رمان انفجار و امید
رمان انفجار و امید
پارت ۳
آغاز آزمون
میدوریا در میان جمعیت ایستاده بود و با نگرانی به اطراف نگاه میکرد.
صدها داوطلب از گوشهوکنار کشور برای آزمون ورودی آمده بودند. هر کدام با اعتمادبهنفس یا هیجان، آمادهی شروع آزمون بودند.
او آرام زیر لب گفت:
«وای... اینجا چقدر شلوغه...»
نگاهش روی جمعیت چرخید.
«این همه آدم برای آزمون اومدن... یعنی من واقعاً میتونم قبول بشم؟»
ناخودآگاه مشتش را گره کرد.
«اگر قبول نشم... چی؟ اگر نتونم انتظارات آلمایت رو برآورده کنم...؟»
قلبش آنقدر محکم میتپید که انگار صدایش را میشنید.
اما ناگهان، تصویر لبخند آلمایت در ذهنش نقش بست.
«قهرمان واقعی کسی نیست که هیچوقت نترسه؛ کسیه که با وجود ترس، باز هم قدم برمیداره.»
میدوریا نفس عمیقی کشید و لبخند کمرنگی زد.
«نه... نباید بترسم. من تا اینجا اومدم، پس باید تا آخرش ادامه بدم.»
در همین لحظه، صدای بلندی توجه همه را جلب کرد.
«لطفاً همه با نظم در صف بایستید و به سمت ورودی حرکت کنید.»
میدوریا سرش را بلند کرد.
پسری عینکی با موهای تیره با جدیت مشغول منظم کردن داوطلبها بود.
یکی از داوطلبها با بیحوصلگی گفت:
«چرا باید به حرف تو گوش کنیم؟ اصلاً تو کی هستی؟»
پسر عینکی با آرامش پاسخ داد:
«این مدرسه، مدرسهی قهرمانان است. اگر از همین حالا نظم را رعایت نکنیم، چطور قرار است در آینده از مردم محافظت کنیم؟»
میدوریا زیر لب گفت:
«یا خدا... این دیگه کیه؟»
پسر عینکی ناگهان برگشت و به او نگاه کرد.
«چیزی گفتی؟»
میدوریا از ترس شانههایش را جمع کرد.
«آ... اَ... نه! هیچی!»
پسر چند لحظه نگاهش کرد و بعد با لحن آرامتری گفت:
«نگران به نظر میرسی. حالت خوبه؟»
میدوریا لبخند کوچکی زد.
«آره... فقط یکم استرس دارم.»
پسر سری تکان داد.
«طبیعیه. امیدوارم موفق بشی.»
قبل از اینکه میدوریا بتواند جواب بدهد...
وووووووم!
صدای آژیر آغاز آزمون در سراسر محوطه پیچید.
همهی داوطلبها با سرعت به سمت شهر تمرینی دویدند.
میدوریا نفس عمیقی کشید.
«نترس... فقط مثل تمرینهایی که با آلمایت داشتی.»
اما هنوز قدم اول را برنداشته بود که...
وووش!
پسر عینکی با سرعتی باورنکردنی از کنارش عبور کرد.
«چی؟!»
چشمان میدوریا از تعجب گرد شد.
«وای... از همون اول عقب افتادم!»
او سریع مشتش را گره کرد و با تمام توان به سمت شهر تمرینی دوید.
«مهم نیست چند نفر از من جلو زدن... تا آخرین لحظه تسلیم نمیشم!»
صدای قدمهایش در خیابانهای شهر تمرینی پیچید.
این تازه آغاز آزمون بود...
پایان پارت ۳
پارت ۳
آغاز آزمون
میدوریا در میان جمعیت ایستاده بود و با نگرانی به اطراف نگاه میکرد.
صدها داوطلب از گوشهوکنار کشور برای آزمون ورودی آمده بودند. هر کدام با اعتمادبهنفس یا هیجان، آمادهی شروع آزمون بودند.
او آرام زیر لب گفت:
«وای... اینجا چقدر شلوغه...»
نگاهش روی جمعیت چرخید.
«این همه آدم برای آزمون اومدن... یعنی من واقعاً میتونم قبول بشم؟»
ناخودآگاه مشتش را گره کرد.
«اگر قبول نشم... چی؟ اگر نتونم انتظارات آلمایت رو برآورده کنم...؟»
قلبش آنقدر محکم میتپید که انگار صدایش را میشنید.
اما ناگهان، تصویر لبخند آلمایت در ذهنش نقش بست.
«قهرمان واقعی کسی نیست که هیچوقت نترسه؛ کسیه که با وجود ترس، باز هم قدم برمیداره.»
میدوریا نفس عمیقی کشید و لبخند کمرنگی زد.
«نه... نباید بترسم. من تا اینجا اومدم، پس باید تا آخرش ادامه بدم.»
در همین لحظه، صدای بلندی توجه همه را جلب کرد.
«لطفاً همه با نظم در صف بایستید و به سمت ورودی حرکت کنید.»
میدوریا سرش را بلند کرد.
پسری عینکی با موهای تیره با جدیت مشغول منظم کردن داوطلبها بود.
یکی از داوطلبها با بیحوصلگی گفت:
«چرا باید به حرف تو گوش کنیم؟ اصلاً تو کی هستی؟»
پسر عینکی با آرامش پاسخ داد:
«این مدرسه، مدرسهی قهرمانان است. اگر از همین حالا نظم را رعایت نکنیم، چطور قرار است در آینده از مردم محافظت کنیم؟»
میدوریا زیر لب گفت:
«یا خدا... این دیگه کیه؟»
پسر عینکی ناگهان برگشت و به او نگاه کرد.
«چیزی گفتی؟»
میدوریا از ترس شانههایش را جمع کرد.
«آ... اَ... نه! هیچی!»
پسر چند لحظه نگاهش کرد و بعد با لحن آرامتری گفت:
«نگران به نظر میرسی. حالت خوبه؟»
میدوریا لبخند کوچکی زد.
«آره... فقط یکم استرس دارم.»
پسر سری تکان داد.
«طبیعیه. امیدوارم موفق بشی.»
قبل از اینکه میدوریا بتواند جواب بدهد...
وووووووم!
صدای آژیر آغاز آزمون در سراسر محوطه پیچید.
همهی داوطلبها با سرعت به سمت شهر تمرینی دویدند.
میدوریا نفس عمیقی کشید.
«نترس... فقط مثل تمرینهایی که با آلمایت داشتی.»
اما هنوز قدم اول را برنداشته بود که...
وووش!
پسر عینکی با سرعتی باورنکردنی از کنارش عبور کرد.
«چی؟!»
چشمان میدوریا از تعجب گرد شد.
«وای... از همون اول عقب افتادم!»
او سریع مشتش را گره کرد و با تمام توان به سمت شهر تمرینی دوید.
«مهم نیست چند نفر از من جلو زدن... تا آخرین لحظه تسلیم نمیشم!»
صدای قدمهایش در خیابانهای شهر تمرینی پیچید.
این تازه آغاز آزمون بود...
پایان پارت ۳
- ۲۸۷
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط