو/مایکی). جلوی اونا،پدرم با یه وست سیاه و لباس سفید زیرش،همراه با شلوار پارچه ای همیشه کیش،نشسته بود و کنارش مادرم با یه لباس یقه باز که مربعی شکل بود و بلند و تنگ بود اما از بالای ساعد به بعد،توری و گشاد میشه پوشیده بود و به کمر بند ظریف نگین کاری شده دور کمر باریکش بسته شده بود و پاشنه های لوبیتان همیشگی اش را پوشیده بود(اسلاید ۲).اما موهای سیاه بلند و لختش،برخلاف همیشه باز بود و جلوی بدنش رو گرفته بود.
لایک و فالو فراموش نشه🗿✨
P:::3
آرام آرام اشک میریخت.میتوانستم حس کنم که بیش از حد به من وابسته است.این را خوب میدانستم.
خدمتکار در زد و گفت:«مای لِیدی؟میشه بیام داخل؟»
$«آره آسوکا_چان.ببا داخل.»
¥«مای لِیدی؟شما آماده اید؟»
$«خب...تقریبا،آره...نمیدونم»
¢«این دست تو نیست که آماده باشی!تو باید آماده باشی،و این لباس مزخرف چیه که پوشیدی؟میخوای آبرومون رو جلوی مستر هایتانی و مستر سانو ببری؟»
$«نه،فقط علاقه ندارم که لباس بازی رو جلوی مرد غریبه ای که تا حالا ندیدمش و پدر و مادر عــزیــزم!به اجبار کاری کردن که با اون ازدواج کنم!چیز عجیبیه؟نمیخوام مثل یه جنــ❌ده به نظر بیام!»و رویش را برگرداند و شروع به مرتب و تمیز کردن چتری هایش کرد و ریملش را تمدید کرد.مادرش چیزی نگفت و برگشت و رفت.صدای صندل های پاشنه بلندش در تمام عمارت پیچید.بارفتنش،عذاب وجدان،ماننده لایه ای از پوستش روی صورتش نشست،و سپس به خشم تبدیل شد.
بعد از نیم ساعت یا ۳۵ دقیقه،رفتم به پزیرایی خونه.اونجا یه مرد،با لنگ های دراز و موهایی بنفش که هایلایت سیاه رنگ شده بود با یه کت و شلوار بنفش که به تتو روی گلوش بود،نشسته بود(هایتانی ران).وکنارش یه مرد کوتاه با موهای کوتاه سفید و کت و شلواری به سیاهی قیر،بود(سانو مانجیرو/مایکی). جلوی اونا،پدرم با یه وست سیاه و لباس سفید زیرش،همراه با شلوار پارچه ای همیشه کیش،نشسته بود و کنارش مادرم با یه لباس یقه باز که مربعی شکل بود و بلند و تنگ بود اما از بالای ساعد به بعد،توری و گشاد میشه پوشیده بود و به کمر بند ظریف نگین کاری شده دور کمر باریکش بسته شده بود و پاشنه های لوبیتان همیشگی اش را پوشیده بود(اسلاید ۲).اما موهای سیاه بلند و لختش،برخلاف همیشه باز بود و جلوی بدنش رو گرفته بود.
لایک و فالو فراموش نشه🗿✨
- ۳.۱k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط