🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part

اخم کردم و صدا زدم: خدمتکار!! این اقا رو تا بیرون همراهی کنید!!

خدمتکار داخل سالن شد و اون مرد رو از اونجا برد.
اون مرد عوضی با نیشخند رو مخش بهم نگاه میکرد تا اینکه از دیدش خارج شدم.
یهو ترس کل بدنمو گرفت... جونگکوکـ... بغض کردم... نه! نمیزارم بلایی سرت بیاد!!

#جونگکوک
#ویو_جونگکوک

جرعه ای از مشروبم نوشیدم و رو به نامجون گفتم: کسی اونو تا حالا ندیده؟

نامجون سر تکون داد: بله!

با حال بد سرمو توی دستام گرفتم... نابودت میکنم عوضی...

تهیونگ دستشو رو کمرم گذاشت: حالت بده! بهتره برید خونه رئیس!

نفس محکمی کشیدم: باش!

بلند شدم ک یهو جام مشروبم افتاد زمین و شکست! حالم بدتر شد... معلوم نبود چم شده!

یهو با یاداوری ا. ت... فهمیدم الان خیلی بهش نیاز دارم!

پس راه افتادم به سمت خونه ش...


ویو ا. ت

_بانو... ارباب جئون اومدن!

با خوشحالی به سمت راهرو دوییدم و با دیدن جونگکوک، ناخوداگاه از دلتنگی پریدم بغلش!

جونگکوک لبخندی زد: خوبی؟؟

با خنده گفتم: بلههه!!!

بوسه ای روی موهام زدـ... صبر کن... ب نظر میرسید چشماش... خماره!

از بغلش جدا شدم که به سمتم قدم برداشت: دلم برات تنگ شده بود!

عقب رفتم: خب منم...

جونگکوک یهو منو گرفت و به دیوار چسبوند!

سعی کردم هولش بدم ولی نتونستم. جونگکوم پاشو بین پاهام گذاشت و دستامو بالای سرم نگه داشت و شروع کرد به بوسـ*ـیدن گردنم!

سعی کردم تکون بخورم اما بعد از چند لحظه بیخیال شدم. همو بوسـ*ـیدیم و من... رامش شده بودم!

بعد بوسه... درحال نفس زدن بودیم... جونگکوک خیلی حالش بد بود... توی بغلم بود... انگار هیچجوره بهتر نمیشد.. انگار یه غمی رو مخفی کرده بود! یهو از زور مستی... بیهوش توی بغلم افتاد!!

⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۲۰)

#گوجو#گوجو_ساتورو#ساتورو_گوجو #جوجوتسو_کایسن #جوجوتسو #جوجوت...

پارت نمیاد لعنت

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۲۶#جونگکوک ویو جو...

وقتی بهت تجاوز شد..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط