آدم یک وقت هایی خودش را برای همیشه جا می گذارد!

آدم یک وقت هایی خودش را برای همیشه جا می گذارد!
مثلا روی پله های کثیف محل کاری که محترمانه اخراج شده، نیمکت های چوبی سبز رنگ یک کافه، رو به روی ویترین مغازه ای توی قیطریه، کوچکترین کلاس دانشکده، خیابانی که آخرین خداحافظی هایش را کرده!
کوچه ای که هفت تا سیزده سالگی اش را در آن بزرگ شده، پنجره ی خانه ی دختری که اولین عشقش را مال خودش کرده و بعد از آن هر وقت که از آنجا می گذرد با دیدن ِ خود تنهای خسته اش دهانش تلخ می شود و بغض از گلویش بالا می آید.
آدم،
یک وقت هایی، یک جاهایی،
خودش را جا می گذارد .
آن نیمه از خودش را که در مقابل فراموشی مقاوت می کند، می اندازد همان گوشه کنار
و برای همیشه می رود ...
دیدگاه ها (۰)

ما هر کسی را طوری می کُشیم، بعضی ها را با گلوله، بعضى ها را ...

هنوز هم دارند مخفی‌کاری می‌کنند؛ حتّی در عشق! من می‌گویم اگر...

بعضی از شبا نیاز دارم با یکی که اصلا نمیشناسم بشینم تو یه جا...

کاش من جای تمام آدمایی که برای عید دیدنیا بغلشون کردی بودم، ...

بعضی روزها فقط به کمی سکوت نیاز دارند؛ به چند نفس عمیق، یک پ...

رمان: فراموش‌شدهفصل ۱: نشانه‌ها در حنجرهآناری همیشه عاشق خوا...

ا‌𝅥ل𐨆و د𖫲ف᳤تࢪ با︪︩ׄن𐨆𐨆و ری𐨆𐨆ٮٓآꥋ ? یٔـ‌هـ مٰܢܚی𐨆𐨆ج ا︪︩ׄز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط