『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁷
درهای شیشهای بیمارستان با صدای آرامی باز شدند و جونگکوک با قدمهای تند وارد لابی شد. نگاهش بیقرار میان راهروها میچرخید تا اینکه تهسونگ را دید . تهسونگ با دیدنش از جایش بلند شد. چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند. هیچکدام نمیدانستند از کجا باید شروع کند
تهسونگ: فکر نمیکردم بیای
جونگکوک نگاهش را از او گرفت
جونگکوک: خودم هم فکر نمیکردم
دوباره سکوت .
تهسونگ: هنوز بیهوشه ، من یکم کار دارم دیگه باید برم
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، به درِ اتاق خیره شد. تهسونگ نگاهش را دنبال کرد
تهسونگ : ممنون که اومدی
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند در راهرو حرمت کرد و از بیمارستان خارج شد
جونگکوک چند ثانیه مقابل در اتاق ایستاد ، دستش روی دستگیره مانده بود . نفس عمیقی کشید و آرام در را باز کرد. صدای منظم دستگاه ضربان قلب، تمام اتاق را پر کرده بود و تهیونگ بیحرکت روی تخت خوابیده بود. پانسمان دور بازو، شانه و پهلویش دیده میشد و سرم آرام قطرهقطره پایین میآمد. جونگکوک لحظه ای همونجا ایستاد. به سختی میتونست باور کنه... چند روز پیش، آخرین باری که تهیونگ را دیده بود، سالم از کنارش رد شده بود. اما حالا...با این حال...روی تخت...بیهوش افتاده بود . باز هم اولین چیزی که در دلش حس کرد، خشم نبود ، ترس بود. آرام جلو رفت. صندلی کنار تخت را عقب کشید و نشست. چشمش از صورت تهیونگ برداشته نمیشد. بیاختیار یاد حرف تهسونگ افتاد.
_ «فعلاً خطری تهدیدش نمیکنه »
انگار فقط همین جمله بود که اجازه میداد نفس بکشد.
ساعتها گذشت. پرستار چند بار برای چک کردن سرم و علائم حیاتی وارد اتاق شد. هر بار که در باز میشد، جونگکوک فقط کمی صندلیاش را عقب میکشید و دوباره همانجا مینشست. هیچوقت از کنار تخت دور نشد.
...
نزدیکهای صبح....
چشمهای جونگکوک از خستگی میسوخت. تمام شب را بیدار مانده بود. برای آخرین بار نگاهی به صورت آرام تهیونگ انداخت و بعد آرام سرش را روی لبهی تخت گذاشت. پلکهایش سنگین شدند و چند ثانیه بعد...برای اولین بار آن شب، خوابش برد.
حدود یک ساعت بعد....
انگشتهای تهیونگ تکان خورد و پلکهایش آرام لرزیدند ، با سختی چشمهایش را باز کرد. همه چیز تار بود. چند بار پلک زد تا تصویر روبهرویش واضحتر شود . با گیجی به اطراف نگاه کرد ، چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست . افراد لوکا... درگیری...تهسونگ . احساس کرد کسی کنارشه سرش را چرخاند و نگاهش روی کسی که کنار تخت خوابیده بود افتاد . نفسش برای لحظهای بند آمد و لبهایش بیصدا تکان خوردند.
تهیونگ: ...جونگکوک؟!
چشمهایش از ناباوری گرد شده بود
انگار هنوز باور نمیکرد...کسی که تمام این مدت آرزو داشت فقط یک بار دیگر ببیندش...حالا درست کنار تختش خوابیده بود.
....ادامه دارد
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁷
درهای شیشهای بیمارستان با صدای آرامی باز شدند و جونگکوک با قدمهای تند وارد لابی شد. نگاهش بیقرار میان راهروها میچرخید تا اینکه تهسونگ را دید . تهسونگ با دیدنش از جایش بلند شد. چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند. هیچکدام نمیدانستند از کجا باید شروع کند
تهسونگ: فکر نمیکردم بیای
جونگکوک نگاهش را از او گرفت
جونگکوک: خودم هم فکر نمیکردم
دوباره سکوت .
تهسونگ: هنوز بیهوشه ، من یکم کار دارم دیگه باید برم
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، به درِ اتاق خیره شد. تهسونگ نگاهش را دنبال کرد
تهسونگ : ممنون که اومدی
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند در راهرو حرمت کرد و از بیمارستان خارج شد
جونگکوک چند ثانیه مقابل در اتاق ایستاد ، دستش روی دستگیره مانده بود . نفس عمیقی کشید و آرام در را باز کرد. صدای منظم دستگاه ضربان قلب، تمام اتاق را پر کرده بود و تهیونگ بیحرکت روی تخت خوابیده بود. پانسمان دور بازو، شانه و پهلویش دیده میشد و سرم آرام قطرهقطره پایین میآمد. جونگکوک لحظه ای همونجا ایستاد. به سختی میتونست باور کنه... چند روز پیش، آخرین باری که تهیونگ را دیده بود، سالم از کنارش رد شده بود. اما حالا...با این حال...روی تخت...بیهوش افتاده بود . باز هم اولین چیزی که در دلش حس کرد، خشم نبود ، ترس بود. آرام جلو رفت. صندلی کنار تخت را عقب کشید و نشست. چشمش از صورت تهیونگ برداشته نمیشد. بیاختیار یاد حرف تهسونگ افتاد.
_ «فعلاً خطری تهدیدش نمیکنه »
انگار فقط همین جمله بود که اجازه میداد نفس بکشد.
ساعتها گذشت. پرستار چند بار برای چک کردن سرم و علائم حیاتی وارد اتاق شد. هر بار که در باز میشد، جونگکوک فقط کمی صندلیاش را عقب میکشید و دوباره همانجا مینشست. هیچوقت از کنار تخت دور نشد.
...
نزدیکهای صبح....
چشمهای جونگکوک از خستگی میسوخت. تمام شب را بیدار مانده بود. برای آخرین بار نگاهی به صورت آرام تهیونگ انداخت و بعد آرام سرش را روی لبهی تخت گذاشت. پلکهایش سنگین شدند و چند ثانیه بعد...برای اولین بار آن شب، خوابش برد.
حدود یک ساعت بعد....
انگشتهای تهیونگ تکان خورد و پلکهایش آرام لرزیدند ، با سختی چشمهایش را باز کرد. همه چیز تار بود. چند بار پلک زد تا تصویر روبهرویش واضحتر شود . با گیجی به اطراف نگاه کرد ، چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست . افراد لوکا... درگیری...تهسونگ . احساس کرد کسی کنارشه سرش را چرخاند و نگاهش روی کسی که کنار تخت خوابیده بود افتاد . نفسش برای لحظهای بند آمد و لبهایش بیصدا تکان خوردند.
تهیونگ: ...جونگکوک؟!
چشمهایش از ناباوری گرد شده بود
انگار هنوز باور نمیکرد...کسی که تمام این مدت آرزو داشت فقط یک بار دیگر ببیندش...حالا درست کنار تختش خوابیده بود.
....ادامه دارد
- ۱.۲k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط