آن داغ ننگ خورده که میخندید

آن داغ ننگ خورده که میخندید
بر طعنه های بیهده،
من بودم

گفتم:
که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد
که "زن" بودم.
 

#فروغ_فرخزاد
دیدگاه ها (۱)

چه اندوه باربزرگ می شویمکه بمیریم. #شمس_لنگرودی

نسبتِ ماتوی واژه ی دوست نمیگنجد...آنقدر هم نزدیک نیستیم،که ب...

خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مراگذری کن که زغم راه گذر نیس...

آخرش روزی بهار خنده هامان می رسدپس بیا با عشق، فصل بغضمان را...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

چطور می‌شود با نبودنت کنار آمد، آقا…؟چطور می‌شود باور کرد دی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط