یه نفر میگفت:

یه نفر میگفت:

پدربزرگم یه نیسان داشت که گفته میشد اولین نیسانیه که وارد ایران شده.با راست و دروغش کار ندارم،خیلی نیسانشو دوست داشت و روشم تعصب داشت و باهاش هم تو جاده کار میکرد .یادمه یه بار نشستم کنارش گفتم من هیچی نمی بینم اینقد که شیشه شکسته شده و خورد شده شما چجوری رانندگی میکنی؟ گفت به این خوبی دیده میشه چی رو نمی بینی؟
گفتم چجوری این شکلی شد؟گفت یه بار داشتم تو جاده رانندگی میکردم که یه تیکه سنگ کوچیک از ماشین کناری پرت شد اولش یه ترک کوچیک بود بعد کم کم بر اثر زمستون و تابستون و سرماگرما،بزرگ و بزرگ تر شد تا اینکه کل شیشه رو گرفت
میگفت پدربزرگم حاضر نبود قبول کنه که ترک داره و تعمیرش کنه. بس که دوسش داشت
ما آدمام اینجوریم...عیبامونو قبول نمی کنیم،ایرادامونو نمی پذیریم و اصلاحش نمیکنیم تا اینکه بزرگ و بزرگ تر میشن...
میگفت اگه میخواید عاقبت پدربزرگمو بدونید،یکی از همون شب ها تو جاده بدلیل دید کم تصادف کرد و فوت کرد.
همین عیبامون باعث نابودیمون میشن...همینایی که نمی پذیریمشون!
#deep_feeling
دیدگاه ها (۱)

سه مسافر به رم رفتند. آنها با پاپ ملاقات کردند. پاپ از مسافر...

سن چیست؟تعداد دفعاتی است که شما به دورِ خورشید چرخیده اید، و...

جوانی بود که عاشق دختری بود. دختر خیلی زیبا و زرق و برق دار ...

یه خانمی میگفت خدارو شکر! داماد خوبی دارم.دخترم هرچی بخواد ب...

رمان: *نیمهی پنهان قلب* ژانر: *عاشقانه | خانوادگیـ p...

شاگرد لوس من پارت ۱۶ته: نه جونگکوک ، فقط یادآوری کنم که اینج...

دروغ شیرین:) پارت ۸.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط