درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت:

درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت:
شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی، من نیز درویشم.

خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی.

پس درویش تاملی کرد وگفت: ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته به در خانه چون تو گدائی آمده ام.

این را بگفت و روانه شد.
خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد.)


از او بخواه که دارد و میخواهد که از او بخواهی,
از او مخواه که ندارد و می ترسد که از او بخواهی.

خواجه عبدالله انصاری
دیدگاه ها (۱۶)

سلام صبح دوستای گلم بخیر و شادی...

...

ﺗﻮﯼ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﺗﻠﻔﻦ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑ...

فوق العاده زیبازﻥ ﻭﺷﻮﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ..ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺸﺎﻫ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط