داشتم فکر میکردم شاید اصلا برای همین است که هیچ وقت به هی

داشتم فکر میکردم شاید اصلا برای همین است که هیچ وقت به هیچ کسی قول همیشه ماندن نداده ام...
انگار که من
فقط می توانم
از دور آدم هارا دوست داشته باشم!
مثلا
از دور تورا دوست داشته باشم...
از دور مراقبت باشم...
از دور نگاهت کنم....
از دور......

به دل نگیر!
میبینی که دور خودم دیوار چیده ام، و از هرکسی که بخواهد این مرز را رد کند بیشتر فاصله میگیرم!
من میترسم!
جایی در پس ذهنم، میترسم که پایم را از این دوست داشتن فراتر بگذارم...
انگار رنج نرسیدن را به تلخی جدایی ترجیح داده ام!

با این حال
بگذار هرکسی کار خودش را بکند
تو راهت را بگیر و برو...
من میخواهم از دور
دوستت داشته باشم....
«کمی حرف دل»

#خدا #صدرالدین #عشق #همدلی #وفا
دیدگاه ها (۲۹)

#داستان پندآموزکشاورزی یک مزرعه بزرگ گندم داشت زمین حاصلخیزی...

مادامی که گیلاس با بند باریکش به درخت متصل است؛همه عوامل در ...

حکمت و حکایت روزی مالک اشتر از بازار کوفه می گذشت، در حالیکه...

بنا شده ست زمین و زمان به نام علیگرفته است قوام این جهان به ...

ادامه پارت 41حس کردم دوست نداره در این بار سوال بپرسم و منم ...

سال ها گذشته بود.موزه ساکت بود؛ آنقدر ساکت که صدای قدم های د...

بزرگترین اشتباه زندگی ام ؛آنجا بود که فکر کردم اگر کاری با ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط