Slave Season Part
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۴۰
یه سول با درد عجیب در شکم اش چشم باز کرد صبح شده بود صبحی که با درد شروع شد به سختی روی تخت نشست جای جونگ کوک خالی بود با خودش فکر کرد حتما زودتر بیدار شده دستی روی شکمش گذاشت و زیر لب زمزمه کرد : آخ خدایا چرا انقدر درد دارم حتما برای اینه که خیلی دراز کشیدم
به سختی پتو رو کنار زد و از تخت پایین رفت کفش های نرم پشمی به پا کرد و به سوی کمد رفت پیراهن قرمز بلند استین دار مخمل مانندی برداشت و به سوی حمام رفت بعد از تعویض لباسش جلوی میز آرایش نشست
موهایش را شانه زد و همانطور رهایش کرد گردنبند ظریف گل قرمز رو به گردنش انداخته بدون هیچگونه آرایشی بلند شد دردش بیشتر و بیشتر میشد به سوی مبل رفت و نشست تا اینکه جونگ کوک وارده اتاق شد
با دیدن یه سول سمتش آمد و گفت : صبح بخیر زود بیدار شدی
یه سول با چهره درهم جواب داد : صبح توهم بخیر یکم درد دارم نتونستم بخوابم جونگ کوک نگران جلویش زانو زد و دست همسرش را گرفت درحینی که به چشم هایش نگاه میکرد لب زد : اگه چیزی شد حتما بهم بگو
یه سول لبخندی بر لب آورد از این همه توجه آن مرد قلبش به تپش در آمد
با لحن ملایمی جواب داد : باشه میگم عزیزم
پرسنل با صبحانه خوشمزه وارده اتاق شد ولی اشتهای آن دختر از درد کور شده بود....
.............
با نور مستقیم خورشید در چشم هایش پلک زد و از خواب بیدار شد کش و قوسی کشید و به کنارش نگاه کرد هویون روی صندلی کنارش خوابش برده بود یه کم عذاب وجدان داشت بخاطر اینکه اون دختر رو انقدر ترسوند
دست دراز کشید و موهای رو صورتش رو کنار زد با همین حرکت دختر از خواب بیدار شد چند دفعه پلک زد با دیدن جیمین سریع بلند شد و بالا سرش ایستاد : بهوش اومدی ببینم سر گیجه که نداری نه
جیمین ادای مریض هارو در آورد و با لحن آروم گفت : حالم خوبه نترس
هویون کنارش نشست و دستش رو گرفت با ناراحتی بیان کرد : خیلی ترسیدم که نکنه اتفاقی برات بیافته
جیمین اون یکی دستش را روی گونه دختر گذاشت و با انگشت شصت اش صورتش را نوازش کرد مهربون گفت : تا وقتی تو پیشم باشی حالم خوبه دیگه نمیخوام قهر باشیم دعوا کنیم بیا به فرصت جدید بهم بدیم از اول شروع کنیم.... نمیشه
یه سول با درد عجیب در شکم اش چشم باز کرد صبح شده بود صبحی که با درد شروع شد به سختی روی تخت نشست جای جونگ کوک خالی بود با خودش فکر کرد حتما زودتر بیدار شده دستی روی شکمش گذاشت و زیر لب زمزمه کرد : آخ خدایا چرا انقدر درد دارم حتما برای اینه که خیلی دراز کشیدم
به سختی پتو رو کنار زد و از تخت پایین رفت کفش های نرم پشمی به پا کرد و به سوی کمد رفت پیراهن قرمز بلند استین دار مخمل مانندی برداشت و به سوی حمام رفت بعد از تعویض لباسش جلوی میز آرایش نشست
موهایش را شانه زد و همانطور رهایش کرد گردنبند ظریف گل قرمز رو به گردنش انداخته بدون هیچگونه آرایشی بلند شد دردش بیشتر و بیشتر میشد به سوی مبل رفت و نشست تا اینکه جونگ کوک وارده اتاق شد
با دیدن یه سول سمتش آمد و گفت : صبح بخیر زود بیدار شدی
یه سول با چهره درهم جواب داد : صبح توهم بخیر یکم درد دارم نتونستم بخوابم جونگ کوک نگران جلویش زانو زد و دست همسرش را گرفت درحینی که به چشم هایش نگاه میکرد لب زد : اگه چیزی شد حتما بهم بگو
یه سول لبخندی بر لب آورد از این همه توجه آن مرد قلبش به تپش در آمد
با لحن ملایمی جواب داد : باشه میگم عزیزم
پرسنل با صبحانه خوشمزه وارده اتاق شد ولی اشتهای آن دختر از درد کور شده بود....
.............
با نور مستقیم خورشید در چشم هایش پلک زد و از خواب بیدار شد کش و قوسی کشید و به کنارش نگاه کرد هویون روی صندلی کنارش خوابش برده بود یه کم عذاب وجدان داشت بخاطر اینکه اون دختر رو انقدر ترسوند
دست دراز کشید و موهای رو صورتش رو کنار زد با همین حرکت دختر از خواب بیدار شد چند دفعه پلک زد با دیدن جیمین سریع بلند شد و بالا سرش ایستاد : بهوش اومدی ببینم سر گیجه که نداری نه
جیمین ادای مریض هارو در آورد و با لحن آروم گفت : حالم خوبه نترس
هویون کنارش نشست و دستش رو گرفت با ناراحتی بیان کرد : خیلی ترسیدم که نکنه اتفاقی برات بیافته
جیمین اون یکی دستش را روی گونه دختر گذاشت و با انگشت شصت اش صورتش را نوازش کرد مهربون گفت : تا وقتی تو پیشم باشی حالم خوبه دیگه نمیخوام قهر باشیم دعوا کنیم بیا به فرصت جدید بهم بدیم از اول شروع کنیم.... نمیشه
- ۶۲۰
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط