یــک اتاق...
یــک اتاق...
یک تخت...
یک بغل...
سهمِ ما از زندگی تجردی ست ،
که ریشه در تشنج ِدست ها دارد...
ما چیزی نیستیم جز دیوانگانی که ،
به دردِ خود خنده می کنند...
و به روزگارِ دیگران گریه...
ماعاشقانِ سرخورده از کذبِ قلب های متمدن ،
خسته از بیگانگی بستر ها...
خسته از بستر های بیگانه ،
تن به تاریکی و تنهایی و دود داده ایم...
ماتک خوابه هایی که باور کرده ایم ،
با دو خط شعرمی شود از مردگان فاصله گرفت...
ما محکومین به سلول های انفرادی ،
که یک روز باید اعتراف کنیم ،
سهمِ ما از زندگی ،
یک اتاق...
سک تخت...
یک بغل ...
بیشتر نیست...
یک تخت...
یک بغل...
سهمِ ما از زندگی تجردی ست ،
که ریشه در تشنج ِدست ها دارد...
ما چیزی نیستیم جز دیوانگانی که ،
به دردِ خود خنده می کنند...
و به روزگارِ دیگران گریه...
ماعاشقانِ سرخورده از کذبِ قلب های متمدن ،
خسته از بیگانگی بستر ها...
خسته از بستر های بیگانه ،
تن به تاریکی و تنهایی و دود داده ایم...
ماتک خوابه هایی که باور کرده ایم ،
با دو خط شعرمی شود از مردگان فاصله گرفت...
ما محکومین به سلول های انفرادی ،
که یک روز باید اعتراف کنیم ،
سهمِ ما از زندگی ،
یک اتاق...
سک تخت...
یک بغل ...
بیشتر نیست...
- ۹.۵k
- ۰۵ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط