چپتر سوم
چپتر سوم
دروغ شیرین
اسمت چیه ؟ من بنگچان هستم کریستوفر بنگچان
+ا.ت
مغزم دوباره شروع به کار کرد اگر دروغ بگه چی ؟ ولی من یک فرد که از سمت خیابان وارد شدو دیدم
قابل اعتماده ؟ نمیدونم ، مهربونه اون نجاتم داده
خانواده ام چی ؟ باید برم یونا نگرانم میشه وای حتما نگرانم شده .
سعی میکنم از روی تخت بلند بشم ولی دست بنگچان مانع میشه
_نه نه نه تو نمیتونی جایی بری
+چرا نتونم ؟ من باید برم ... خواهرم نگرانم میشه ... نمیتونم الکی اینجا وقتمو تلف کنم ممکنه دنبال اون هم برن .
چان با صدای قاطعی میگوید : نه تو هیچ جا نمیری ... اگه دنبالت باشن و دوباره گیرت بندازن خوشحال میشی ؟ میتونم ترتیبی بدم که خواهرتو بیارن اینجا ولی تو هیچ جا نمیری .
کمی نرم شدم اما یک حس درونی ، یک ندا میگفت که این ادم قابل اعتماد نیست .
اون طوری که انگار فقط منتظر اجازه من باشد نگاهم کرد و من بلاخره اجازه ی تاییدو با تکان دادن سرم دادم . چان تقریبا بلافاصله بلند شد و گوشیشو از تکی جیبش در اورد سپس لب زد : یکم صبر کن
به گوشه ای از اتاق رفت تماس گرفت من زیاد حرافاشو واضح نمیشنیدم ولی تا جایی که متوجه شد مشخصات خواهرم ، خودم ، خانه ام و همه چیزو به فرد پای تلفن اعلام کرد . اون از کجا این چیزا رو راجع به من میدونست ؟ من برای خواهرم زندگی نسبتا محرمانه ای درست کردم و هر اثری از خویشاوندی با اون عوضیا رو از توی داستان زندگیش پاک کردم ... پس اون از کجا میدونست
~~~~~
امیدوارم دوستش داشته باشین:)
از شنیدن نظراتتون خوشحال میشم 🌷✨️
دروغ شیرین
اسمت چیه ؟ من بنگچان هستم کریستوفر بنگچان
+ا.ت
مغزم دوباره شروع به کار کرد اگر دروغ بگه چی ؟ ولی من یک فرد که از سمت خیابان وارد شدو دیدم
قابل اعتماده ؟ نمیدونم ، مهربونه اون نجاتم داده
خانواده ام چی ؟ باید برم یونا نگرانم میشه وای حتما نگرانم شده .
سعی میکنم از روی تخت بلند بشم ولی دست بنگچان مانع میشه
_نه نه نه تو نمیتونی جایی بری
+چرا نتونم ؟ من باید برم ... خواهرم نگرانم میشه ... نمیتونم الکی اینجا وقتمو تلف کنم ممکنه دنبال اون هم برن .
چان با صدای قاطعی میگوید : نه تو هیچ جا نمیری ... اگه دنبالت باشن و دوباره گیرت بندازن خوشحال میشی ؟ میتونم ترتیبی بدم که خواهرتو بیارن اینجا ولی تو هیچ جا نمیری .
کمی نرم شدم اما یک حس درونی ، یک ندا میگفت که این ادم قابل اعتماد نیست .
اون طوری که انگار فقط منتظر اجازه من باشد نگاهم کرد و من بلاخره اجازه ی تاییدو با تکان دادن سرم دادم . چان تقریبا بلافاصله بلند شد و گوشیشو از تکی جیبش در اورد سپس لب زد : یکم صبر کن
به گوشه ای از اتاق رفت تماس گرفت من زیاد حرافاشو واضح نمیشنیدم ولی تا جایی که متوجه شد مشخصات خواهرم ، خودم ، خانه ام و همه چیزو به فرد پای تلفن اعلام کرد . اون از کجا این چیزا رو راجع به من میدونست ؟ من برای خواهرم زندگی نسبتا محرمانه ای درست کردم و هر اثری از خویشاوندی با اون عوضیا رو از توی داستان زندگیش پاک کردم ... پس اون از کجا میدونست
~~~~~
امیدوارم دوستش داشته باشین:)
از شنیدن نظراتتون خوشحال میشم 🌷✨️
- ۲۷۷
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط