پارت ۶۴
پارت ۶۴
* رفتم لباسامو عوض کردم و بقیه رفتیم سر کلاس*
استاد : خب همه به تیم های ۴ نفره تقسیم بشیم
مایا : هی خواهر
رزت : هوف دیونه شدم چته
مایا : میای منو تو تو توی یه تیم باشیم
رزت : نه مگه تو خواب ببینی
مایا : خب_
رزت : برو دیگه!
کارملا : هی رزت انگاری خیلی با مایا دشمنی داری
رزت : خیلی بدم میاد بهم میگه خواهر الان هم بقیه فکر میکنن ما واقعا خواهریم
اگنس : معلومه که نیستین
میا: آره دختر نگران نباش
رزت : باشه بریم
پرش زمانی//
* کلاس تمام شد و بدو داشتیم میرفتیم که دیدم کیان و دیدم حتما داره میره پیش مدیر *
رزت: عه کیان!
اگنس : هی چرا مایا داره میره سمت کیان؟
رزت : ها؟ چی؟
* * از دید کیان **
داشتم میرفتم سمت دفتر مدیر که یه نفر زد رو شونه ام *
مایا : سلام
کیان : بازم تو چته؟
مایا : میخواستم بدونم تو با کی تو رابطه ای؟
کیان : کسی که باهاش الان زندگی میکنم
مایا : خب من نمیدونم کیه
کیان : معلومه رزت
مایا : آها.. میدونی آدم خیلی زود از رزت خسته میشن خود منم همینطور
کیان : ببینم تو چته؟
مایا : دارم میگم اگه از رزت خسته شدی من هستم و_
رزت : بهت گفتم نزدیک کیان نشی مگه عقل نداره
* خوبه رزت اومد ولی الان جنجال میشه *
مایا : اوه خواهر چته اینقدر زود جوش میاری ... دلم برای کیان میسوزه
رزت : خفه شو ح*رو_
* دستمو جلو دهنش گرفتن تا دیگه حرف نزنه *
کیان : رزت صبر کن اینقدر جوش نیار
مایا : دیدی گفتم ازش خسته میشی
کیان : خفه شو ..... رزت تو برو بعد بیا دفترم... برو
رزت : باشه
کیان : هی مایا من رزت بیشتر از همه چی دوست دارم میدونی وقتی کوچیک بودیم من به خاطر اینکه یه نفر دستبند رزت و دزدید چه کارا کردم !
* صورتشو گرفت تو دستم *
کیان : بهتره با رزت خوش رفتار کنی!
مایا : ولی مگه شما پسر پادشاه نیستین
کیان : خب که چی اشکال داره با رزت تو رابطه باشم
مایا : بله اون خیلی بده!
* هر لحضه داشتم عصبانی تر میشدم *
کیان : از جلو چشمام گمشو!
* ولش کردم و اون با لبخند رفت *
* وقتی رفتم داخل دفترم رزت لباساشو عوض کررده بودو منتظر من بود *
رزت : کیان چی شد
* بغلش کردم *
کیان : هیچی
رزت : باشه
* موهامو نوازش کرد *
* رفتم لباسامو عوض کردم و بقیه رفتیم سر کلاس*
استاد : خب همه به تیم های ۴ نفره تقسیم بشیم
مایا : هی خواهر
رزت : هوف دیونه شدم چته
مایا : میای منو تو تو توی یه تیم باشیم
رزت : نه مگه تو خواب ببینی
مایا : خب_
رزت : برو دیگه!
کارملا : هی رزت انگاری خیلی با مایا دشمنی داری
رزت : خیلی بدم میاد بهم میگه خواهر الان هم بقیه فکر میکنن ما واقعا خواهریم
اگنس : معلومه که نیستین
میا: آره دختر نگران نباش
رزت : باشه بریم
پرش زمانی//
* کلاس تمام شد و بدو داشتیم میرفتیم که دیدم کیان و دیدم حتما داره میره پیش مدیر *
رزت: عه کیان!
اگنس : هی چرا مایا داره میره سمت کیان؟
رزت : ها؟ چی؟
* * از دید کیان **
داشتم میرفتم سمت دفتر مدیر که یه نفر زد رو شونه ام *
مایا : سلام
کیان : بازم تو چته؟
مایا : میخواستم بدونم تو با کی تو رابطه ای؟
کیان : کسی که باهاش الان زندگی میکنم
مایا : خب من نمیدونم کیه
کیان : معلومه رزت
مایا : آها.. میدونی آدم خیلی زود از رزت خسته میشن خود منم همینطور
کیان : ببینم تو چته؟
مایا : دارم میگم اگه از رزت خسته شدی من هستم و_
رزت : بهت گفتم نزدیک کیان نشی مگه عقل نداره
* خوبه رزت اومد ولی الان جنجال میشه *
مایا : اوه خواهر چته اینقدر زود جوش میاری ... دلم برای کیان میسوزه
رزت : خفه شو ح*رو_
* دستمو جلو دهنش گرفتن تا دیگه حرف نزنه *
کیان : رزت صبر کن اینقدر جوش نیار
مایا : دیدی گفتم ازش خسته میشی
کیان : خفه شو ..... رزت تو برو بعد بیا دفترم... برو
رزت : باشه
کیان : هی مایا من رزت بیشتر از همه چی دوست دارم میدونی وقتی کوچیک بودیم من به خاطر اینکه یه نفر دستبند رزت و دزدید چه کارا کردم !
* صورتشو گرفت تو دستم *
کیان : بهتره با رزت خوش رفتار کنی!
مایا : ولی مگه شما پسر پادشاه نیستین
کیان : خب که چی اشکال داره با رزت تو رابطه باشم
مایا : بله اون خیلی بده!
* هر لحضه داشتم عصبانی تر میشدم *
کیان : از جلو چشمام گمشو!
* ولش کردم و اون با لبخند رفت *
* وقتی رفتم داخل دفترم رزت لباساشو عوض کررده بودو منتظر من بود *
رزت : کیان چی شد
* بغلش کردم *
کیان : هیچی
رزت : باشه
* موهامو نوازش کرد *
- ۲۱۹
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط