وقتی زن کوکی و کوک داره باهات سرد میشه و به بهونه ی کار م
وقتی زن کوکی و کوک داره باهات سرد میشه و به بهونه ی کار میره پارتی و شبا دیر میاد اما یه شب خیلی دیر میاد و بلاخره میاد و بعد باهم دعوا میکنید و .......
ویوی آدرینا.
من و کوک الا ۲ ساله که ازدواج کردیم و رابطه خیلی خوبی داریم ولی الا یک ماهه که باهام سرد رفتار میکنه بهم اهمیت نمیده شبا دیر میاد شام نمیخوره و من همیشه خودمو قانع میکردم که شاید کار هاش زیاده تا دیشب که فهمیدم به من دروغ میگه و میره پارتی
ویو شب
تق تق تق تق ( صدای در )
آدرینا میره و در رو باز میکنه
کوک. سلام (سرد)
ادرینا. سلام(عصبانی )
کوک. چته
ادرینا.کوک کجا بودی
کوک.سر کار
ادرینا.خسته نشدی از دروغ گفتن؟
کوک.چرت و پرت نگو حوصلتو ندارم
کوک این حرف رو زد و داشت میرفت سمت اتاقش که
ادرینا. کوک (داد)
کوک برمیگرد و
کوک. چته نمیفهمی حوصلتو ندارم (عربده)
ادرینا. چرا یه جوری رفتار میکنی انگار هیچی نشده چرا دنبال اینی که منو بپیچونی چرا باهام سرد رفتار میکنی هااا (گریه و داد)
کوک به ادرینا نزدیک میشه و یه سیلی محکم میزنه به ادرینا جوریکه ادرینا میوفته زمین و
کوک. واقعا میخوای دلیل واقعیشو بدونه بزار باهات رک باشم
دیگه نمیخوامت دیگه ازت خسته شدم ازت بدم میام گمشو از زندگی من بیرون (داد)
ادرینا در همین جین که داشت گریه میکرد واقعا دلش شکسته بود از جاش بلند شد اشکاشو پاک کرد و جدیت کامل و چشمای اشکی به کوک گفت
ادرینا.باشه اگه میخوای من از زندگیت برم باشه قبول میرم ولی اینو بدون یه روز خودت از کارت پشیمون میشی
اینو گفت و رفت
رابطه اونا تموم شد ادرینا نتونست کوک و فراموش کنه و تا یک سال هر شب به خاطرش گریه میکرد بعد از حدودا ۴ سال فهمید که گریه هاش بیهوده و به طور کامل کوک رو فراموش کرد و ازش متنفر شد کوک بعد از ۴ سال فهمید که چه کار اشتباهی کرده رفت دنبال ادرینا و پیداش کرد خواست دوباره باهاش وارد رابطه بشه اما ادرینا قبول نکرد و همونجوری که سال ها پیش اونو از خونش انداخت بیرون حالا ادرینا کوک رو انداخت بیرون و داستان این دو نفر همینجا تموم شد ...
من دلم میخواست به هم برگردن ولی خوب چه کنم درخواستی بود😂
بازم بهم ایده بدینننننن
ویوی آدرینا.
من و کوک الا ۲ ساله که ازدواج کردیم و رابطه خیلی خوبی داریم ولی الا یک ماهه که باهام سرد رفتار میکنه بهم اهمیت نمیده شبا دیر میاد شام نمیخوره و من همیشه خودمو قانع میکردم که شاید کار هاش زیاده تا دیشب که فهمیدم به من دروغ میگه و میره پارتی
ویو شب
تق تق تق تق ( صدای در )
آدرینا میره و در رو باز میکنه
کوک. سلام (سرد)
ادرینا. سلام(عصبانی )
کوک. چته
ادرینا.کوک کجا بودی
کوک.سر کار
ادرینا.خسته نشدی از دروغ گفتن؟
کوک.چرت و پرت نگو حوصلتو ندارم
کوک این حرف رو زد و داشت میرفت سمت اتاقش که
ادرینا. کوک (داد)
کوک برمیگرد و
کوک. چته نمیفهمی حوصلتو ندارم (عربده)
ادرینا. چرا یه جوری رفتار میکنی انگار هیچی نشده چرا دنبال اینی که منو بپیچونی چرا باهام سرد رفتار میکنی هااا (گریه و داد)
کوک به ادرینا نزدیک میشه و یه سیلی محکم میزنه به ادرینا جوریکه ادرینا میوفته زمین و
کوک. واقعا میخوای دلیل واقعیشو بدونه بزار باهات رک باشم
دیگه نمیخوامت دیگه ازت خسته شدم ازت بدم میام گمشو از زندگی من بیرون (داد)
ادرینا در همین جین که داشت گریه میکرد واقعا دلش شکسته بود از جاش بلند شد اشکاشو پاک کرد و جدیت کامل و چشمای اشکی به کوک گفت
ادرینا.باشه اگه میخوای من از زندگیت برم باشه قبول میرم ولی اینو بدون یه روز خودت از کارت پشیمون میشی
اینو گفت و رفت
رابطه اونا تموم شد ادرینا نتونست کوک و فراموش کنه و تا یک سال هر شب به خاطرش گریه میکرد بعد از حدودا ۴ سال فهمید که گریه هاش بیهوده و به طور کامل کوک رو فراموش کرد و ازش متنفر شد کوک بعد از ۴ سال فهمید که چه کار اشتباهی کرده رفت دنبال ادرینا و پیداش کرد خواست دوباره باهاش وارد رابطه بشه اما ادرینا قبول نکرد و همونجوری که سال ها پیش اونو از خونش انداخت بیرون حالا ادرینا کوک رو انداخت بیرون و داستان این دو نفر همینجا تموم شد ...
من دلم میخواست به هم برگردن ولی خوب چه کنم درخواستی بود😂
بازم بهم ایده بدینننننن
- ۷۵
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط