اپیزود ویژه ده سال بعد

🖤 اپیزود ویژه: «ده سال بعد» 🕰️✨

(شهر، ده سال بعد از اون شب. ساختمان‌های بلندتر شدن، خیابون‌ها خلوت‌تر نیستن، ولی نظم خاصی روشون افتاده. دیگه صدای تیراندازی توی کوچه‌ها عادی نیست؛ اما زمزمه‌ی اسم «اون هیولا» هنوز بین بعضیا رد و بدل می‌شه… البته این روزا اون هیولا خیلی وقته نقابشو گذاشته کنار.)

(یه ویلای خلوت و آروم بیرون از شهر. حیاط پر از درختای سبز. صدای خنده‌ی یه بچه کوچولو توی فضا می‌پیچه. یه پسربچه‌ی حدوداً شش ساله داره دنبال یه سگ سفید کوچیک می‌دوه و هر دوشون از ته دل می‌خندن. آفتاب گرم روی چمن‌ها می‌تابه.)

ا.ت (با یه لبخند آروم، از کنار پنجره حیاطو نگاه می‌کنه): باورم نمی‌شه این همون دنیاییه که یه روز فقط بوی خون می‌داد.

(صدای قدم‌های آشنا. جیمین میاد پشت سرش، آروم و بی‌صدا. دیگه اون برق تیز و تاریک سال‌های گذشته توی نگاهش نیست… یه نگاه آروم‌تر، سنگین‌تر و مردونه‌تر جاشو گرفته. موهاش کمی بلندتر شده، چند تا خط ریز کنار چشماش افتاده، اما لبخندش… اون لبخند هنوز همونه — فقط واقعی‌تر.)

جیمین (آروم کنار گوشش): چون اون دنیا رو خودمون عوض کردیم.

(ا.ت برمی‌گرده و بهش نگاه می‌کنه. اون مردی که یه روز باعث لرزش نفساش می‌شد، حالا پناهگاهشه — نه چون کامل شده، بلکه چون یاد گرفته جنگیدن همیشه با اسلحه نیست.)

ا.ت (با لبخند نصفه): یادته اون شب زیرزمین… گفتی من نقطه ضعفتم؟

(جیمین یه خنده‌ی آروم می‌کنه. به طرفش نزدیک میشه و بازوهاشو دورش حلقه می‌کنه.)

جیمین (زمزمه): آره. و حالا این نقطه ضعف… قوی‌ترین چیزیه که دارم.

(یه لحظه سرشونو کنار هم می‌ذارن. صدای خنده‌ی پسرشون از بیرون میاد. دنیا آرومه… نه کامل، اما واقعی.)

🎬 فلاش‌بک کوتاه:
— شبی که جیمین به‌جای فرار، خودش رو به پلیس معرفی کرد.
— روزی که اولین جلسه‌ی بازسازی و همکاری با سازمان امنیتی برگزار شد.
— ا.ت که بیرون از اتاق بازجویی منتظرش بود و وقتی بیرون اومد، فقط گفت: «من هنوز اینجام.»
— سال‌هایی که سخت گذشت اما تموم نشد.

🎬 بازگشت به حال:
(پسر کوچولو می‌دوه سمتشون، با یه برگ گل تو دستش. نفس‌زنان و هیجان‌زده داد می‌زنه:)

پسر (با صدای کودکانه): مامان! بابا! ببینید— من یه گل پیدا کردم!

(ا.ت با لبخند خم می‌شه و پسر رو بغل می‌کنه. جیمین بهشون نگاه می‌کنه. نگاه یه مردیه که از جهنم برگشته و حالا بهشت رو لمس می‌کنه — نه از روی خیال، از روی ساختن.)

جیمین (آهسته، در دل): من اون هیولا بودم… اما تو باعث شدی بفهمم هیولا هم می‌تونه یاد بگیره انسان باشه.

(دست‌هاشونو توی نور آفتاب به هم گره می‌زنن. نه دیگه تهدیدی هست، نه فراری. فقط یه خانواده‌ست، وسط دنیایی که هنوز خاکستریه ولی حالا یه نقطه‌ی روشن داره.)

📍 ده سال بعد…
هیولا عاشق شده بود. و عشق، تاریکی رو شکست نداد… فقط یاد داد که باهاش زندگی کنن. 🖤✨

— 𝑬𝑵𝑫 —
دیدگاه ها (۰)

🎬 نسخه سینمایی فیک «فیک ببر سیاه» 🖤✨🎥 ژانر: عاشقانه، اکشن، م...

ادیت خودمنمیدونستم عکس چی بزارم برا همین این و گذاشتمحس می‌ک...

فیک ببر سیاه پارت ۱۸(ده روز بعد. صبحی که انگار تصمیم گرفته ب...

فیک ببر سیاه پارت ۱۷(سکوت زیرزمین مثل پتویی سنگین همه‌جا رو ...

بچه ها ادامه شو اینجا میزارمویو جیمین. توی خیابون بودم داشتم...

part 1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط