صبح روز بعد، جونگو زودتر از همه بیدار شد.
صبح روز بعد، جونگو زودتر از همه بیدار شد.
چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاد دیشب هر سهنفر روی تخت جینا خوابیده بودن.
نگاهش را به سمت تخت برد و دید جینا در خواب به سمت جونگکوک رفته بود. جونگو لبخند کوچکی زد و خیالش راحت شد که خواهرش حالش خوبه.
کمی بعد جینا بیدار شد.
+صبح بخیر...
جونگو گفت:
_صبح بخیر. من میرم یه چیزی برای صبحونه آماده کنم.
جینا از تخت بلند شد.
+من اول میرم دستشویی.
وقتی جینا از اتاق خارج شد، جونگو برگشت سمت جونگکوک.
چند لحظه ساکت نگاهش کرد.
_جونگکوک.
+هوم؟
_یه چیزی رو جدی میگم.
جونگکوک نشست.
+چی؟
جونگو گفت:
_جینا برام خیلی مهمه. اگه یه روزی فهمیدم با احساساتش بازی کردی یا باعث شدی واقعاً آسیب ببینه، خودم جلوت میایستم.
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد و بعد جدی جواب داد:
_میفهمم. منم نمیخوام ناراحتش کنم.
جونگو سرش رو تکون داد.
_خوبه. همینو میخواستم بشنوم.
همان لحظه صدای جینا از پشت در آمد:
+شما دوتا چرا اینقدر ساکت شدید؟
جونگو و جونگکوک همزمان گفتند:
_هیچی!
جینا مشکوک نگاهشان کرد.
+آره... معلومه هیچی!
صبحانه که تموم شد، جینا کیفش رو برداشت.
+خب، بریم دانشگاه.
جونگکوک از جاش بلند شد.
_بریم.
جونگو هم کیفش رو برداشت.
+تو کجا میای؟
جونگو با خونسردی گفت:
_با شما. از امروز دانشآموز جدید دانشگاهتونم.
جینا با تعجب نگاهش کرد.
+چییی؟! چرا نگفتی؟!
_میخواستم غافلگیرت کنم.
جونگکوک خندید.
_فکر کنم امروز دانشگاه دیگه جای امنی برای من نیست.
+چرا؟
_چون شما دوتا با هم میاید.
جونگو با شیطنت گفت:
_نگران نباش، حواسم به جینا هست.
جینا کیفش رو روی شونهاش انداخت.
+من خودم میتونم از خودم مراقبت کنم!
هر سه سوار ماشین شدند و راه افتادند.
وقتی به دانشگاه رسیدند، چند نفر از دانشجوها متوجه جونگو شدند.
یکی از بچهها پرسید:
_اون دانشآموز جدیده؟
جینا با لبخند گفت:
+آره، داداشمه.
جونگو آرام گفت:
_فقط لطفاً همهجا نگو داداشتم. میخوام خودم رو معرفی کنم!
جینا خندید.
+باشه آقای دانشآموز جدید!
جونگکوک از کنارشان رد شد و گفت:
_شما دوتا امروز قراره منو دیوونه کنید.
جونگو جواب داد:
_هنوز روز اولمونه.
چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاد دیشب هر سهنفر روی تخت جینا خوابیده بودن.
نگاهش را به سمت تخت برد و دید جینا در خواب به سمت جونگکوک رفته بود. جونگو لبخند کوچکی زد و خیالش راحت شد که خواهرش حالش خوبه.
کمی بعد جینا بیدار شد.
+صبح بخیر...
جونگو گفت:
_صبح بخیر. من میرم یه چیزی برای صبحونه آماده کنم.
جینا از تخت بلند شد.
+من اول میرم دستشویی.
وقتی جینا از اتاق خارج شد، جونگو برگشت سمت جونگکوک.
چند لحظه ساکت نگاهش کرد.
_جونگکوک.
+هوم؟
_یه چیزی رو جدی میگم.
جونگکوک نشست.
+چی؟
جونگو گفت:
_جینا برام خیلی مهمه. اگه یه روزی فهمیدم با احساساتش بازی کردی یا باعث شدی واقعاً آسیب ببینه، خودم جلوت میایستم.
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد و بعد جدی جواب داد:
_میفهمم. منم نمیخوام ناراحتش کنم.
جونگو سرش رو تکون داد.
_خوبه. همینو میخواستم بشنوم.
همان لحظه صدای جینا از پشت در آمد:
+شما دوتا چرا اینقدر ساکت شدید؟
جونگو و جونگکوک همزمان گفتند:
_هیچی!
جینا مشکوک نگاهشان کرد.
+آره... معلومه هیچی!
صبحانه که تموم شد، جینا کیفش رو برداشت.
+خب، بریم دانشگاه.
جونگکوک از جاش بلند شد.
_بریم.
جونگو هم کیفش رو برداشت.
+تو کجا میای؟
جونگو با خونسردی گفت:
_با شما. از امروز دانشآموز جدید دانشگاهتونم.
جینا با تعجب نگاهش کرد.
+چییی؟! چرا نگفتی؟!
_میخواستم غافلگیرت کنم.
جونگکوک خندید.
_فکر کنم امروز دانشگاه دیگه جای امنی برای من نیست.
+چرا؟
_چون شما دوتا با هم میاید.
جونگو با شیطنت گفت:
_نگران نباش، حواسم به جینا هست.
جینا کیفش رو روی شونهاش انداخت.
+من خودم میتونم از خودم مراقبت کنم!
هر سه سوار ماشین شدند و راه افتادند.
وقتی به دانشگاه رسیدند، چند نفر از دانشجوها متوجه جونگو شدند.
یکی از بچهها پرسید:
_اون دانشآموز جدیده؟
جینا با لبخند گفت:
+آره، داداشمه.
جونگو آرام گفت:
_فقط لطفاً همهجا نگو داداشتم. میخوام خودم رو معرفی کنم!
جینا خندید.
+باشه آقای دانشآموز جدید!
جونگکوک از کنارشان رد شد و گفت:
_شما دوتا امروز قراره منو دیوونه کنید.
جونگو جواب داد:
_هنوز روز اولمونه.
- ۴۶۲
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط