«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۹۶
لازم تونستم اون هریسون رو ببینم آه پرویی بداخلاق تخس
عصبی گوشه خیابون به امید اومدن تاکسی راه میرفتم
اما ماشين خيلي كمي عبور میکرد و اون چندتا هم شخصي بودن به ریسکش نمی ارزید این وقت شب سوار هر ماشيني بشم.. از دور چندتا پسر جوون رو دیدم که نزدیک میشدن.. لرزون کیفم رو بیشتر به خودم فشردم
یه دفعه تاکسي کنارم بوق زد.
اخ..خداروشکر...
انگار از اسمون افتاد پایین
تند سوار شدم و آدرس رو بهش دادم
پوووف..
نفسم رو دادم بیرون.
و بالاخره به خونه رسیدم.
ساعت ۲:۳۰ نصفه شب بود.
درمونده رفتم داخل
کانر دقیق نگاهم کرد.
لبخند بیحالی زدم و خسته گفتم: سلام کانر
اروم سر تکون داد و گفت: خوبین؟
-نه خيلي..
انگار قیافه ام واقعا داغون بود.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم داخل اسانسور و دكمه طبقه ٢٤ رو زدم.
طبقه ۲۳ اسانسور وایستاد.
اخم کردم.
هیچ خبری از اومدن کسي نشد ولي صداي نکرهاش رو شنیدم که از اونور در گفت مطمینین فرستادین؟ پس چرا..
در رو هل دادم جلو که ببینم تشریف نمیاره که در از اونورم کشیده شد و سریع باز شد و رخ تو رخ شدم با تهیونگ هریسون که گوشیش
کنار گوشش بود
با اخم و عصبي..
با دیدنم بیشتر صورت تو هم کشید و عقب کشید تا در بسته شه بره بالا و به فرد پشت خطش گفت: بسیار خوب.. بسیار خوب.. حل شد.
عوضي.
اسانسور طبقه ٢٤ و ایستاد.
پیاده شدم و کلید انداختم و رفتم داخل خونه
بیحال همونجور با لباسهای بیرون خودمو رو تخت انداختم.
خيلي خسته بودم...خيلي..خيلي خسته بودم خيلي
امروز روز بدي بود.
خوشبختانه زود خوابم برد و فکر و خیال از سرم پرید.
با صداي زنگي از خواب پریدم.
چند دقیقه گنگ به اطراف زل زدم تا متوجه شدم گوشیمه و باید
جواب بدم اروم نشستم و سعی کردم گوشیمو پیدا کنم..
مامان نفس.
بعد حرف زدن باهاش کسل بلند شدم و رفتم ابي به دست و روم
زدم
یه چیزی خوردم و لباس عوض کردم تا برم و به کلاسم برسم. باز كيسه هاي خريد جلوي در...
اول هفته بود؟
اخ..اره..
اعصابم از کار دیشبش خورد بود..
خریداشم ارزوني خودش
همه رو گذاشتم تو اسانسور و بردم طبقه پایین.
همه رو جلوي در خونه اش گذاشتم.
مال خودت..
بخور قوت بگیری بیشتر اخم کردي و حرف مفت بزني..
زدم بیرون و بیحال و کسل و سر پایین از گوشه خیابون راه افتادم
و رفتم سر کلاسم
part ۹۶
لازم تونستم اون هریسون رو ببینم آه پرویی بداخلاق تخس
عصبی گوشه خیابون به امید اومدن تاکسی راه میرفتم
اما ماشين خيلي كمي عبور میکرد و اون چندتا هم شخصي بودن به ریسکش نمی ارزید این وقت شب سوار هر ماشيني بشم.. از دور چندتا پسر جوون رو دیدم که نزدیک میشدن.. لرزون کیفم رو بیشتر به خودم فشردم
یه دفعه تاکسي کنارم بوق زد.
اخ..خداروشکر...
انگار از اسمون افتاد پایین
تند سوار شدم و آدرس رو بهش دادم
پوووف..
نفسم رو دادم بیرون.
و بالاخره به خونه رسیدم.
ساعت ۲:۳۰ نصفه شب بود.
درمونده رفتم داخل
کانر دقیق نگاهم کرد.
لبخند بیحالی زدم و خسته گفتم: سلام کانر
اروم سر تکون داد و گفت: خوبین؟
-نه خيلي..
انگار قیافه ام واقعا داغون بود.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم داخل اسانسور و دكمه طبقه ٢٤ رو زدم.
طبقه ۲۳ اسانسور وایستاد.
اخم کردم.
هیچ خبری از اومدن کسي نشد ولي صداي نکرهاش رو شنیدم که از اونور در گفت مطمینین فرستادین؟ پس چرا..
در رو هل دادم جلو که ببینم تشریف نمیاره که در از اونورم کشیده شد و سریع باز شد و رخ تو رخ شدم با تهیونگ هریسون که گوشیش
کنار گوشش بود
با اخم و عصبي..
با دیدنم بیشتر صورت تو هم کشید و عقب کشید تا در بسته شه بره بالا و به فرد پشت خطش گفت: بسیار خوب.. بسیار خوب.. حل شد.
عوضي.
اسانسور طبقه ٢٤ و ایستاد.
پیاده شدم و کلید انداختم و رفتم داخل خونه
بیحال همونجور با لباسهای بیرون خودمو رو تخت انداختم.
خيلي خسته بودم...خيلي..خيلي خسته بودم خيلي
امروز روز بدي بود.
خوشبختانه زود خوابم برد و فکر و خیال از سرم پرید.
با صداي زنگي از خواب پریدم.
چند دقیقه گنگ به اطراف زل زدم تا متوجه شدم گوشیمه و باید
جواب بدم اروم نشستم و سعی کردم گوشیمو پیدا کنم..
مامان نفس.
بعد حرف زدن باهاش کسل بلند شدم و رفتم ابي به دست و روم
زدم
یه چیزی خوردم و لباس عوض کردم تا برم و به کلاسم برسم. باز كيسه هاي خريد جلوي در...
اول هفته بود؟
اخ..اره..
اعصابم از کار دیشبش خورد بود..
خریداشم ارزوني خودش
همه رو گذاشتم تو اسانسور و بردم طبقه پایین.
همه رو جلوي در خونه اش گذاشتم.
مال خودت..
بخور قوت بگیری بیشتر اخم کردي و حرف مفت بزني..
زدم بیرون و بیحال و کسل و سر پایین از گوشه خیابون راه افتادم
و رفتم سر کلاسم
- ۳۰۱
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط