( فروغ فرخزاد.) خــدایــــــــــا . . . .

( فروغ فرخزاد.) خــدایــــــــــا . . . .
می دانم این روزها از دستم خسته ای
کمی صبر کن خوب می شوم...
بگذار باران بزند
دلم بگیرد
میروم زیر آسمانت
دستهایم را می سپارم به دستت
سرم را می گیرم به سمتت
قلبم مالِ تو
اشک هایم که جاری شود
می شوم همانی که دوست داری
پاک
استوار
امیدوار
بگذار باران بزند...!!!
دیدگاه ها (۱)

دلتنگے میکنــــــــــم...ولـــــے حـــــق نـــــدارم بهانہ ب...

گاهی باید بی رحم بود. نه با دوست، نه با دشمن، که با خودت !و ...

☜ٰچـــشـم دهــان نــیـستــــــ کـــه ؛ داد ...

ما کتاب کهنه ای هستیم ... سرتا پا غلطخواندنی ها را سراسر خوا...

پارت ۸از آن شبِ دفترچه و نگاه‌ها، یک هفته گذشت. هفته‌ای که د...

نامه ی دامبلدور به گریندل والد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط