"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۱۵
_خیلی خوشگل شدی.
نگاه کوتاهی بهش انداخت لبخند زد. بعد اینکه از بیمارستان خارج شدن به سمت ماشینی رفتن که جونگکوک بهش اشاره کرد.
دیار سوار شد و جونگکوک هم پشت فرمون نشست. یهو یادش از دفترچهاش افتاد و هراسان شد. گوشیش رو که از روی میز کنار تختش برداشته بود روشن کرد و توی برنامه های یادداشت چیز نوشت.
سپس به جونگکوک نگاه کرد و گوشیش رو بهش نشون داد.«میریم پیش خانوادم؟»
بعد خوندن متن ماشین رو روشن کرد و گفت:نه میریم خونه من..اونا رفتن به شهرشون..
دیار با تعجب به جونگکوک نگاه کرد و دوباره نوشت.«نگرانم که نبودن؟..نمیخوام بیان خونتون منو ببر از سئول»
جونگکوک گوشیش رو ازش گرفت و جایی گذاشت که دیار بهش دسترسی نداشت. سپس دور زد و وارد خیابون اصلی شد، گاز داد و گفت:دیار اونا حالشون خوبه..الآنم میریم خونه من باید با خانوادم آشنا شی.
دیار انتظار شنیدن این حرف رو نداشت و توی سکوت سرش رو برگردوند به طرف پنجره. مطمعن بود پدرو مادر جونگکوک یه دختر لال رو قبول نمیکردن. از دیدن پدرومادر جونگکوک استرس داشت و نزدیک بود سکته کنه. توی این چندین برخوردی که با جونگکوک داشت فهمیده بود که چه مرد پولداری هست و به نظر میومد خانواده سختگیری هم داره.
احساس میکرد اصلا آمادگی روبهرو شدن باهاشون رو نداشت.
دستاش رو روی هم قفل کرد و به روبه رو خیره شد. هرگز انقدر استرس نگرفته بود و حس عجیبی داشت.
بوی آشنایی زیر دماغش پیچید.زیر چشمی به جونگکوک نگاه کرد و فهمید این بو از سیگارش بود. انگار متوجه نبود که ماشین پر دود و بوی سیگار شده. با دیدن نگاه های سنگین دیار به سرعت دکمه رو فشار داد و شیشه پایین اومد.
_مرد سیگاری دوست نداری؟
نگاهش بین جاده و دیار میچرخید و پک عمیقتری به سیگار زد.
دیار با سوالش جا خورد و کمی فکر کرد. وقتی بچه بود با مایا قول انگشتی میدادن که هیچوقت به سمت مردی که داد میزنه، سیگار میکشه و سختگیره نرن. ولی الان کم مونده بود زن یکی از همون مردا شه. با یادآوریش خندید و به جونگکوک نگاه کرد که منتظر بود.
سرشو به معنی نه تکون داد که جونگکوک یکه خورد، ماشینش رو کنار جاده پارک کرد و سرش رو به سمت دیار چرخوند و با تعجب گفت:شوخی میکنی دیگه؟
*کامنت*
لطفاً کامنت نزارید زیر این پست.
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۱۵
_خیلی خوشگل شدی.
نگاه کوتاهی بهش انداخت لبخند زد. بعد اینکه از بیمارستان خارج شدن به سمت ماشینی رفتن که جونگکوک بهش اشاره کرد.
دیار سوار شد و جونگکوک هم پشت فرمون نشست. یهو یادش از دفترچهاش افتاد و هراسان شد. گوشیش رو که از روی میز کنار تختش برداشته بود روشن کرد و توی برنامه های یادداشت چیز نوشت.
سپس به جونگکوک نگاه کرد و گوشیش رو بهش نشون داد.«میریم پیش خانوادم؟»
بعد خوندن متن ماشین رو روشن کرد و گفت:نه میریم خونه من..اونا رفتن به شهرشون..
دیار با تعجب به جونگکوک نگاه کرد و دوباره نوشت.«نگرانم که نبودن؟..نمیخوام بیان خونتون منو ببر از سئول»
جونگکوک گوشیش رو ازش گرفت و جایی گذاشت که دیار بهش دسترسی نداشت. سپس دور زد و وارد خیابون اصلی شد، گاز داد و گفت:دیار اونا حالشون خوبه..الآنم میریم خونه من باید با خانوادم آشنا شی.
دیار انتظار شنیدن این حرف رو نداشت و توی سکوت سرش رو برگردوند به طرف پنجره. مطمعن بود پدرو مادر جونگکوک یه دختر لال رو قبول نمیکردن. از دیدن پدرومادر جونگکوک استرس داشت و نزدیک بود سکته کنه. توی این چندین برخوردی که با جونگکوک داشت فهمیده بود که چه مرد پولداری هست و به نظر میومد خانواده سختگیری هم داره.
احساس میکرد اصلا آمادگی روبهرو شدن باهاشون رو نداشت.
دستاش رو روی هم قفل کرد و به روبه رو خیره شد. هرگز انقدر استرس نگرفته بود و حس عجیبی داشت.
بوی آشنایی زیر دماغش پیچید.زیر چشمی به جونگکوک نگاه کرد و فهمید این بو از سیگارش بود. انگار متوجه نبود که ماشین پر دود و بوی سیگار شده. با دیدن نگاه های سنگین دیار به سرعت دکمه رو فشار داد و شیشه پایین اومد.
_مرد سیگاری دوست نداری؟
نگاهش بین جاده و دیار میچرخید و پک عمیقتری به سیگار زد.
دیار با سوالش جا خورد و کمی فکر کرد. وقتی بچه بود با مایا قول انگشتی میدادن که هیچوقت به سمت مردی که داد میزنه، سیگار میکشه و سختگیره نرن. ولی الان کم مونده بود زن یکی از همون مردا شه. با یادآوریش خندید و به جونگکوک نگاه کرد که منتظر بود.
سرشو به معنی نه تکون داد که جونگکوک یکه خورد، ماشینش رو کنار جاده پارک کرد و سرش رو به سمت دیار چرخوند و با تعجب گفت:شوخی میکنی دیگه؟
*کامنت*
لطفاً کامنت نزارید زیر این پست.
- ۲.۱k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط