روزی مردی وارد یک اسیاب گندم شد

روزی مردی وارد یک اسیاب گندم شد
دید اسیاب به گردن الاغ بسته شده الاغ میچرخید و اسیاب کار میکرد به گردن الاغ یک زنگوله آویزان بود
از اسیابان پرسید: برای چه به گردن الاغ زنگوله بسته اید؟
اسیابان گفت: برای اینکه ایستاد بدانم کار نمیکند...
اون مرد دوباره پرسید: خب اگر الاغ ایستاد وسرش را تکان داد چه؟
آسیابان گفت:
ای مرد برو و خواهشن این پدرسوخته بازی هارو به الاغ یاد نده
دیدگاه ها (۴)

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺩِﻩ ﺑﻪ اسم مش مراد به ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺷﺐ ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺣﯿﻮﺍ...

@ پیام آخر شب @@ توصیه پیامبرخدا برای قبل خواب.@ ﺧﺘﻢ کردن ق...

در دهه چهل، ❤ ریزعلی خواجوی❤ معروف به دهقان فداکار با...

تحریم ها برداشته شد ولی دلمان برای دانش آموزای چند سال بعد م...

رئیس سخت‌گیر و مغرور منپارت ۵ - بخش دومویو نویسندهمردی وارد ...

سایه ای میان ما

شروع پس از پایان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط