پارت سوم
پارت سوم
احساساتشان ناگهان ظاهر نشد.
مثل طلوع آفتابی نرم و خزنده، آرام و بیصدا آمد.
تهیونگ همیشه فاصلهاش را حفظ میکرد، اما نگاه هایش نرم تر شده بودند.
دست هایش دیگر فقط برای محافظت نبود، بلکه برای اطمینان خاطر بود.
و یونا؟
او هر روز بیشتر متوجه میشد که دلش برای تهیونگ میتپد.
یونا در اتاق مطالعه نشسته بود و کتاب میخواند.
تهیونگ با لیوان قهوه وارد شد.
برای اولینبار او را در حالی دید که لبخند کوچکی داشت. گفت:
«هوا سرده. قهوه بخور.»
او برای اولین بار لبخندش را گرفت و کنار او نشست.
سکوتی میانشان بود، از آن سکوت هایی که راحتی میآورد.
تهیونگ گفت:
«تو دیگه بچه نیستی، یونا.»
یونا سرش را پایین انداخت و آهسته گفت:
«ولی هنوزم وقتی نگاهم میکنی، قلبم تندتر میزنه.»
آن شب، هیچ اعترافی نشد.
اما چیزی میانشان ترک برداشت.
دیواری که سالها بالا رفته بود، حالا ترک داشت.
شب های بعد، بیشتر با هم حرف میزدند. دربارهٔ گذشته.
دربارهٔ تنهایی.
دربارهٔ ترس هایی که فقط آن ها میدانستند. تهیونگ با احتیاط میپرسید:
«اگه یه روز من نباشم، چی کار میکنی؟»
یونا بیدرنگ میگفت:
«میام دنبالت. هر جا باشی.»
و تهیونگ، که همیشه به تنها بودن عادت داشت، برای اولینبار حس کرد کسی واقعاً کنارش ایستاده.
---
عشق آنها ممنوع بود.
جامعه نمیفهمید.
همه تصور میکردند یونا دخترخواندهٔ تهیونگ است.
اما آنچه بین شان بود، فراتر از نقش ها و نام ها بود.
آنها عاشق هم بودند، اما سکوت کرده بودند.
تا شبی که تهیونگ زخمی به خانه برگشت.
در یکی از عملیاتها تله گذاشته بودند برایش. یونا تا صبح کنار تختش نشست، اشک ریخت، و در نهایت گفت:
«من بدون تو نمیتونم.»
تهیونگ با چشمانی نیمه باز جواب داد:
«پس با من باش.»
ادامه دارد.....
احساساتشان ناگهان ظاهر نشد.
مثل طلوع آفتابی نرم و خزنده، آرام و بیصدا آمد.
تهیونگ همیشه فاصلهاش را حفظ میکرد، اما نگاه هایش نرم تر شده بودند.
دست هایش دیگر فقط برای محافظت نبود، بلکه برای اطمینان خاطر بود.
و یونا؟
او هر روز بیشتر متوجه میشد که دلش برای تهیونگ میتپد.
یونا در اتاق مطالعه نشسته بود و کتاب میخواند.
تهیونگ با لیوان قهوه وارد شد.
برای اولینبار او را در حالی دید که لبخند کوچکی داشت. گفت:
«هوا سرده. قهوه بخور.»
او برای اولین بار لبخندش را گرفت و کنار او نشست.
سکوتی میانشان بود، از آن سکوت هایی که راحتی میآورد.
تهیونگ گفت:
«تو دیگه بچه نیستی، یونا.»
یونا سرش را پایین انداخت و آهسته گفت:
«ولی هنوزم وقتی نگاهم میکنی، قلبم تندتر میزنه.»
آن شب، هیچ اعترافی نشد.
اما چیزی میانشان ترک برداشت.
دیواری که سالها بالا رفته بود، حالا ترک داشت.
شب های بعد، بیشتر با هم حرف میزدند. دربارهٔ گذشته.
دربارهٔ تنهایی.
دربارهٔ ترس هایی که فقط آن ها میدانستند. تهیونگ با احتیاط میپرسید:
«اگه یه روز من نباشم، چی کار میکنی؟»
یونا بیدرنگ میگفت:
«میام دنبالت. هر جا باشی.»
و تهیونگ، که همیشه به تنها بودن عادت داشت، برای اولینبار حس کرد کسی واقعاً کنارش ایستاده.
---
عشق آنها ممنوع بود.
جامعه نمیفهمید.
همه تصور میکردند یونا دخترخواندهٔ تهیونگ است.
اما آنچه بین شان بود، فراتر از نقش ها و نام ها بود.
آنها عاشق هم بودند، اما سکوت کرده بودند.
تا شبی که تهیونگ زخمی به خانه برگشت.
در یکی از عملیاتها تله گذاشته بودند برایش. یونا تا صبح کنار تختش نشست، اشک ریخت، و در نهایت گفت:
«من بدون تو نمیتونم.»
تهیونگ با چشمانی نیمه باز جواب داد:
«پس با من باش.»
ادامه دارد.....
- ۱۰.۲k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط