ادامه فلش بک
{ادامه فلش بک}
ویو نینا
محکم کشیدمش که افتاد تو آب جونگکوک که بزور خندشو کنترل کرد سعی کرد جدی باشه
-بادیگاردددد بیاریدش بیروننننن
دختره داشت دست و پا میزد و منم که مثلا رفتم یه گوشه ترسیده بودم بادیگارد اومد آب آکواریوم و خالی کرد اصلا انگار نه انگار من هستم نفسم گرفت آت و دیدم که با پوزخند نگام کرد و همون لحظه بادیگارد اومد و بردش دختره رو در آوردن و آب پر شد
ویو جونگکوک
اولش خانوادم خیلی نگران سونیا بودن ولی بعد اکی تر شدن خوشحال بودم که دیگه بهم نمیچسبه نینا هم تکون میخورد و شنا میکرد ولی درد از صورتش میبارید پدرم و پسر عموم (جین) اومدن سمتم که جین با حرص گفت
£موفقیتت و تبریک میگم جونگکوک
-جونگکوک نگو...بگو ارباب دهنت عادت کنه
£محاله
که پدرم گفت
✓ خب دیگه مثل سگ و گربه نپرید به هم...پسرم واقعا افتخار بزرگی برای من و مادرتی.
بطری شیشه ایه خون و برداشت و ریخت تو لیوان منو پسر عموم و خودش
✓بزنیم به سلامتی.
{فرداش}
ویو جونگکوک
آکواریوم و بردیم تو اتاقم نینا خواب بود و منم کاری نداشتم انجام بدم در و زدن
-بیا تو
آت اومد تو و صبحانمو گذاشت و داشت میرفت که با داد گفتم
-تا زمانی که من اجازه ندادم حق نداری پاتو بیرون بزاری (داد)
اهمیت نداد که رفتمو از دستش گرفت پرتش کردم رو زمین و با لگد به پهلو و پشتش زدم که بلند بلند خندید اصلا خوشم نیومد
ویو نینا
محکم کشیدمش که افتاد تو آب جونگکوک که بزور خندشو کنترل کرد سعی کرد جدی باشه
-بادیگاردددد بیاریدش بیروننننن
دختره داشت دست و پا میزد و منم که مثلا رفتم یه گوشه ترسیده بودم بادیگارد اومد آب آکواریوم و خالی کرد اصلا انگار نه انگار من هستم نفسم گرفت آت و دیدم که با پوزخند نگام کرد و همون لحظه بادیگارد اومد و بردش دختره رو در آوردن و آب پر شد
ویو جونگکوک
اولش خانوادم خیلی نگران سونیا بودن ولی بعد اکی تر شدن خوشحال بودم که دیگه بهم نمیچسبه نینا هم تکون میخورد و شنا میکرد ولی درد از صورتش میبارید پدرم و پسر عموم (جین) اومدن سمتم که جین با حرص گفت
£موفقیتت و تبریک میگم جونگکوک
-جونگکوک نگو...بگو ارباب دهنت عادت کنه
£محاله
که پدرم گفت
✓ خب دیگه مثل سگ و گربه نپرید به هم...پسرم واقعا افتخار بزرگی برای من و مادرتی.
بطری شیشه ایه خون و برداشت و ریخت تو لیوان منو پسر عموم و خودش
✓بزنیم به سلامتی.
{فرداش}
ویو جونگکوک
آکواریوم و بردیم تو اتاقم نینا خواب بود و منم کاری نداشتم انجام بدم در و زدن
-بیا تو
آت اومد تو و صبحانمو گذاشت و داشت میرفت که با داد گفتم
-تا زمانی که من اجازه ندادم حق نداری پاتو بیرون بزاری (داد)
اهمیت نداد که رفتمو از دستش گرفت پرتش کردم رو زمین و با لگد به پهلو و پشتش زدم که بلند بلند خندید اصلا خوشم نیومد
- ۳.۲k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط