قوم و خویش خدا ؛

قوم و خویش خدا ؛

کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.
زنی در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش!
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم. کودک گفت: می دانستم با او نسبتی دارید!
دیدگاه ها (۲)

آتیلای کوچک در کنار اسطوره استقلالی ها ؛ عکس قدیمی و کمتر دی...

نسل‌کشی در فلسطین ؛امروز با ملت فلسطین در سرزمینش کاری صورت ...

چی شد کاوه شدی؟ ؛یک روز به خودم جرأت دادم و از محمود پرسیدم:...

چرا رسول خدا علی(ع) را "ابوتراب" نامید؟ ؛ پرسش: چرا به حضرت ...

بازی خطرناکپارت : ۲۸ باران شبانه دوباره شهر را در آغوش گرفته...

بخش آخر پارت ۷

: در آینه، خود را عروس دیگری دیدم- : لباس بر تن او زخم بر دل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط