شراب کهنه می خواهم از این میخانه بر خیزم

شراب کهنه می خواهم از این میخانه بر خیزم

قسم خوردم که از میخانه با پیمانه بر خیزم

زبانم سرخ می گوید ولی سر در بدن دارم

مرا در سینه ات بنشان ، سحر رندانه بر خیزم

از آن روزی که عشق آمد سر جنگ است با عقلم

بیا کاری بکن ای عشق ، تا دیوانه برخیزم

کمی آغوش میخواهم که با من همنفس باشی

مسیحایی بکن امشب ، سحر جانانه برخیزم

بساط علم را بر چین ، هوای تازه می خواهم

مرا در مکتب عشقت بخوان فرزانه برخیزم

کتاب فضل را بگذار اینک فصل تاریخ است

تو از افسون خود بنویس من افسانه برخیزم
دیدگاه ها (۱)

خواستم از تو بگویم غزل آمد یادم !شعر و افسانه و ضرب المثل آم...

ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﺟﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖﮐﻔﺶ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﺮﺍ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﺩﺭ...

با لبت رنگ عقیق یمن از یادم رفتآنچنان که جگر خویشتن از یادم ...

امروز که در پیش تو ام مرحمتی کن فردا که شوم خاک چه سود اشک ن...

🌹اعوذبالله من الشیطان رجیم🌺☘🌼بِسْمِ ألله ألرحْمنِ ألرَحيمْأل...

منافقانی با نقاب وفاق... افساد طلبانی پر از نفاق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط