برگ برگ خاطرات کهنه را وا می کنم

برگ برگ خاطرات کهنه را وا می کنم
حاصل آن روزهایم را تماشا می کنم

تاب خندیدن ندارد چشم هایم بعد از این
تا تو باشی با تمام دردها تا می کنم

هیچ کس غیر از تو حالم را نمی فهمد و من
هی برای رفتنت امروز و فردا می کنم

فرق دارد حال امروز من و دنیای تو
صبر کن اینبار خود را در دلت جا می کنم

قدر یک باران زدن در این حوالی صبر کن
تازه دارم سور و سات عشق برپا می کنم

برگ برگ خاطرات کهنه را وا می کنم
هرچه دارم خرج در تکرار آن ها می کنم
 
حاصل آن روزهای من کتاب شعر شد
این کتابم را به چشمان تو اهدا می کنم
دیدگاه ها (۳)

بعضی وقتهاکسی در زندگیت هستکه اصلا لازم نیست تو را در آغوش ب...

منو حالا نوازش کنکه این فرصت نره از دستشاید این آخرین بارهکه...

دلشکسته که باشی ,ساده ترین حرف ها , اشکت را در می آورند..دلش...

ﭘﯿﺶ ﻣﻦ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﺧﺮﯾﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﺍﻡﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﺎﺯ ﻧﮑﻦ ﺗﺸﻨﻪ ﯼ ﺩﯾﺪﺍ...

« یادم هست..... روزهای اول بود که خانه، دیگر آن خانه همیشگی ...

اسلاید اول:🐹 بای‌بای! 👋🐹 منم دوستتون دارم، آرمی 🐹 اینجا پره ...

به او که دور است بگویید :در اندیشه ی تودر هوایی بغض آلودیادت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط