Knife Dead
Knife Dead
ادامه پارت ۱۱۴
کلافه سمته کمد اش رفت و به فکر اینکه اون پیراهنی که شبیحه به پیراهن دخترک بود را از تنش بکشه ولی نگاهش افتاد رو در بالکن ...
اگر چیزیشمیشد چی .... اگر سرما میخورد یا حتی بدترش میشد چی ... در کمد را بست و سمته تخت رفت
جونکوک : نباید رئیسی برام میکرد ...
نگاهی به کشو کمد انداخت شوکه به نبود اسلحه اش انداخت ... عصبی بود اما تعجب ای نداشت جونکوک مرد به شدت عصبی بود حتی سر مسأله کوچیک ای
جونکوک: کاره خودته ....
در کشو را محکم زد و با قدم های محکم رو زمین به سمته در اتاقش رفت ...
جوهیوک هنوز هم نگران آن سر تا این سر اتاق جین وو را قدم میزد ... باید حتما یه فکری به حالش میانداخت .... هوا به شدت سرد بود و همچنین بارانی نیزی بر روی زمین میبارید
یا حس گرم شدن بدن به احساس عجیبی داشت حس میکرد پاهایش توست پاهای عشق اش اسیر شده بودن و این گونه بود که پاهایش به شدت گرم بودن آرام پلک هایش را از رو هم برداشت و سقف ای به رنگ سفید تخت را دید آب دهنش را قورت داد و ... با کمک دست هایش روی تخت نشست ....
نگاهی به در بالکن انداخت آن هوا تاریکی که حالا نم باران نبود نشاند میداد که شب شده و به شدت هوا سرد بود دخترک حس گفتگوی بدن داشت وقتی متوجه خودش شد که هیچ لباس بر تن نداشت زود با چشم های درست با خودش نجوا کرد ... ( چی شده می لباسم رو درآورده )
کلافه را سمته س*ینه هایش کشید و موهای که خیس بودن حالا روی شانه هایش لخت راه بودن ... ..
با خراش در سمته در نگاه کرد ... جونکوک سر پایین وارد اتاق شد و نگاهی سمته تخت انداخت با همان چهره نگران و عصبی پا به قدم سمته تخت برداشت ... قدمی از تخت فاصله داشت به آرامی دست هایش را پشت اش کشید و گفت
جونکوک : ... مگه خرسی ده ساعت خواب بودی ...
دخترک لبخندی زد یعنی نگران اش شده بود غوغای در دلش به پا شده بود لبخند خجالتی زد و بیشتر در آن چشم های زیبا جونکوک خیره شد ...
ات: ... چیه .. نگرانم .. شدی ؟
جونکوک کلافه هر دو دست هایش را تو جیب شلوارش فروع برد و قدمی سخته تخت برداشت و گفت
جونکوک: اون زخم های رو بدن بر اسر رفتن به کاواره هستش ...
دخترک زود سمتش نگاه کرد کاوار دیگر چی بود آن حرف آن هم از دهان جونکوک باعث بغض سنگینی تو گلوش چرخید با عصبانیت گفت ...
ات: معلوم هست چی داری میگی ..
جونکوک پوزخندی زد و با نیشخند رو لب هایش گفت ...
جونکوک: مگه بد میگم تو برای این کار دنیا اومدی ... سکوت کرد و سکته صورت دخترک خم شد درست تو صورت اش گفت ... جونکوک : تو تو این کار حرفه ای هست...
ادامه پارت ۱۱۴
کلافه سمته کمد اش رفت و به فکر اینکه اون پیراهنی که شبیحه به پیراهن دخترک بود را از تنش بکشه ولی نگاهش افتاد رو در بالکن ...
اگر چیزیشمیشد چی .... اگر سرما میخورد یا حتی بدترش میشد چی ... در کمد را بست و سمته تخت رفت
جونکوک : نباید رئیسی برام میکرد ...
نگاهی به کشو کمد انداخت شوکه به نبود اسلحه اش انداخت ... عصبی بود اما تعجب ای نداشت جونکوک مرد به شدت عصبی بود حتی سر مسأله کوچیک ای
جونکوک: کاره خودته ....
در کشو را محکم زد و با قدم های محکم رو زمین به سمته در اتاقش رفت ...
جوهیوک هنوز هم نگران آن سر تا این سر اتاق جین وو را قدم میزد ... باید حتما یه فکری به حالش میانداخت .... هوا به شدت سرد بود و همچنین بارانی نیزی بر روی زمین میبارید
یا حس گرم شدن بدن به احساس عجیبی داشت حس میکرد پاهایش توست پاهای عشق اش اسیر شده بودن و این گونه بود که پاهایش به شدت گرم بودن آرام پلک هایش را از رو هم برداشت و سقف ای به رنگ سفید تخت را دید آب دهنش را قورت داد و ... با کمک دست هایش روی تخت نشست ....
نگاهی به در بالکن انداخت آن هوا تاریکی که حالا نم باران نبود نشاند میداد که شب شده و به شدت هوا سرد بود دخترک حس گفتگوی بدن داشت وقتی متوجه خودش شد که هیچ لباس بر تن نداشت زود با چشم های درست با خودش نجوا کرد ... ( چی شده می لباسم رو درآورده )
کلافه را سمته س*ینه هایش کشید و موهای که خیس بودن حالا روی شانه هایش لخت راه بودن ... ..
با خراش در سمته در نگاه کرد ... جونکوک سر پایین وارد اتاق شد و نگاهی سمته تخت انداخت با همان چهره نگران و عصبی پا به قدم سمته تخت برداشت ... قدمی از تخت فاصله داشت به آرامی دست هایش را پشت اش کشید و گفت
جونکوک : ... مگه خرسی ده ساعت خواب بودی ...
دخترک لبخندی زد یعنی نگران اش شده بود غوغای در دلش به پا شده بود لبخند خجالتی زد و بیشتر در آن چشم های زیبا جونکوک خیره شد ...
ات: ... چیه .. نگرانم .. شدی ؟
جونکوک کلافه هر دو دست هایش را تو جیب شلوارش فروع برد و قدمی سخته تخت برداشت و گفت
جونکوک: اون زخم های رو بدن بر اسر رفتن به کاواره هستش ...
دخترک زود سمتش نگاه کرد کاوار دیگر چی بود آن حرف آن هم از دهان جونکوک باعث بغض سنگینی تو گلوش چرخید با عصبانیت گفت ...
ات: معلوم هست چی داری میگی ..
جونکوک پوزخندی زد و با نیشخند رو لب هایش گفت ...
جونکوک: مگه بد میگم تو برای این کار دنیا اومدی ... سکوت کرد و سکته صورت دخترک خم شد درست تو صورت اش گفت ... جونکوک : تو تو این کار حرفه ای هست...
- ۲۶.۳k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط