بعد از اینکه آتیش رو خاموش کردیم رفتیم تا شاید حداقل بتونیم جنازش رو ...
𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 12
-بعد از اینکه آتیش رو خاموش کردیم رفتیم تا شاید حداقل بتونیم جنازش رو پیدا کنیم ولی نصف بیشتر جنازه ها اصلا قابل تشخیص نبودن به علاوه جنازه نیرو های ما با جسد های اونا قاطی شده بود..نمیدونیم که جونگ کوک زندس یا جز جسد های غیر قابل تشخیصه ولی...فکر نمی کنم تونسته باشه از اون آتش سوزی خودش رو نجات بده..متاسفم
یونگی رفت توی اتاق جیمین هم برای دلداری دادن دنبالش به راه افتاد چون فکر می کرد مرگ جونگ کوک تقصیر اونه شاید اگه کمی مواظب تر بود اصلا گیر نمیوفتاد که بقیه مجبور بشن بیان و نجاتش بدن...
تهیونگ سر جاش خشک شده بود قلبش خیلی درد می کرد...
از شدت دردی که توی قفسه سینه پیچیده بود نفسش بالا نیومد آخرین مکالمه ای به با جونگکوک داشت توی ذهنش مرور می شد...تو می پاز منی چطور می تونم ولت کنم؟..
ولی حالا می پازش رو ترک کرده بود. تهیونگ همزمان داشت چندین حس رو تجربه می کرد! حس پوچی و تنهایی،غم و اندوه،عصبانیت،درد و... نفس هاش به شمار افتاده بود فکر و خیال های مختلف وحشیانه به ذهنش هجوم برده بودن دستش رو روی قفسه سینش گذاشت و سعی کرد نفس های رو کنترل کنه...فقط یه قولی باید بهم بدی! اگه من برنگشتم باید فراموشم کنی و یه زندگی جدید برای خودت بسازی باشه؟...حس دردناک آخرین مکالمه هاشون هم به درد هاشو اضافه شده بود. اون آلفای از نظر تهیونگ احمق با خودش چه فکری کرده بود؟! زندگی جدید پسر مو فندقی بدون اون؟!!! با حس تکون داده شدنش توسط کسی چشماش رو باز کرد
-هی ته به من نگاه کن..سعی کن نفس هاتو باهام هماهنگ کنی یک..دو..یک..دو
کهکشان شکلاتیش روی صورت جیمین فوکوس کرد و باهاش هم نفس شد...
-داشتی پنیک می کردی!! من مطمئنم جونگ کوک زندس اون آلفایی که من میشناسم به این راحتی ها ازت دست نمی کشه مخصوصا که حالا یه جوجه بهتون اضافه شده
-جیمین پسرم کجاست؟!!!!
-نمیدونم کدوم حرومزاده ای به پدر جونگ کوک گزارش داده که تو رو بردیم بیمارستان و باید بچه به دنیا بیاد...پدرش اومد بیمارستان و وقتی فهمید بچه تون پسره گفت که اون وارثه و باید درست تربیت بشه و این عقیده رو داشت که تو از پسش بر نمیای. خب طبق قانون تا ۷ سالگی پسرت رو نمی تونست ببره اما متاسفانه پدرش قبلا رئیس باند بوده و هنوز هم تا حدی قدرت داره برای همین وقتی که رفتیم تا بچه رو ببینیم اونو برده بودن یا به عبارتی دزدیده شده بود. نگران نباش یونگی مطمئن شد که پسرت دست شونه و کس دیگه ای ندزدیدتش شکایت هم نمی تونی بکنی فایده ای نداره چون با پول می تونن همه رو بخرن
-جیمین..چیکار کنم؟!
اون جوجه مو طلایی به وضوح دید که چطور تهیونگ شکست. بهش حق می داد در عرض چند ساعت تمام زندگیش نابود شده بود عشقش معلوم نبود چه بلایی سرش اومده و بچش رو ازش گرفته بودن بچه ای که با جون و دل توی اون شرایط افتضاح درونش رشد کرده بود
-تو پسرم رو دیدی درسته؟بهم بگو چه شکلی بود! به جونگکوک رفته یا من؟!
-من ندیدمش...هی مهم اینه که سالمه بالاخره یه جوری برش می گردونیم خب؟ ته ته منو نگاه کن نباید...
-ساکت شو حق نداری منو جوری اون حرومزاده از خودراضی صدا می کرد صدا کنی!!!
داداش باعث شد جیمین از کمی بپره حس می کرد به نه خط رسیده حالا دیگه جز دوستاش هیچ کسو نداشت...زنگ در به صدا در اومد و جیمین بلند شد تا در رو باز کنه حتما جین و نامجون اومده بودن تا جویای حال افتضاحش بشن!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نمی فهمم چرا اینجوری حرف میزنید؟! من نظرسنجی کردم و ازتون پرسیدم که دوست دارید پایانش چجوری باشه بعد الان میاید میگید اگه جونگ کوک بمیره دیگه هیچ کس فیکت رو نمی خونه خب از اول دوست نداشتید نمی خوندید که الان بیاید اینجوری بگید
بعدم من نظرسنجی کردم گفتید پایانش هپی اند باشه...
پس منطقا پایانش بد نیست اینم نمی خواستم بگم که اسپویل نشه ولی مجبورم کردید اگه دوست ندارید بگید دیگه آپ نکنم اینجوری همه مون راحت تریم با تشکر
-بعد از اینکه آتیش رو خاموش کردیم رفتیم تا شاید حداقل بتونیم جنازش رو پیدا کنیم ولی نصف بیشتر جنازه ها اصلا قابل تشخیص نبودن به علاوه جنازه نیرو های ما با جسد های اونا قاطی شده بود..نمیدونیم که جونگ کوک زندس یا جز جسد های غیر قابل تشخیصه ولی...فکر نمی کنم تونسته باشه از اون آتش سوزی خودش رو نجات بده..متاسفم
یونگی رفت توی اتاق جیمین هم برای دلداری دادن دنبالش به راه افتاد چون فکر می کرد مرگ جونگ کوک تقصیر اونه شاید اگه کمی مواظب تر بود اصلا گیر نمیوفتاد که بقیه مجبور بشن بیان و نجاتش بدن...
تهیونگ سر جاش خشک شده بود قلبش خیلی درد می کرد...
از شدت دردی که توی قفسه سینه پیچیده بود نفسش بالا نیومد آخرین مکالمه ای به با جونگکوک داشت توی ذهنش مرور می شد...تو می پاز منی چطور می تونم ولت کنم؟..
ولی حالا می پازش رو ترک کرده بود. تهیونگ همزمان داشت چندین حس رو تجربه می کرد! حس پوچی و تنهایی،غم و اندوه،عصبانیت،درد و... نفس هاش به شمار افتاده بود فکر و خیال های مختلف وحشیانه به ذهنش هجوم برده بودن دستش رو روی قفسه سینش گذاشت و سعی کرد نفس های رو کنترل کنه...فقط یه قولی باید بهم بدی! اگه من برنگشتم باید فراموشم کنی و یه زندگی جدید برای خودت بسازی باشه؟...حس دردناک آخرین مکالمه هاشون هم به درد هاشو اضافه شده بود. اون آلفای از نظر تهیونگ احمق با خودش چه فکری کرده بود؟! زندگی جدید پسر مو فندقی بدون اون؟!!! با حس تکون داده شدنش توسط کسی چشماش رو باز کرد
-هی ته به من نگاه کن..سعی کن نفس هاتو باهام هماهنگ کنی یک..دو..یک..دو
کهکشان شکلاتیش روی صورت جیمین فوکوس کرد و باهاش هم نفس شد...
-داشتی پنیک می کردی!! من مطمئنم جونگ کوک زندس اون آلفایی که من میشناسم به این راحتی ها ازت دست نمی کشه مخصوصا که حالا یه جوجه بهتون اضافه شده
-جیمین پسرم کجاست؟!!!!
-نمیدونم کدوم حرومزاده ای به پدر جونگ کوک گزارش داده که تو رو بردیم بیمارستان و باید بچه به دنیا بیاد...پدرش اومد بیمارستان و وقتی فهمید بچه تون پسره گفت که اون وارثه و باید درست تربیت بشه و این عقیده رو داشت که تو از پسش بر نمیای. خب طبق قانون تا ۷ سالگی پسرت رو نمی تونست ببره اما متاسفانه پدرش قبلا رئیس باند بوده و هنوز هم تا حدی قدرت داره برای همین وقتی که رفتیم تا بچه رو ببینیم اونو برده بودن یا به عبارتی دزدیده شده بود. نگران نباش یونگی مطمئن شد که پسرت دست شونه و کس دیگه ای ندزدیدتش شکایت هم نمی تونی بکنی فایده ای نداره چون با پول می تونن همه رو بخرن
-جیمین..چیکار کنم؟!
اون جوجه مو طلایی به وضوح دید که چطور تهیونگ شکست. بهش حق می داد در عرض چند ساعت تمام زندگیش نابود شده بود عشقش معلوم نبود چه بلایی سرش اومده و بچش رو ازش گرفته بودن بچه ای که با جون و دل توی اون شرایط افتضاح درونش رشد کرده بود
-تو پسرم رو دیدی درسته؟بهم بگو چه شکلی بود! به جونگکوک رفته یا من؟!
-من ندیدمش...هی مهم اینه که سالمه بالاخره یه جوری برش می گردونیم خب؟ ته ته منو نگاه کن نباید...
-ساکت شو حق نداری منو جوری اون حرومزاده از خودراضی صدا می کرد صدا کنی!!!
داداش باعث شد جیمین از کمی بپره حس می کرد به نه خط رسیده حالا دیگه جز دوستاش هیچ کسو نداشت...زنگ در به صدا در اومد و جیمین بلند شد تا در رو باز کنه حتما جین و نامجون اومده بودن تا جویای حال افتضاحش بشن!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نمی فهمم چرا اینجوری حرف میزنید؟! من نظرسنجی کردم و ازتون پرسیدم که دوست دارید پایانش چجوری باشه بعد الان میاید میگید اگه جونگ کوک بمیره دیگه هیچ کس فیکت رو نمی خونه خب از اول دوست نداشتید نمی خوندید که الان بیاید اینجوری بگید
بعدم من نظرسنجی کردم گفتید پایانش هپی اند باشه...
پس منطقا پایانش بد نیست اینم نمی خواستم بگم که اسپویل نشه ولی مجبورم کردید اگه دوست ندارید بگید دیگه آپ نکنم اینجوری همه مون راحت تریم با تشکر
- ۴.۹k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط