پارت دوم《خاطرات کوچک》

پارت دوم《خاطرات کوچک》
《Custom kiss》
☆زمان حال☆

ته: آخ... وایسا ببینم چسب زخم رو کجا گذاشتم...
آروم بلند شدم و کیف رو روی میز کارم گذاشتم و به سمت کمدا رفتم...

ته: هوف...مثل اینکه ندارم...
یه نگاه به انگشتش میکنه و میبینه اونقدرا هم بد نیست و شروع کرد به مکیدنش... که یهو یاد مادرش افتاد...
و دست از میکیدن برمیداره و به یه نقطه زل میزنه
گویا که در رشته یه افکاری به فکر فرو رفته

☆گذشته ۱۹سال پیش☆

آییی

مادرته: چیشد چیشد پسرم...اخخ الهی دورت بگردم مادر...چیزی نیست چیزی نیست...آروم پاشو بیا بریم آشپز خونه
ببینیم چسب زخم واسه انگشتت دارم


یک ربع گذشت و مادرش هنوز تو کمدا دنبال پیدا کردن چسب زخم واسه تهیونگیش بود

ته:مامانی واقعا نیاز نیست...من دیگه بزرگ شدم


مادرته آهی میکشه و دست از پیدا کردن چسب زخم بعد از یک ربع تو کمدای آشپز خونه دست میکیشه و به سمت پسرش برمیگرده و میگه...


مادرته: راست میگی تهیونگ مامان ولی...ولی هنوز هم برا مامانت بچه ای.‌‌.‌‌.

(جمله آخر رو روبه پسرش لوس میگه)

ته: مامان نیاز نیست نگرانم باشی من الان دیگه بُزلگ شدممم
(بزرگ شدمممم)
(به حالت کیوت و لوس میگه)


مادرته لبخند میزنه و پسرش رو روی اُپن چوبی شون میزاره و میگه...


مادرته: درسته پسرک قوی و زرنگ و خاص مامان حالا هم انگشتت رو بده به من که بهت یاد بدم وقتی چسب زخم تو خونه نداشتیم و من نبودم بلد باشی چجوری خون ریزی رو بند بیاری و پاکش کنی...

ته: بیایی (لبخند کیوت میشینه رو لباش)

مادرش دست کوچولو و سفید و پفکی تهیونگ رو میگیره و انگشتی که داشت خیلی اروم خون چیکه میکرد رو میزاره تو دهنش و خون رو میمکه بطوری که تهیونگش درد رو حس نکنه


تهیونگ کوچولو بلافاصله قلقلکش میاد و لبخند شیرین عسلیش رو میزنه و میخنده

مادرش به لبخند کیوت پسرش میخنده و بلافاصله بعد از مطمئم شدن بند اومدن خون انگشتش رو از دهنش در میاره و دستمال پاکش میکنه و بعد روبه تهیونگ میگه...

مادرته: پسرم...حاضری بریم کتاب {ستاره یه افسانه ای} رو بخونیم؟


تهیونگ که از ۶سالگی تا الانش عاشق کتاب خوندن بود با ذوق میگه...

ته: آلهههه بلییییمممم
(آره بریم)

مادرش ته رو از اُپن برمیداره و و هردو لبخند زنان بدو بدو میرن کتاب بخونن

☆زمان حال دکان اجاره ای تهیونگ☆

با باز شدن در مغازه رشته یه افکارش پاره میشه و عینکش رو کمی میبره بالا و برمیگرده سمت در مغازه که با...

تارا: سلاااامممم
نفس نفس زنان و با لبخند میاد داخل و کیفش رو پرت میکنه سمت مبل

[تارا دوست دو نیم ساله یه آقای تهیونگ و کمی از زندگیش میدونه]

ته: سلام اینجا چیکار میکنی؟ مگه الان نباید...

تارا بدو بدو با ذوق میره سمتش و انگشت اشاره شو میگیره جلو دهن تهیونگ و میپره وسط حرفش و میگه

تارا: سوس...سوس...خب ببینید آقای کیم تهیون‌گ شما به من قل داده بودید که اگه کتاب {گمراه شدم} رو براتون پیدا کردم یک شب برای شام من رو به رستوارن دارلینگ هوم جونگ میبرید
درسته؟!

ته: بله درسته ولی من گفتم اگه بت...
هنوز حرفش کامل نشده بود که تارا وسط حرفش میپره و میگه...


تارا: نه دیگه الان من کتاب جناب عالی رو پیدا کردم و اما، اگر و شاید هم ندا..‌

ایندفعه تهیونگ میپره وسط حرفش و با ذوقی که از توی چشماش هم تشخیص داده میشد گفت...

ته: واقعا؟!! جدی داری میگی تارا؟

تارا: بله پیداش کردم
کتاب رو از داخل کیف چرمی که تهیونگ براش درست کرده بود درمیاره و میگه...

تارا: دا دان اینم از کتاب {گمراه شدم}
خب کی میریم رستوران؟!
با ذوق

تهیونگ با چشماش که داشت کتاب رو قورت میداد از دست تارا گرفت و با لبخندی که به کتاب داشت میزد گفت...


ته: همونطور که شما سر قولت موندی منم سر قولم میمونم

تارا: خب خوبه پس یه چیزی هم گیر من میاد(با لبخند و ذوق)
با یه لبخند راضی یه چرخش ریزی میخوره که چشمش به قفسه کتاب ها یعنی کتاب {ستاره یه افسانه ای} میخوره و...

^پایان^
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
امیدوارم لذت برده باشید🌹
دیدگاه ها (۲)

پارت اول《بخش اول از زندگینامه تهیونگ》《Custom kiss》 ...

خلاصه رمان:《Custom kiss》 جئون جونگ...

𝓹𝓪𝓻𝓽 26نویسنده ویو ات دست تهیونگو ول کرد و دوید بالا آماده ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط