(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۹۹ (⁠♡)


اروم و با احتیاط پوشیدم
تمام اعضاي بدنم با کوچکترین حرکتی به درد میوفتادن و
تاجایی که میدیدم بدنم پر از کبودي بود..
لرزون شلوار رو برداشتم که سرشو تکوني داد که هول
گفتم برنگردیا!
حس کردم لبخندي زد و گفت باشه. با احتیاط... عجله نکن... اروم شلوار رو پوشیدم و لرزون روي تخت نشستم و پیرهنم رو مرتب کردم و گفتم برگرد.
برگشت نگام کرد و اومد جلو و گفت: آماده اي؟ بریم؟ به پاهام نگاه کردم که برهنه بودن. تند گفت: اوه کفش نگاش کردم و گفتم بگو که یادت بوده. لباشو جمع کرده و گفت: نبوده
الا::-پس؟
اومد جلو و لبخند زد و گفت: تو که راهشو بلدي.
چشمامو باريك كردم
غیر منتظره دستشو انداخت زیر پام و بدون مکث تو بغلش
بلندم کرد
تند و متعجب دست انداختم دور گردنش و گفت این
راهشه؟
چشماشو باريك کرد و گفت: نیست؟
سعي کردم لبخند نزنم
پالتومو از روی تخت برداشت و انداخت روم و گفت:سرده.. و راه افتاد و زدیم بیرون
فرد پشت فرمون ماشين جيمز جلوي در منتظرمون بود. جیمین در عقب رو برام باز کرد و نشوندم و خودش جلو
نشست.
فرد : بغلي شديا إلا خانوم..
حس کردم سرخ شدم و اروم گفتم برام کفش نیاورده بود.
جیمین کج نگاش کرد.
فرد حالا چطوری سگ جون؟
خوبم
راه افتاد که هول و وحشت زده :گفتم میشه..خونه نریم؟
من.. بغض کردم. اصلا نمیتونستم بعد اون ماجرا اون خونه رو تحمل کنم.
بودن دوباره توی اون محيط.. نفسم گرفت. لرزون دست به گردنم کشیدم
جیمین برگشت و گفت نترس.. خونه نمیریم... میدونم فعلا
آمادگیشو نداري.. از درکش و اینکه فکر همه چیز رو کرده بود لبخند بي
اختياري زدم و به زحمت گفتم کجا میریم؟
جیمین: -خونه فرد.
فرد : بله... از قبل برنامه اش ریخته شده.. قراره مزاحم من
دیدگاه ها (۳)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۰۰ (⁠♡)جیمین : مراحميم.. فرد ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۰۱ (⁠♡)سيني رو برداشت و گفت یه...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۹۸ (⁠♡)فرد با شیطنت گفت: جاش ی...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۹۷ (⁠♡)گفت این چرت و پرتا چیه ...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۸و نگران گفت: باشه.. عصبي نم...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط