مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۶
مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۶
" در آغوش رویای آبی ات "
+ سوجین؟!..
+ خودتی دخترم..؟..
+ باز هم قرص هام رو به موقع مصرف نکردم..
+ نوه ی قشنگم؟..این واقعا خودتی؟..یا نکنه باز هم دارم خواب برگشتت رو میبینم..؟..
مسافت عمارت تا خونه ی قدیمیم ، خونه ای که متعلق به من و پدربزرگه ، تقریبا طولانی بود..الان دیگه آسمون تاریکه و پدربزرگ بدون عینک توی این تاریکی سعی داره واقعیت رو با خیال تشخیص بده..
بعید میدونم تا قبل دیدنش اینقدر دلتنگش بوده باشم..دلتنگی ، هر لحظه من رو وادار میکنه به سمتش برم و خودم رو در آغوشش بندازم..
بوسه ای روی گونه اش بزنم و از خدا ، بابت این چنین پدربرزگ مهربونی تشکر کنم..
به یاد روز هایی افتادم که میگفتم: پدربزرگ..اونقدر تو شیرینی که میترسم دیابت بگیرم!..
اون هم قهقهه میزد و در کنار هم گلفروشی رو تمیز می کردیم..اون زمان شاد بودیم!..الان هم می تونیم باشیم!
هرچند فکر میکنم بخشی از قلبم که بیشتر هر قسمت دیگه ای نیاز به خوشحالی داره ، داخل عمارت جئون جا مونده..
+ خدای بزرگ..!..
شاید چشم هام ضعیف باشه ، اما به خوبی اشک حلقه زده در چشمش رو میبینم..اینجاست که ساک کوچیکم از دستم رها میشه و من با تمام قدرت به داخل آغوش پدرانه اش فرو میرم..
+ سوجین نازنینم..تو برگشتی!..و..البته که امیدوارم موفق شده باشی..
خودم رو از آغوشش جدا کردم و سعی کردم افکار جونگ کوک رو که از هر طرف به مغزم فشار میارن ، نادیده بگیرم و در عوض جواب پدربزرگ رو با مهربونی دادم..
_ موفق شدم..
+ خوبه..خیلی خوبه..
دست های چروکیده ی پدربزرگ روی بازو هام رو نوازش کرد و اون لبخند مهربونش ، اصلا پاک نشد..
+ حالا..وقت استراحته خانوم قهرمان..بیا تو که بهت یه سوپ خوشمزه بهت بدم..
سرمای هوا لرزی به بدنم انداخت و من با اینکه صمیمانه دوست داشتم به سوپ خوشمزه ای که پدربزرگ راجب بهش حرف میزنه فکر کنم ، به گرمای آغوش جونگ کوک فکر کردم.
این فکر که شاید اون آغوش برای کس دیگه ای باشه..خب..یکم..فقط یکم..مایه ی حسادته..
+ عجله کن قهرمان کوچولو.
بهش..فکر..نکن!..سوجین احمق..
_ چَشمم..
امیدوارم صدام پر انرژی بوده باشه..
. . .
بوی سوپ خوشمزه ی بابابزرگ کل خونه رو گرفته..
بی صبرانه مثل بچه کوچولو ها قاشقم رو به روی میز میکوبم و منتظرم هرچه زودتر گرمای سوپ من را داخل خودش غرق کنه..
+ بیا خانوم گرسنه.
پدربزرگ با محبت کاسه رو جلوم گذاشت و بعد کمی بهم نزدیک شد..دست هاش به سمت گردنم رفتن و دستمالم رو صاف کردن..
+ سوجین کوچولو..هنوز حتی نمیتونه دستمالش رو درست بزاره..موندم چطور گلفروشی رو پس گرفته!..
_ داستانش طولانیه..امشب برات تعریف می کنم..
+ باشه عزیزم..فعلا خسته ای ، وقت هم که زیاده..در حال حاضر ، کمی استراحت کن.
_ اوهوم..
چند روز از این محبت محروم بودم؟!
خب ، نمیدونم.
در لذت به خوردن ادامه ی غذام پرداختم...
" در آغوش رویای آبی ات "
+ سوجین؟!..
+ خودتی دخترم..؟..
+ باز هم قرص هام رو به موقع مصرف نکردم..
+ نوه ی قشنگم؟..این واقعا خودتی؟..یا نکنه باز هم دارم خواب برگشتت رو میبینم..؟..
مسافت عمارت تا خونه ی قدیمیم ، خونه ای که متعلق به من و پدربزرگه ، تقریبا طولانی بود..الان دیگه آسمون تاریکه و پدربزرگ بدون عینک توی این تاریکی سعی داره واقعیت رو با خیال تشخیص بده..
بعید میدونم تا قبل دیدنش اینقدر دلتنگش بوده باشم..دلتنگی ، هر لحظه من رو وادار میکنه به سمتش برم و خودم رو در آغوشش بندازم..
بوسه ای روی گونه اش بزنم و از خدا ، بابت این چنین پدربرزگ مهربونی تشکر کنم..
به یاد روز هایی افتادم که میگفتم: پدربزرگ..اونقدر تو شیرینی که میترسم دیابت بگیرم!..
اون هم قهقهه میزد و در کنار هم گلفروشی رو تمیز می کردیم..اون زمان شاد بودیم!..الان هم می تونیم باشیم!
هرچند فکر میکنم بخشی از قلبم که بیشتر هر قسمت دیگه ای نیاز به خوشحالی داره ، داخل عمارت جئون جا مونده..
+ خدای بزرگ..!..
شاید چشم هام ضعیف باشه ، اما به خوبی اشک حلقه زده در چشمش رو میبینم..اینجاست که ساک کوچیکم از دستم رها میشه و من با تمام قدرت به داخل آغوش پدرانه اش فرو میرم..
+ سوجین نازنینم..تو برگشتی!..و..البته که امیدوارم موفق شده باشی..
خودم رو از آغوشش جدا کردم و سعی کردم افکار جونگ کوک رو که از هر طرف به مغزم فشار میارن ، نادیده بگیرم و در عوض جواب پدربزرگ رو با مهربونی دادم..
_ موفق شدم..
+ خوبه..خیلی خوبه..
دست های چروکیده ی پدربزرگ روی بازو هام رو نوازش کرد و اون لبخند مهربونش ، اصلا پاک نشد..
+ حالا..وقت استراحته خانوم قهرمان..بیا تو که بهت یه سوپ خوشمزه بهت بدم..
سرمای هوا لرزی به بدنم انداخت و من با اینکه صمیمانه دوست داشتم به سوپ خوشمزه ای که پدربزرگ راجب بهش حرف میزنه فکر کنم ، به گرمای آغوش جونگ کوک فکر کردم.
این فکر که شاید اون آغوش برای کس دیگه ای باشه..خب..یکم..فقط یکم..مایه ی حسادته..
+ عجله کن قهرمان کوچولو.
بهش..فکر..نکن!..سوجین احمق..
_ چَشمم..
امیدوارم صدام پر انرژی بوده باشه..
. . .
بوی سوپ خوشمزه ی بابابزرگ کل خونه رو گرفته..
بی صبرانه مثل بچه کوچولو ها قاشقم رو به روی میز میکوبم و منتظرم هرچه زودتر گرمای سوپ من را داخل خودش غرق کنه..
+ بیا خانوم گرسنه.
پدربزرگ با محبت کاسه رو جلوم گذاشت و بعد کمی بهم نزدیک شد..دست هاش به سمت گردنم رفتن و دستمالم رو صاف کردن..
+ سوجین کوچولو..هنوز حتی نمیتونه دستمالش رو درست بزاره..موندم چطور گلفروشی رو پس گرفته!..
_ داستانش طولانیه..امشب برات تعریف می کنم..
+ باشه عزیزم..فعلا خسته ای ، وقت هم که زیاده..در حال حاضر ، کمی استراحت کن.
_ اوهوم..
چند روز از این محبت محروم بودم؟!
خب ، نمیدونم.
در لذت به خوردن ادامه ی غذام پرداختم...
- ۱.۰k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط