ص ۶۷

ص ۶۷

پدر بود و احترامش واجب
از عاق پدر می ترسیدم  و تلاشم برای رضایتش بی فایده ...
پدر میگفت دم  خروس را باور کنم یا قسم حضرت را
تو برایم از پریسا گفته بودی ان کلاس و ان منش و وقار و غرور و عشق به خانواده که با پسر شاه پالوده نمیخورد
ولی امروز دختری را دیدم که در کمال سادگی بود
خون گرم  و مهربان  ولی هرچه باشد بدون پدر و مادر امده بود  یا این دختر فوق العاده ساده است یا تو پشت گرمی داده ای و به تولای تو امده ؟
سیاوش چرا حقیقت را نمیگویی ؟؟
تو میخواهی ما  را در برابر کار انجام شده قرار دهی ؟؟
مثل یک پسری که نه خانواده ای دارد و نه فامیلی  با دختر مردم قول و قرار گذاشته ای که در کمال سادگی آمده تک و تنها ؟ یا عقد کرده ای ! یا نکرده ای که در هر دوحالت وای به حال من که به تو اعتماد کردم

در جواب حرفهای پدرم  استدلالی نداشتم  گفتم سو تفاهم شده ولی خودم هم دقیق نمیدانسنم چه بگویم که پدر باور کند ؟؟
من راهی تهران شدم و بعدها از خواهرم شنیدم
پدرم انقدر اشفته و ترسبده بود  که نکند سیاوش ازدواج‌کرده و چند ماه بعد با پسرش بیاید و بگوید این بجه من است که قاصد فرستاده بود برای  اقا میرزا اقا ... که به خوش قدمی هم شده بیا عیادتم  تا به حرمت قدمت بیماری و نحسی و دعوا از خانه ما برود

__آقامیرزا آقا مرد باطن داری بود یک اخوند منزوی اهل ذکر بود  که یک زیر پله ای اجاره کرده بود و تنقلات و حبوبات می فروخت تا شهریه حوزه نگیرد انقدر از تراز و حساب کتاب می ترسبد که ترازو را در کنار گونی حبوبات گذاشته بود و به مشتری میگفت خودت بکش ...___

پدرم به اقامیرزا اقا گلایه مرا میکند
میرزا ناراخت از غیبت کردن پدرم در مورد من  میگوید  جهل روز زندگی مرا جهنم کردی شاید خدا از گناه شنیدن این غیبت بگذر   ولی پسرت  پاک است نه عقد کرده نه زنا  عاشق شده ان هم اختیاری نیست . حکم غشق از خداست با ان نمیشود مبارزه کرد و عاشق را نمی شود ملامت کرد
رهایش کن خودش مانند اب راهش را پیدا میکند و به دریا می رسد ...

حرفهای اقا میرزا اقا باعث ارامش پدرم شده بود وگرنه نفرین و محرومیتم از اموال پدر قطعی بود ...

با امدن ازاده و ان بلواهای برادرم و دشمنی پسر خاله ها دیگر جای من در آن خانه نبود حرف زدن با پدر هم فایده ای نداشت  با جوی که برادرم  درست کرده بود هر تلاشی بی فایده بود .... 

با ناراحتی از پدرم خدا حافظی کردم و راهی تهران شدم

به ازاده فکر میکردم به پریسا به خودم  به اینده !  ان روز ها تمام ذهنم  از پریسا پر بود و ازاده را درست نمیدیدم درکش نمیکردم  و گاهی با تمام وجود از  وجودش متنفر میشدم  ولی امروز که ازاده را می بینم چندین سوال در ذهنم نقش می بندد  اندوه بزرگی  را تحمل میکنم  بهتر درکش میکنم  ولی  چه فایده ؟
انگار تقدیر  زاده تقصیر ماست که همیشه دیر برسیم ...
دیدگاه ها (۲)

ص ۶۶با ازاده تماس گرفتم __باز هم این موضوع را از پریسا مخفی ...

ص ۶۵ ان شب پریسا از زندگی شخصی خودش گفت از ترسها از امیدها ا...

پریسا با اصرار مرا به اپارتمانشان دعوت کرد نپذیرفتم گفت اگر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط