جمله سنگینه ها!!!

جمله سنگینه ها!!!
.
.
.
.
.
.
.
نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم،می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت:چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟گفت:سپرده‌ام،اما او خدای "گرگها" هم هست!..!
دیدگاه ها (۱)

ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻣﻦ ﺍﺳﺖ .ﻧﻤﺎﺯﺵ ﺗﺮﮎ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ .ﺯ...

ﻣﻦ ﺍﺯ ﻧﺴﻞ ﮐﻮﺭﻭﺷﻢ ، که ﻣﺎﻧﺪﻡ ﺑﺎ ﻣﺎﻫﯿﺎﻧﻪ 45 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ!...

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را...

اینایی که داغون داغون میکنن فازشون چیه؟؟؟ شکست عشقی خورده می...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا ب...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

جمله سنگینه ها!!!.......نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا...

نانوايي شلوغ بود و چوپان مدام اين پا و آن پا ميكردنانوا به ا...

#داستان_کوتاهنانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این ‌پا و آن ‌پا...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط