یــک اتاق...

یــک اتاق...

یک تخت...

یک بغل...

سهمِ ما از زندگی تجردی ست ،

که ریشه در تشنج ِدست ها دارد...

ما چیزی نیستیم جز دیوانگانی که ،

به دردِ خود خنده می کنند...

و به روزگارِ دیگران گریه...

ماعاشقانِ سرخورده از کذبِ قلب های متمدن ،

خسته از بیگانگی بستر ها...

خسته از بستر های بیگانه ،

تن به تاریکی و تنهایی و دود داده ایم...

ماتک خوابه هایی که باور کرده ایم ،

با دو خط شعرمی شود از مردگان فاصله گرفت...

ما محکومین به سلول های انفرادی ،

که یک روز باید اعتراف کنیم ،

سهمِ ما از زندگی ،

یک اتاق...

سک تخت...

یک بغل ...

بیشتر نیست...
دیدگاه ها (۵)

+ آخه اون الان فکر میکنه که من دارم با تو...حرفشو ادامه نداد...

یــک اتاق...یک تخت...یک بغل...سهمِ ما از زندگی تجردی ست ،که ...

یک اتاقیک تختیک بغلیک نفرسهمِ ما از زندگی‌ تجردی ‌ست که ریش...

یک اتاقیک تختیک بغلیک نفرسهمِ ما از زندگی‌ تجردی ‌ست که ریش...

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_شانزده_ام حوله رو دور خودش پیچید...

به عین» و «شین» تو چسبیدم از در ِ زندان که نعش سیمرغی رهسپار...

My professor Part:59چشمامو از وحشت بسته بودم...صورتمو به یه ...

رویایے‌میان‌مہ! پارت دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط