معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁷²
چی؟بابام؟
منم اخم ریزی روی ابرو هام شکل گرفت.به چشمای سرد و سیاهش نگاه کردم
+چی؟
-توی وصیت نامم راجب هر کوفتی که مال باندمه نوشته بودم.از اسناد گرفته تا قاچاق اسلحه و مواد مخدر.میتونه مدرک خوبی برای یه جاسوس باشه نظرت چیه
اون....اون میدونه؟همهچی رو؟
+ر...راجب چی حرف میزنی
لکنت گرفته بودم.عرق کرده بودم.بدنم لرز کمی گرفته بود و قلبم داشت برای خون رسانی به مغزم جون میداد
چهرش سرد تر شد.دستمو سفت تر گرفت.اخمش غلیظ تر شد.داشت به همون ورژن اولش که ازش متنفر بودم تبدیل میشد
-بهتر از هر کس دیگه ای میدونی راجب چی حرف میزنم
نگاهمو ازش گرفتم و به زمین دوختم.پلک نمیزدم
+یونوو بهت گفته؟
-یونوو از همون اول بهم گفته بود.از همون اولین دیدار توی بار،توی اتاق 33 موقعی که داشتم پرونده جعلیت رو میخوندم میدونستم کی هستی و برای چی اومدی
یونوو؟
اون عوضی از بچگیم باهام بود.همیشه هوامو داشت و هیچ وقت نزاشت کم بود خانواده و دوست رو احساس کنم چون هردو رو برام هندل میکرد.اگه الان بخوان منو بکشن تقصیر اون میشه
داشت گریم میگرفت.از بابام انتظار لو دادنم رو داشتم اما از یونوو نه
نه نه نه نیاید گریه میکردم.نباید جلوی جونگکوک گریه میکردم
بابام همیشه میگفت هیچ وقت نباید گریه کنی و وقتایی اینو بهم میگفت که منه هفت ساله موقع تمرینِ تمرین های رزمی طاقت فرسا زمین می افتادم و بخاطر زخم و درد زانوم گریه میکردم.
دلیلشم این بود که ادم های قوی هیچ وقت گریه نمیکنن تا غرورشون زیر سوال نره
الان واقعا درکش میکردم.اگه گریه میکردم غرورم که هیچی،با خودش میگفت چقدر بی ارضم
-اما...تمام قسمت های وصیت نامم رو واقعی نوشتم
فشار دستش اروم تر شد.دوباره بهش نگاه کردم.حرف های زیادی برای گفتن داشتم اما زبونم یاری نمیکرد
دستمو کشید و توی بغلش افتادم
فصل دوم
P⁷²
چی؟بابام؟
منم اخم ریزی روی ابرو هام شکل گرفت.به چشمای سرد و سیاهش نگاه کردم
+چی؟
-توی وصیت نامم راجب هر کوفتی که مال باندمه نوشته بودم.از اسناد گرفته تا قاچاق اسلحه و مواد مخدر.میتونه مدرک خوبی برای یه جاسوس باشه نظرت چیه
اون....اون میدونه؟همهچی رو؟
+ر...راجب چی حرف میزنی
لکنت گرفته بودم.عرق کرده بودم.بدنم لرز کمی گرفته بود و قلبم داشت برای خون رسانی به مغزم جون میداد
چهرش سرد تر شد.دستمو سفت تر گرفت.اخمش غلیظ تر شد.داشت به همون ورژن اولش که ازش متنفر بودم تبدیل میشد
-بهتر از هر کس دیگه ای میدونی راجب چی حرف میزنم
نگاهمو ازش گرفتم و به زمین دوختم.پلک نمیزدم
+یونوو بهت گفته؟
-یونوو از همون اول بهم گفته بود.از همون اولین دیدار توی بار،توی اتاق 33 موقعی که داشتم پرونده جعلیت رو میخوندم میدونستم کی هستی و برای چی اومدی
یونوو؟
اون عوضی از بچگیم باهام بود.همیشه هوامو داشت و هیچ وقت نزاشت کم بود خانواده و دوست رو احساس کنم چون هردو رو برام هندل میکرد.اگه الان بخوان منو بکشن تقصیر اون میشه
داشت گریم میگرفت.از بابام انتظار لو دادنم رو داشتم اما از یونوو نه
نه نه نه نیاید گریه میکردم.نباید جلوی جونگکوک گریه میکردم
بابام همیشه میگفت هیچ وقت نباید گریه کنی و وقتایی اینو بهم میگفت که منه هفت ساله موقع تمرینِ تمرین های رزمی طاقت فرسا زمین می افتادم و بخاطر زخم و درد زانوم گریه میکردم.
دلیلشم این بود که ادم های قوی هیچ وقت گریه نمیکنن تا غرورشون زیر سوال نره
الان واقعا درکش میکردم.اگه گریه میکردم غرورم که هیچی،با خودش میگفت چقدر بی ارضم
-اما...تمام قسمت های وصیت نامم رو واقعی نوشتم
فشار دستش اروم تر شد.دوباره بهش نگاه کردم.حرف های زیادی برای گفتن داشتم اما زبونم یاری نمیکرد
دستمو کشید و توی بغلش افتادم
- ۴۲۳
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط